خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال ترکی کبوتر (قفس)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال ترکی کبوتر (قفس) را می توانید مطالعه کنید. این سریال ترکیه ای زیبا ساخت روستایی دارد و دارای نقش های زیبا و احساسی را دارا می باشد.سریال ترکی کبوتر (قفس) محصول ساخت کشور ترکیه در سال ۲۰۱۹ می باشد. این سریال به کارگردانی Altan Dönmez و نویسندگی Halil Özer و تهیه کنندگی Efe İrvül , Yaşar İrvül ساخته شده است. بازیگران این سریال عبارتند از؛ Nursel Köse،Genco Ozak، Menderes Samancilar ،Eslem Akar، Devrim Saltoglu ، Toprak Saglam .Osman Albayrak ،Dilan Telkok، Berke Üsdiken ،Gülen Karaman، Isil Dayioglu، Gözde Fidan، Mehmet Ali Nuroglu، Almila Ada

قسمت ۲۸ سریال ترکی کبوتر (قفس)

خلاصه داستان سریال ترکی کبوتر (قفس) 

اوستا بدیر ۱۵سال بخاطر دعوای خونی تو حبس بوده، بعد آزادی برمیگرده بالا سر خونه زندگیش و میخواد مجدد کارگاهشو راه اندازی کنه. اوستا بدیر یه دختر داره به اسم زلفا ( ملقب به کبوتر داره باستان شناسی میخونه تو موزه استخدام میشه، همونجا با کنعان آشنا میشه وقتی داشت جلوی تابلوی دخترک کولی با خودش حرفای مصاحبه اش رو مرور میکرد همدیگه رو میبینن)، فرزند دوم اوستا بدیر مسلم هست که دختر کوچیک خاندان جبران اوعلو (نفیسه) رو دوست داره و میخواد با نفیسه فرار کنن و ازدواج کنن. برادر بدیر، خائنه و با جلیل (قمارباز مال باخته) که برادرزن مقتوله دست به یکی کردن و قتل کار اونا بوده ولی کسی نمیدونه…

قسمت ۲۸ سریال ترکی کبوتر (قفس)

کنعان؛ کوسا را در خانه بیرون می کند و عوکش هم همراه مادرش وسایلش را جمع می کند تا برود. کنعان جلوی او را می گیرد و می گوید: «داداش اینجا خونه ی تو هم هست. تو اگه بدونی مادرت چه ظلم هایی در حق مامان اسمیحان کرده و چقدر میتونه بد باشه باهاش نمیرفتی. » عوکش با ناراحتی می گوید: «همونطور که تو میخوای پیش مامانت باشی منم باید پیش مامانم باشی. » اسمیحان جلو می آید و از کنعان می خواهد که کوسا برگردد چون آنجا خانه ی او هم هست اما کوسا با غرور می گوید که به لطف او نیازی ندارد و همراه عوکش از انجا خارج می شود. انها به سمت ماشین ایبو می روند اما ایبو می گوید که کنعان او را از خدمت به انها منع کرده است. کوسا او را هم نفرین می کند که همان موقع جلیل از راه می رسد و با بدجنسی رو به عوکش می گوید: «اگه بدونی مامانت چه کارایی میتونه بکنه! » کوسا از جلیل می خواهد که خفه بشود و چیزی نگوید و اما عوکش اصرار می کند تا جلیل به حرف بیاید. جلیل می گوید: «مامانت فقط برای اینکه نعمت رو از تو دور کنه، اون بچه رو پیدا کرد و به جشنتون اورد تا نعمت از چشمت بیفته. اون خوشحالی تورو نمی خواد! » عوکش با ناراحتی به مادرش خیره می شود و می گوید: «داداشم راست میگفت. نباید با تو میومدم. » و می رود. قاسم قصد دارد خودش را از بلندی پایین بیندازد اما جرئت این کار را ندارد. همان موقع غفور با دو نفر از همراهانش به سمت او می رود و او را پایین می کشند و روی زمین می اندازدش. غفور با عصبانیت به قاسم می گوید: «تو چجور آدمی هستی؟ ادم چطور میتونه با برادرش همچین کاری بکنه؟! نمیدونم باید خودم بکشمت یا بدم بدیر بکشتت! اما دلم نمیاد بدیر به خاطر تو دوباره بیفته زندان! »

قاسم گریه می کند و می گوید که خودش هم در این ۱۵ سال کم عذاب وجدان نکشیده. غفور به سمت پای او شلیک می کند و بعد به افرادش دستور می دهد تا او را همراه خود به سمت چاهی که عوکش، زولوف را در آن انداخته بود ببرند. غفور قاسم را درون چاه هل می دهد و بعد به بدیر زنگ می زند تا به انجا بیاید. قاسم به غفور التماس می کند که بکشدش اما به برادرش چیزی نگوید. پدر موتلو، به در خانه ی نعمت می رود و به زور وارد آنجا می شود و طلبکارانه از نعمت تقاضای پول می کند. وقتی نعمت می گوید که خبری از پول نیست، مراد به سمت نعمت حمله می کند و او را می زند. کمی بعد، عوکش به در خانه ی نعمت می رود و وقتی سر و وضع بهم ریخته ی خانه و موتلوی ترسیده را می بیند و نعمت زخمی و بیهوش را می بیند، نگران می شود. او به سمت نعمت می رود اما نعمت همین که به هوش می آید با ناراحتی او را از خانه بیرون می کند. عوکش دم در با مراد روبرو می شود و وقتی می فهمد که او پدر موتلو است، به سمتش حمله می کند و او را کتک می زند. پلیس آن دو را می بیند و برای تذکر به اگاهی می برد. از طرفی کوسا هم به هتل لوکسی می رود و بهترین خدمات آنها را می خواهد و کلی خرج می کند. بدیر به سمت چاه می رود و غفور به او می گوید: «یادته بهت گفته بودم آدم خیانتارو از نزدیکاش میبینه! » بدیر با دیدن قاسم، از ناراحتی اسلحه را به سمت او می گیرد و می گوید: «مگه آدم میتونه با برادرش همچین کاری بکنه؟! چرا قاسم؟ چرا؟ » قاسم طلب بخشش می کند و بدیر گریه اش می گیرد و از غفور می خواهد که قاسم را از چاه بیرون بیاورند تا به کلانتری ببرند.

جلوی کلانتری، قاسم با عصبانیت رو به بدیر می گوید: «فکر کردی خودت خیلی پاکی؟ تو ۱۵ سال بود قاچاقچی بودی! بعدشم که از زندون اومدی بیرون دخترت رو تسلیم جبران اغلوها کردی. تو چطور پدری هستی ها؟ من بودم که همه این مدت حواسم بهشون بود نه تو! » بدیر سیلی محکمی به او می زند و می گوید: «تو دیگه برادرم نیستی. حتی واسه مرگم هم نیا! » کنعان اتاق کوسا را به اسمیحان می دهد و همان موقع ایپک به گوشی کنعان زنگ می زند که زولوف جواب می دهد. ایپک می گوید که به خاطر پرسیدن حال اسمیحان زنگ زده است. زولوف پیش کنعان می رود و به او می گوید که ایپک زنگ زده و وقتی به فکر فرو رفتن کنعان را می بیند می گوید: «وقتی اسمش رو میشنوی هم ناراحت میشی. نکنه یه عشق ناتمامه؟ » کنعان با کلافگی می گوید: «نمیخوام درموردش حرف بزنم. » و از خانه بیرون می رود. عوکش پیش او می رود و درد دل می کند و می گوید که نعمت را خیلی دوست دارد. کنعان با مهربانی به برادر کوچکش خیره می شود.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *