خلاصه داستان قسمت ۶۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۶۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۶۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۶۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

غفور و ثانیه به یک مهمانخانه می روند و اتاق میگیرند. در شرکت، ییلماز و فکلی متوجه می شوند که ولی کشته شده است. ییلماز با دیدن روزنامه به فکلی میگوید که این مرد زندگی او را نابود کرده و باعث قاتل شدن او شده است. هونکار روزنامه را دم خانه شرمین می برد و به او نشان میدهد. شرمین با دیدن روزنامه شوکه شده و به هم می‌ریزد. زلیخا به خانه شرمین می رود و متوجه گریه کردن او می شود. سپس با دیدن روزنامه جا میخورد و از شرمین علت گریه اش را می‌پرسد. شرمین بهانه می آورد اما زلیخا به رابطه بین ولی و او شک میکند. غفور و ثانیه به خرید رفته و سپس برای خوردن غذا به کبابی می روند. غفور مدام وعده شرایط خوب و زندگی عالی به ثانیه می دهد و می‌گوید که یعه زودی خودش نیز خان می زود و مغازه ای باز میکند. آنها غذای زیادی سفارش داده و مشغول خوردن می شوند. غفور موقع حساب کردن متوجه می شود که تمام پول‌هایش را در بازار دزدیده اند و شوکه می شود. او و ثانیه شروع به دادو بیداد کرده و دنبال پول می‌گردند. فادیک که خبر رفتن غفور و ثانیه را می شنود، پیش هونکار می آید و با التماس از او میخواهد که او را به ویلا بازگردانند. هونکار قبول نمیکند و با عصبانیت او را بیرون میکند.

زلیخا به بازار می رود و شرمین را آنجا میبیند. آنها به کافه می روند و شرمین به رابطه با ولی و دزدیدن پول‌هایش توسط او اعتراف میکند و میگوید که مطمئن است هونکار باعث مرگ او شده است، زیرا فهمیده بود که ولی، در مورد رابطه ییلماز و زلیخا به او گفته است. زلیخا با شنیدن این حرف شوکه می شود و دیگر چیزی نمی‌گوید و آنها به خانه برمیگردند. دمیر به خانه آمده و زلیخا را برای آموزش رانندگی بیرون می برد. وقتی که آنها برمی‌گردند، هونکار به دمیر بابت خریدن ماشین هشدار میدهد ، اما دمیر از بی اعتمادی هونکار به زلیخا کلافه شده و از او میخواهد که بس کند. غفور و ثانیه به اجبار به روستا پیش بی بی سونا، یکی از آشنایانشان می روند. آنها در وضعیت بدی هستند و ثانیه از این قضیه ناراحت و عصبانی است و از غفور میخواهد هرچه زودتر با هونکار صحبت کند تا به ویلا برگردند. زلیخا پیش شرمین می رود و شرمین پیش او از هونکار بدگویی میکند و میگوید که پدر دمیر، پدر او را فریب داده و ثروت آنها را گرفته است و برای همین او بی پول مانده است. شب غفور پیش هونکار می رود و التماس میکند تا او را ببخشند، اما هونکار میگوید که دمیر راضی نمی شود و از دست او کاری بر نمی آید. غفور به خانه می رود و به دروغ به ثانیه میگوید که هونکار به سفر رفته و خانه نبوده است.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *