خلاصه داستان قسمت ۱۸۳ سریال ترکی گودال

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۸۳ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۸۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۸۳ سریال ترکی گودال

سعادت به اتاق داملا می رود و همه جا را زیر و رو می کند تا از کارهای او سر در بیاورد. وقتی داملا وارد اتاق می شود از کار او تعجب می کند. سعادت با نفرت می گوید: «من به تو شک دارم! بهترین دوست من گم شده و فکر نکن که با اسلحه دستت گرفتن میتونی مارو احمق فرض کنی! » و می رود. همه برای پیدا کردن سنا تلاش می کنند. وارتلو هم با یکی از دوستان قدیمی اش به نام ولی تماس می گیرد. ولی خودش را به قهوه خانه می رساند و بعد از شنیدن تمام ماجرا با رئیسش تماس می گیرد و از او می خواهد تا ماحسون را برایش پیدا کند. سدات با عصبانیت به دیدن اولوچ می رود و به خاطر رفتاری که با او شده گله می کند. اولوچ به او می گوید: «ما همینو میخواستیم که بهانه ای پیدا کنیم تا تو بتونی رو در روی کوچوالی ها قرار بگیری. » روز بعد سنگ های قیمتی کوچوالی ها به انبار رئیس اولوچ می رسد. رئیس این موضوع را به اطلاع داملا می رساند و می گوید که باید هرطور شده کارهای خود را هم پیش ببرند. داملا خبر ردیابی گوشی سنا را به یاماچ می دهد. و یاماچ با امیدواری همراه سلیم به دنبال آن می روند. در همین گیر و دار، سدات وارد قهوه خانه می شود و جلوی ادریس اعلان دشمنی می کند و می گوید که نمی تواند بی احترامی های کوچوالی ها را نادیده بگیرد. او جعبه ی کوچکی که چند تکه سنگ قیمتی در ان است را جلوی ادریس می گذارد. جومالی و وارتلو با دیدن سنگ ها با شک از داملا می پرسند که چه کسی جای انبارها را لو داده است؟!

داملا می گوید خبر ندارد و همراه جومالی به سمت انبار می روند و می فهمند که نگهبان های انبار مرده اند و هیچ سنگی در آنجا باقی نمانده است. رمزی، ملیحا را به نمایشگاه ماشین بایکال می برد و آنها را با هم روبرو می کند. بایکال آن عکس قدیمی ای که از مرد انگشتر سیاه گرفته بود را جلوی ملیحه می گذارد و با این کار سعی دارد به او چیزی را بفهماند. ملیحه با دیدن آن عکس با نگرانی به آن خیره می شود. شب شده و صدای حزن انگیز ماحسون به گوش سنا می رسد و او را بالکن می کشاند. ماحسون با غم زیاد به او خیره می شود و گریه کنان ماجرای کشتن پدرش را تعریف می کند و وقتی چشمان بهت زده ی سنا را می بیند توضیح می دهد: «من هم خواستم که به یک امیدی تکیه کنم… رویا پردازی کنم و خانواده ای داشته باشم اما الان جز تو چیزی برای از دست دادن ندارم. » صبح که می شود ماحسون سنا را تنها می گذارد و به محلی که در آنجا با مرد انگشتر سیاه برای گرفتن پول قرار گذاشته می رود و در را هم پشت سرش قفل می کند. در این مدت سنا سعی دارد از آنجا فرار کند. سلیم و یاماچ گوشی سنا را وسط جاده ای نزدیکی شیله پیدا می کنند. یاماچ فورا با یوجل تماس می گیرد و از او می پرسد که بره های سیاه در نزدیکی شیله چه مکان هایی دارند. او هم آدرس همان مخفی گاه ماحسون را می دهد. سلیم و یاماچ به سرعت خود را به مخفی گاه می رسانند و وارد آنجا می شوند اما خبری از سنا نیست… کمی قبلتر مرد انگشتر سیاه به همان کلبه رفته و اسلحه را روی سر سنا گذاشته بود، سنا هم با دیدن او ترسیده و با گریه به او خیره شده بود…

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *