خلاصه داستان قسمت ۱۸۲ سریال ترکی گودال

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۸۲ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۸۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۸۲ سریال ترکی گودال

وارتلو قبر بایکال را به کمک افرادش می کند و متوجه می شود که قبر خالی است. در همین گیرو دار جومالی با او تماس می گیرد و خبر گم شدن سنا را می دهد و از وارتلو می خواهد که این خبر را به یاماچ که در بازداشتگاه است برساند. وارتلو به زندان می رود و ابتدا با شوخی و خنده سعی می کند برای گفتن خبر بدی که دارد مقدمه چینی کند. او یاماچ را به گوشه ای می کشاند و همه چیز را را تعریف می کند. مغز یاماچ از این اتفاق سوت می کشد! او با داد و بیداد سعی دارد از بازداشتگاه فرار کند. در همین موقع ادریس همراه وکیل و رئیس پلیس وارد می شود و بازداشتی ها به طور قانونی آزاد می شوند. داملا تک و تنها سراغ انباری که در آن سنا گم شده می رود و با ماسک بره های سیاه روبرو میشود و فورا به قهوه خانه می رود و این خبر را به یاماچ و بقیه می دهد. یاماچ که تا ان موقع نفهمیده بود منظور ماحسون از شلیک نکردن به او چه بوده، متوجه فداکاری سنا می شود. او همه را بسیج می کند تا به دنبال سنا بگردند. داملا هم سراغ دوستش می رود تا از او برای ردیابی گوشی سنا کمک بگیرد. از طرفی ماحسون، سنا را به یکی از مخفی گاه های بره های سیاه می برد و سعی دارد با او مهربان و خوش رفتتار باشد. اما سنا چندان روی خوشی به او نشان نمی دهد. یاماچ سراغ یوجل می رود تا مخفی گاه های بره های سیاه را پیدا کند. آنها مکان های محتلفی را زیر و رو می کنند اما خبری از سنا نیست. سدات و نجات به دیدن بایکال می روند. بایکال از انها می خواهد که با حذف شدن بره های سیاه، با هم به توافق قبلی شان ادامه دهند و آن بخش از قرار داد که مربوط به خودشان است را اجرا کنند. آنها هم به اولوچ این خبر را می دهند.

اولوچ از اینکه با گم شدن سنا اوضاع گودال دوباره آشفته شده، خوشحال است و زمان را برای اجرای آن بخش از قرارداد مناسب می داند. سدات به همراه افرادش وارد محله ی گودال می شود و جلوی قهوه خانه گستاخانه رو به کوچوالی ها و خصوصا یاماچ می گوید: «گفته بودیم اگه بره های سیاه نابود بشن، ما هم بیکار نمیمونیم و وارد عمل میشیم! » یاماچ که به اندازه کافی عصبی است جلو می رود و اسلحه اش را روی سر سدات می گذارد و می گوید: «جرئت داری، یه بار دیگه تکرار کن؟! » سدات و افرادش هم سلاح ها را بیرون می آورند اما در عرض چند ثانیه کلی از جوانان محله آنها را محاصره کرده و به رویشان اسلحه می کشند. سدات ناچار می شود عقب بکشد و آنجا را ترک کند. یاماچ که حسابی کلافه و عصبی شده در قهوه خانه رو به بقیه خانواده با داد و بیداد در مورد اتفاقاتی که افتاده غر می زند و با ناامیدی انجا را ترک می کند. سلیم دنبال او می رود و به او می گوید که دیوانگی نکند و انقدر لوس بازی درنیاورد! یاماچ مشتی به صورت سلیم می کوبد، یقه او را می گیرد و با گریه می گوید: «چه لوس بازی ای؟ من عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادم… تو اصلا میدونی چه حسی داره وقتی که حتی کوچکترین احتمالی بدی که آسیب دیده؟! » چشمان سلیم پر از اشک می شود. او به یاد روزی که جمیل را خفه کرد می افتد و می گوید: «حتی از این بد ترش رو می دونم. می دونم چه حسی داره از دست دادن کسی که دوسش داری…اما شاید تو از دست نداده باشیش..پس ناامید نشو و دنبالش بگرد… » یاماچ سلیم را در اغوش می گیرد و کمی امیدوار می شود. کاراجا وقتی جلاسون را می بیند از او می خواهد کمی صحبت کنند. او می گوید: «چیزی که توی روز عروسی بهت گفتم واقعیت نداره… من دیگه نمیخوام اون دختر باشم. نمیخوام برای به دست آوردن چیزی که میخوام هرکاری کنم و همه رو نابود کنم. » جلاسون بدون حرفی فقط به او نگاه می کند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *