خلاصه داستان قسمت ۱۵۹ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۵۹ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۵۹ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۵۹ سریال ترکی زن (کادین)

عارف با غصه به اپارتمان بهار چشم می دوزد و به او فکر می کند. از طرفی، کسی برای کار و گرفتن جای صندوقدار به کافه ی امره می رود اما امره می گوید که نمی تواند این کار را بکند چون همین الان هم کسی را به کار گرفته. امره نگران بهار است و از اینکه از او خبری ندارد کلافه شده است. جیدا که نمی تواند فضای خانه و خاطراتشان با ییلز را تحمل کند، از خانه بیرون می زند و کنار قهوه خانه ی عارف می نشیند تا هوایی تازه کند. عارف از او می خواهد که آرام باشد و همان موقع صاحب کار ییلز به عارف زنگ می زند و خیلی شاکی می گوید که چرا ییلز از انها آوانس گرفته و فرار کرده و دیگر خبری از او نشده؟ عارف عصبانی می شود و می گوید: «ییلز دیشب مرد فهمیدی؟ اون همچین آدمی نیست. » صاحب کار جا می خورد و جیدا هم که همه چیز را شنیده با عصبانیت از عارف آدرس صاحب کار ییلز را می خواهد تا برود و حساب او را برسد که به دوستش تهمت زده! عارف با عصبانیت از او می خواهد آرام باشد و به خودش بیاید. همان موقع امره که از صدای جیدا متوجه او شده به سمتش می رود و با لبخند می گوید: «جیدا خودتی؟ » جیدا با تعجب به سمت او برمیگردد و بدون حرفی به او خیره می ماند و بعد می گوید: «من جیدام اما تو کی هستی؟ » امره لبخندی می زند و می گوید: «منو نشناختی؟ امره م دیگه! » بعد هم جیدا را در آغوش می گیرد. جیدا بدون واکنشی به او خیره می شود و بعد می گوید: «ما امروز تشییع جنازه داشتیم برای همین عقل تو سرم نمونده.

ببخشید. باید برم. بعدا حرف میزنیم. » و فورا وارد آپارتمان می شود. امره هم به سمت عارف برمی گردد و از او سراغ بهار را می گیرد و می گوید: «همون زنه که دوتا بچه داره و شوهرش هم مرده. بهش بگو خجالت نکشه و هر موقع که خواست میتونه سرکارش برگرده. » عارف هم می پرسد: «کی به تو گفت شوهرش مرده؟ » امره می گوید که خود بهار این حرف را زده و عارف به فکر فرو می رود. بهار از سارپ گوشی اش را می گیرد تا به مادرش و انور زنگ بزند. او به انور زنگ می زند اما انور چون شماره را نمی شناسد جواب آن را نمی دهد و بهار فکری می کند و به عارف زنگ می زند. عارف با شنیدن صدای او دلش گرم می شود و بعد حال او را می پرسد. بهار می گوید: «به همه بگو که خوبم. دیشب که چیزی نشد؟ همه خوبن؟ همه فکرم پیش شماست. » عارف مدت طولانی مکث می کند و بعد می گوید که همه چیز خوب است و خیال بهار را راحت می کند. کمی بعد بهار مشغول آشپزی می شود و پریل جلو می رود تا کمکش کند اما بهار می گوید که لازم نیست. بعد هم سارپ پیش او می رود و از او می خواهد زیاد کار نکند اما بهار با عصبانیت می گوید: «من پنج سال همه ی کارای خودمو بچه هامو کردم و الان اومدی بهم میگی پوست گرفتن دو تا هویج اذیتم میکنه؟! تنها کاری که الان میتونی بکنی اینه که بری و پیش بچه ها باشی! » سارپ هم پیش بچه ها می رود و دوروک از او می خواهد تا در کنار هم پازل درست کنند و سارپ از پیشنهاد دوروک خوشحال می شود. کمی بعد پیرل پایین می آید و از سارپ می خواهد بالا بیاید و به بچه ها شب بخیر بگوید. دوروک که خیلی کنجکاو شده می پرسد: «بابا تو پیش کی میخوابی؟ »

سارپ می گوید: «من اینجا میخوابم. » دوروک می گوید: «اما من میخوام پیش تو بخوابم. » پیرل می گوید: «هر شوهری باید پیش همسرش بخوابه! » و به بهار خیره می شود. بهار هم تایید می کند و بعد دوروک اصرار می کند که می خواهد پیش سارپ باشد. بهار می گوید: «خب تو و نیسان پایین پیش باباتون بخوابین! » پیرل از ان طرف می گوید: «اگه بهار مشکلی نداشته باشه من دوست دارم که دوروک پیش منو سارپ بخوابه!» بهار هم که چاره ای ندارد قبول می کند و سارپ کلافه به پیرل خیره می شود. بهار شب، دوروک را به در اتاق سارپ و پیرل می برد و بغض می کند. بعد هم به اتاق خودشان برمی گردد و نیسان دوروک را به خاطر این که پیش انها رفته سرزنش می کند اما بهار می گوید: «از دست داداشت ناراحت نشو. اون دلش برای باباش خیلی تنگ شده و هرچیزی که شمارو خوشحال کنه منم خوشحال میکنه. » نیسان قبول می کند و بعد در مورد ییلز می پرسد که چطور با مادرش آشنا شده اند؟ بهار هم با لبخندی روی لب از ییلز یاد می کند و در موردش صحبت می کند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *