خلاصه داستان قسمت ۱۴۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۴۷ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

قسمت ۱۴۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)

خلاصه داستان قسمت ۱۴۷ سریال ترکی تردید (هرجایی)

میران و هازار هنوز جلوی خانه شکران نشسته اند و منتظر ریحان هستند. ریحان می آید و می گوید چرا دست از سرش برنمی دارند و نمی روند؟ ریحان به هازار می گوید نمی خواهد او را ببیند و هازار با بغض و ناراحتی از آنجا می رود و ریحان از میران هم می خواهد که تنهایش بگذارد. ولی میران او را بغل می کند و می گوید از او فرار نکند. ریحان می گوید: «این مساله ربطی به تو نداره. دلم می خواد تنها باشم. بودن تو کمکی به من نمی کنه. درکم کن.» میران او را می بوسد و سوار ماشینش می شود اما می داند که نمی تواند از او دور بماند و به خودش می گوید: «می دونم حال تو رو با چی خوب کنم.» و از روستا می رود. ریحان بعد از رفتن میران با عجله لباس می پوشد و به دیدن عزیزه که به او پیغام داده می خواد ملاقاتش کند می رود. عزیزه با دیدن او می گوید: «می بینم که داری از میران فرار می کنی.» ریحان هم جواب می دهد: «میران هم از تو فرار می کرد.» عزیزه کاغذی در دست ریحان می گذارد و می گوید: «اینجا در مورد پدر واقعیت همه چیز نوشته شده.» ریحان کاغذ را می گیرد و بدون خواندن پاره اش می کند و می گوید: «من نیاز به این چیزا ندارم. من پدر دارم. پدرم هازار شاداغلوئه. میرم و پدرم رو در آغوش می گیرم و پیش شوهرم برمی گردم. اجازه نمی دم خانواده م رو نابود کنی چون هدف تو همینه. خودت خبر نداری که سقوط کردی و کسی که روی تو خاک خواهد ریخت منم.» او می رود و عزیزه که انتظار این رفتار را نداشت قسم می خورد بلایی سر ریحان بیاورد که هرگز فراموشش نشود.

در عمارت شاداغلو یارن که از دست خانواده اش عصبانی است به خدمتکارها سخت می گیرد و از آنها کار می کشد. هارون وقتی رفتار او را با حنیفه می بیند از او می خواهد تا وقتی برگردد برایش غذای خوشمزه ای آماده کند. هاندان هم از هارون حمایت می کند و یارن را مجبور به کار در آشپزخانه می کند. سلطان که فرصت را غنیمت دیده از آسیه می خواهد او را با اتومبیل به خانه شاداغلو ببرد. او با دیدن هاندان می گوید: «شنیدم دوباره آتیش به خونه تون افتاده. اومدم سرسلامتی بدم. ولی تکلیف ریحان چی میشه؟» جهان حرف های او را می شنود و می گوید: «پدر ریحان برادر منه و اینجا هم خونه ریحانه. اجازه نمی دیم شما از این مساله سواستفاده کنین.» سلطان جواب می دهد: «اومدم بگم عزیزه وقتی داشته از ما برای اجرای نقشه ش سواستفاده می کرده، خبر داشته که ریحان دختر ناتنی هازاره و حالا سوال اینجاست که چرا با این وجود این کار رو کرده؟ می تونست از یارن هم استفاده کنه. اگه نفهمید دشمنتون چه قصد و نیتی داره نمی تونید باهاش مقابله کنین.» او می رود و هاندان و جهان به فکر فرو می روند. الیف همه حرف های آنها را می شنود. هارون به شخص پشت تلفن گزارش می دهد و می گوید گونول بالاخره فهمید که برادرش زنده است و حالا عزیزه باید مراقب خودش باشد. وکیل عزیزه در شرکت به گونول می گوید که طبق قانون شرکت نمی تواند هم عضو هیئت مدیره باشد و هم کارمند. گونول که می داند همه اینها کار عزیزه است تا او را تحت فشار قرار دهد می گوید: «من کارمند نیستم ولی عضو هیئت مدیره باقی می مونم.»

در روستا شکران از غیبت ریحان نگران است. ریحان از راه می رسد و خیال شکران راحت می شود. میران هم همراه اسب ریحان می آید و ریحان با دیدن اسب محبوبش خوشحال می شود. او سوار اسبش می شود و همراه میران به دشت می روند. میران از او می خواهد سکوت نکند و با او دردل کند و حتی مجازاتش کند و از ریحان می خواهد برای اولین بار خودش را مجازات نکند و مقصر نداند. ریحان جواب می دهد: «من گیر افتادم. می خوام تنها باشم و جواب سوالهام رو پیدا کنم.» او از اینکه با عجله برای مادرش نامه نوشته پشیمان است ولی وقتی می فهمد میران او را تعقیب کرده و نامه را برداشته ناراحت می شود و می گوید: «بدون اجازه من حق نداشتی این کارو بکنی.» ریحان سوار اسب می شود و تنها می رود و میران می گوید: «تا وقتی دلت بخواد پیش من برگردی من منتظرت می مونم.» سپس به روستا و پیش شکران می رود و شکران می گوید: «با اون همه بلایی که سر ریحان آوردی دلم نمی خواد ببینمت.» میران گریه می کند و سرش را روی دامن شکران می گذارد و می گوید: «کمکم کن و ناامیدم نکن. من جز تو جایی برای رفتن ندارم.» هازار بعد از یک شب به عمارتشان برمی گردد و وقتی چشمش به یارن می افتد رو به جهان می گوید: «می دونم یارن دخترته ولی اون زندگی من وخانواده م رو از هم پاشید. من نمی تونم اینجا باشم.» و گل را آماده می کند تا از عمارت بروند ولی دم در چشمش به اسب ریحان می افتد که بدون او برگشته است. او با عجله به میران زنگ می زند و از ریحان می پرسد. میران هم که از چیزی خبر ندارد با عجله دنبال ریحان می رود. اما ریحان از اسب سقوط کرده و به رودخانه افتاده و مردی از راه می رسد و او را بغل می کند و با خود می برد.

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *