خلاصه داستان قسمت ۳۰ سریال ترکی کبوتر (قفس)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۰ سریال ترکی کبوتر (قفس) را می توانید مطالعه کنید. این سریال ترکیه ای زیبا ساخت روستایی دارد و دارای نقش های زیبا و احساسی را دارا می باشد.سریال ترکی کبوتر (قفس) محصول ساخت کشور ترکیه در سال ۲۰۱۹ می باشد. این سریال به کارگردانی Altan Dönmez و نویسندگی Halil Özer و تهیه کنندگی Efe İrvül , Yaşar İrvül ساخته شده است. بازیگران این سریال عبارتند از؛ Nursel Köse،Genco Ozak، Menderes Samancilar ،Eslem Akar، Devrim Saltoglu ، Toprak Saglam .Osman Albayrak ،Dilan Telkok، Berke Üsdiken ،Gülen Karaman، Isil Dayioglu، Gözde Fidan، Mehmet Ali Nuroglu، Almila Ada

قسمت ۳۰ سریال ترکی کبوتر (قفس)

خلاصه داستان سریال ترکی کبوتر (قفس) 

اوستا بدیر ۱۵سال بخاطر دعوای خونی تو حبس بوده، بعد آزادی برمیگرده بالا سر خونه زندگیش و میخواد مجدد کارگاهشو راه اندازی کنه. اوستا بدیر یه دختر داره به اسم زلفا ( ملقب به کبوتر داره باستان شناسی میخونه تو موزه استخدام میشه، همونجا با کنعان آشنا میشه وقتی داشت جلوی تابلوی دخترک کولی با خودش حرفای مصاحبه اش رو مرور میکرد همدیگه رو میبینن)، فرزند دوم اوستا بدیر مسلم هست که دختر کوچیک خاندان جبران اوعلو (نفیسه) رو دوست داره و میخواد با نفیسه فرار کنن و ازدواج کنن. برادر بدیر، خائنه و با جلیل (قمارباز مال باخته) که برادرزن مقتوله دست به یکی کردن و قتل کار اونا بوده ولی کسی نمیدونه…

قسمت ۳۰ سریال ترکی کبوتر (قفس)

غفور سراغ جلیل در بازار می رود و در روز روشن او را با زور سوار ماشین می کند و می گوید: «پس اونی که با قاسم تو کشتن احمد همدست بوده تو بودی! » و در ماشین گلوله ای در پایش خالی می کند و می پرسد: «اونی که دستور قتل احمدو داد کی بوده؟! » جلیل عصبانی است و جوابی نمی دهد. غغور هم می گوید که خودش بالاخره خواهد فهمید. امل به بیمارستان و ملاقات قاسم می رود و با عصبانیت و ناراحتی می گوید: «داداش بدیر همه چیزو فهمیده و خیلی داغون شده. اون ۱۵ سال زندون رو تحمل کرد و داغون نشد اما با فهمیدن این که داداشش بهش خیانت کرده از هم پاشید.. تو اصلا به هیچکس فکر نکردی.. حتی به منم فکر نکردی… اگه این آدم گلوله رو تو سرت خالی میکرد چی؟ اون طلاها به این روزات می ارزید؟! » قاسم با پشیمانی به او خیره می شود. غفور به بدیر که هنوز هم غم سنگینی در دلش دارد می گوید که قاسم فریب خورده و قربانی در این قتل است و در واقع او هم خصلتش مثل خود بدیر کمی ساده لوحانه است و تاکید می کند که اصل کاری را بالاخره پیدا خواهد کرد! او بعد هم به دیدن کوسا می رود و به او که در وضعیت اسفناک آن خانه مشغول روشن کردن اتش است می گوید فهمیده جلیل در قتل احمد دست داشته و ربط کوسا به این ماجرا چه می تواند باشد؟! کوسا با عصبانیت فقط او را از خانه بیرون می کند. کوسا در تنهایی خودش از خدا کمک می خواهد که همان موقع در خانه به صدا در می آید و عوکش وارد خانه می شود. کوسا با خوشحالی او را در آغوش می گیرد اما عوکش با ناراحتی می گوید: «به خاطر تو، نعمت دیگه منو نمیخواد.

من دیگه بردیم مادر. من نمیخوام مثل تو کینه ای باشم و میخوام راهمو ازت جدا کنم! » و به خواهش های مادرش توجهی نمی کند و به عروسی روستا می رود و همراه مردم روستا می رقصد و از کنعان هم می خواهد به انها ملحق بشود. بعد از رقص، عوکش دست اسمیحان را می بوسد و می گوید: «از این به بعد مامان من هم تویی. » و کنار کنعان می نشیند و در مورد اینکه نعمت باز هم او را قبول نمی کند می گوید. زولوف حرف او را می شنود و می گوید: «شاید میخواد با چشماش بهت چیزی بفهمونه. یا اینکه انقدر عاشقته که سکوت میکنه… » عوکش با لبخند او را نگاه می کند و می گوید: «دمت گرم زن داداش! » در همان اتاق بیمارستانی که قاسم بستری است، جلیل هم بستری می شود. کمی بعد غفور پیش انها می آید و می پرسد که دستور قتل احمد را چه کسی داده بوده؟ قاسم چیزی نمی داند و جلیل تصمیم می گیرد سکوت کند. غفور هم مجبور می شود به زور متوسل بشود. عوکش با بادکنک و دوچرخه ای در دست، خوشحال به سمت خانه ی نعمت می رود. اما متوجه می شود که آنها از خانه برای همیشه رفته اند و با ناامیدی به دیوار تکیه می دهد و اشک می ریزد. غفور شبانه دوباره پیش کوسا می رود و می گوید: «فهمیدن بعضی چیزها خیلی سخته. یه ادم، چطور میتونه شوهرشو بکشه؟ » کوسا می گوید: «بالاخره فهمیدی…. » بعد هم گریه می کند و می گوید: «اون منو اصلا دوست نداشت. » و گریه اش شدت می گیرد و به سمت غفور می رود و او را در آغوش می گیرد و به گریه کردنش ادامه می دهد. بعد ار عروسی، زولوف و کنعان و اسمیحان به عمارت می رسند. زولوف و کنعان وارد اتاقشان می شوند و به هم نزدیک شده و با لبخند به هم خیره می شوند که در اتاقشان به صدا در می آید. آنها وقتی از اتاق خارج می شود با ایپک که ساکش را هم در دست دارد روبرو می شوند..

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *