خلاصه داستان قسمت ۱۶۵ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۶۵ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۶۵ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۶۵ سریال ترکی زن (کادین)

نیسان و دوروک ترسیده در آغوش بهار هستند و به فریادهای سارپ که با عصبانیت پیرل را سرزنش می کند گوش می دهند. نیسان با بغض می گوید که دلش می خواهد به خانه برگردد و دلش برای همه تنگ شده. دوروک می گوید: «بیاین بهشون زنگ بزنیم. » بهار می گوید که اما انها گوشی همراه ندارند و دوروک می گوید: «داریم. من جاشو میدونم. » بهار با تردید از او می پرسد که جای آن را به او نشان بدهد. پیرل برای سارپ توضیح می دهد که کمی قبل از این که او از زنده بودن بهار و بچه ها خبردار بشود، او خبردار شده و ترجیح داده بود به خاطر حفاظت از زندگی شان چیزی به سارپ نگوید و اضافه می کند: «خودتو بذار جای من چیکار میکردی؟ با دوتا بچه و شوهری که دوسش دارم. من نمیخواستم به کسی بدی کنم. هرکاری کردم به خاطر خانواده مون بود. اما تو هیچ کمکی نکردی. » سارپ می گوید: «کمکی نکردم؟ همه این بلاهایی که سر من اومده به خاطر کمک کردن به توئه پیرل! » بعد هم کلافه برای مدتی سکوت می کند و می گوید: «من حتی یادم نمیاد تو چجوری باردار شدی. برای آرامش پیدا کردنم کلی قرص میخوردم و مست میکردم و تو هم از این حالم سواستفاده کردی. اما من هیچ وقت اینو به روت نیاوردم و سرزنشت نکردم و هیچ وقت اذیتت نکردم. تو میدونستی عشقی بینمون نبوده پس حق نداری به خاطر این سرزنشم کنی. اما از این به بعد تو دیگه برام تموم شدی پیرل. » پیرل کمی سکوت می کند و می گوید: «آره. منم دیگه خسته شدم و توانی برای مبارزه ندارم. » بعد سارپ رو به مونیر می کند و می گوید: «فقط ازت یه سوال میپرسم. تو بچه هارو دزدیدی؟ » مونیر تایید می کند و سارپ با نفرت می گوید: «برو گمشو و دیگه نمیخوام دور بر خونه م ببینمت! » مونیر قبل از رفتن به پیرل می گوید که اگر بخواهد خانه ی مناسبی برایش پیدا بکند اما پیرل می گوید که همانجا خواهد ماند!

دوروک و نیسان به اتاق پیرل می روند و گوشی را پیدا می کنند. لحظه ی اخر لیلا انها را می بیند اما آنها وارد اتاق می شوند و بهار اول به ییلز زنگ می زند اما گوشی او خاموش است و بعد به اصرار بچه ها به جیدا زنگ می زند. جیدا که در کافه است با زنگ دوم جواب او را می دهد و از شنیدن صدای او خوشحال می شود. بعد وقتی بهار حال ییلز را می پرسد، جیدا سکوت می کند و در آخر می گوید که ییلز خوب است و همان موقع هم شارژ گوشی تمام می شود. نیسان و دوروک تصمیم می گیرند به تنهایی و شبانه به اتاق پیرل بروند و شارژر را بردارند. اما از قبل لیلا به پیرل می گوید که بچه ها را دیده که گوشی را برداشته و به اتاق برده اند. پیرل با خود می گوید: «نمیتونن ازش استفاده کنن چون شارژش تا الان تموم شده.» دوروک به اتاق پیرل می رود و دنبال شارژر می گردد. پیرل وارد اتاق میشود و دوروک پشت تخت قایم می شود. پیرل متوجه او شده و مدتی خیره به او که پشت به او کرده چشمانش را بسته می ماند. بعد خودش شارژر را روی تخت می گذارد و می رود. دوروک که خیلی ترسیده بدون این که متوجه شارژر بشود از اتاق خارج می شود.

نیسان به آشپزخانه می رود و سارپ و بهار را انجا می بیند. او برای این که به سارپ حرص بدهد از مادرش می پرسد: «به نظرت وقتی تو و داداش عارف ازدواج کردین برای ما خواهر و بردار میارین؟ » بهار با تعجب نگاهی به نیسان و نگاهی به سارپ می اندازد و جوابی نمی دهد. سارپ هم بدون حرفی و با عصبانیت به حیاط می رود و از درون حرص می خورد. ایدین، دختر عموی شلخته عمره که در همان کافه کار می کند، جیدا را از بچگی می شناسد و چون از او خوشش نمی آید می گوید: «قبلا شنیده بودم که یه زن پاویونی هستی و ارزشی نداری! » جیدا می گوید: «درست شنیدی! تو این همه درس خوندی و ارزشمندی و منم پاویونی هستم. ولی ببین دوتامون تو یه کافه پادویی میکنیم! عدالت دنیا رو میبینی! » ایدین با عصبانیت به او خیره شده و چیزی نمی گوید. آخر شب هم امره از جیدا و خدیجه تشکر می کند. بعد هم امره و عارف دنبال خدیجه و جیدا می روند و عارف به جیدا می گوید که بهتر است ییلز را خوشحالی به یاد بیاورد و به جای ناراحتی دل بچه هایش را شاد بکند و این حرف عارف برای جیدا خوشایند است و لبخندی می زند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *