خلاصه داستان قسمت ۱۴۷ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۴۷ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۴۷ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۴۷ سریال ترکی زن (کادین)

بهار و شیرین جلوی خانه ی سوات می رسند و شیرین با تحقیر نگاهی به بهار می اندازد و می گوید: «پول داری؟ پول تاکسیو بده! » بهار هم به ناچار قبول می کند. بعد هم وقتی خانه ی سوات را می بیند، باز هم به شیرین می گوید که دروغ می گوید که صاحب این خانه دوست پسرش است. شیرین پوزخندی می زند و وارد خانه می شود و به نگهبان هم می گوید که بهار را راه ندهد. بهار سعی می کند وارد خانه بشود و می گوید که شیرین خواهرش است اما نگهبان می گوید که اگر نرود به پلیس زنگ می زند. بهار هم گوشه ای می ایستد و منتظر می ماند. شیرین وقتی وارد خانه می شود گونه ی سوات را می بوسد و بعد هم خبرهایی که دارد را می دهد و می گوید که سارپ به دیدن بهار رفته و حتی گفته که وقتی مشکلاتش حل بشود پیش او و بچه هایش برخواهد گشت و پیرل هم قضیه عکس ها را فهمیده و به خانه ی خدیجه رفته اما از این قضیه چیزی به سارپ نگفته! سوات به فکر فرو می رود و همان موقع پیرل به سوات زنگ می زند و با گریه می گوید که لطفا به دیدنش بیاید چون یک چیز مهمی باید به او بگوید. سوات هم می گوید که همراه مونیر جایی برود تا خودش را برساند و به شیرین هم می گوید که همراهش باشد! همان موقع هم ژاله به بهار زنگ می زند و می گوید که برای صحبت با روانشناس کودک وقت گرفته و بهار به ناچار مجبور می شود از انجا برود. پیرل با گریه برای مونیر تعریف می کند که دیشب سارپ با عصبانیت به او گفته که می داند به در خانه ی خدیجه رفته و قضیه عکس ها را فهمیده و بعد پرسیده: «تو چطور تونستی همچین چیزیو مخفی کنیو بهم نگی؟ چطور تونستی با این فکرا زندگی کنی؟ چیز دیگه ایم هست که بهم نگفته باشی؟ مرگ مادرمو میدونستی؟ خالی بودن قبر بهار و بچه هارو میدونستی؟! »

پیرل هم در مقابل سوال های او سکوت کرده و گریه کرده بوده و سارپ هم که با سکوت او جوابش را گرفته با عصبانیت اتاق را ترک کرده بوده. همان موقع سوات و شیرین بازو در بازوی هم وارد رستوران می شوند و پیرل با عصبانیت به آنها خیره می شود و بعد سوات را سرزنش می کند و می گوید که اگر شیرین سر میز آنها بشیند او خواهد رفت. سوات هم از او می خواهد که آرام باشد و به حرف های شیرین خوب گوش بدهد. شیرین رو به پیرل می گوید: «من هرکاری میکنم تا رابطه ی بهار و سارپ خراب بشه! باید قضیه اینکه سارپ زن و بچه داره رو براش به شکلی ترسناک تعریف کنیم تا دیگه هیچ وقت سارپ رو نبخشه! ولی اول تو باید با سارپ آشتی کنی این خیلی مهمه! » پیرل هم با دقت به حرف های او گوش می دهد و به فکر فرو می رود. خدیجه برای جیدا و ییلز تعریف می کند که پول سارپ را قبول کرده اما از انجایی که انور فکر می کند پول تسویه حساب حقوق او است، برای خودشان هم از آن پول خریده کرده و نمی تواند به انور بگوید که این حق دوروک و نیسان است. ییلز و جیدا هم می گویند که این پول حق او هم هست و بهتر است خودش را ناراحت نکند. بعد، بچه ها دوباره سراغ پدرشان را از انور و خدیجه می گیرند که انور با ناراحتی سکوت می کند. وقتی بهار به خانه برمی گردد بچه ها همچنان پکر هستند و خدیجه برای او تعریف می کند که بچه ها باز هم بهانه ی پدرشان را می گیرند. بهار آخر شب مقابل دوروک و نیسان می نشیند و به آرامی می گوید: «میخوام درمورد باباتون باهاتون حرف بزنم.. اون یه مشکلی داره که فعلا نمیتونه بیاد دیدنمون و وقتی بزرگتر شدین و درک کردین کامل براتون تعریفش میکنم… »

نیسان و دوروک اصرار می کنند که بهار همه چیز را برایشان تعریف کند و بهار می گوید: «باشه اما فقط باید گوش بدین و تا آخرش سوالی ازم نپرسین. » خدیجه وقتی وارد خانه می شود، متوجه می شود که شیرین قهوه ساز جدیدی خریده. او که از اول هم به او شک کرده بوده قابلمه ی جاساز بسته ی پول را نگاه می کند و می بیند که خبری از پول نیست. خدیجه با عصبانیت به اتاق شیرین می رود و می بیند که حتی لباس های زیادی هم برای خودش خریده و از او می خواهد که پول را به او برگرداند. شیرین خودش را به آن راه می زند و می گوید: «از چه پولی حرف میزنی مامان؟ مگه تو از سارپ پولی گرفتی؟ میخوای از بابا بپرسم پولایی که از سارپ گرفتی کجاست؟! » خدیجه با ناراحتی به او خیره می شود و بدون حرفی از اتاقش خارج می شود و در اتاق خودشان با غصه شروع به گریه می کند. انور کنار او می نشیند و با مهربانی می پرسد که چه شده؟ خدیجه کمی مکث می کند و می گوید: «وقتی رابطه تو و شیرین رو اینجوری سرد میبینم ناراحت میشم… » انور او را در اغوش می گیرد و می گوید: «به خاطر ارزش وجود تو من همه عصبانیتمو کنار میذارم و سعی میکنم باهاش صحبت کنم.. فقط تو واسم بخند و دیگه ناراحت نباش. » خدیجه هم با خوشحالی او را در آغوش می گیرد.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *