خلاصه داستان قسمت ۱۴۱ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۴۱ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۴۱ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۴۱ سریال ترکی زن (کادین)

شیرین کلافه شده و فورا به سوات زنگ می زند و از او می خواهد تا همان لحظه قرار ملاقاتی با پریل بگذارد. سوات اصلا قبول نمی کند و شیرین می گوید: «من باید اون عکسارو از پیرل بگیرم. از گوشی خودم پاک شده. دامادت خونه ی بهار بود من میخوام کمکتون کنم! » سوات حرف او را باور نمی کند و می گوید که همین الان با مونیر صحبت کرده و او چیزی نمی داند. شیرین می گوید که پس حتما مونیر او را همراهی کرده. سارپ تعجب می کند و بعد هم چیزی که شیرین گفته را انجام می دهد. شیرین در کافه ای منتظر پیرل است. وقتی پیرل از راه می رسد شیرین با غرور به او خیره می شود و می گوید: «اون عکسارو باید بهم بدی. از گوشیم پاک شده! » پیرل می گوید: «واسه اینکه دیگه آتویی نداری تا سارپ رو اذیت کنی و بهار و سارپ رو جدا کنی میخوای؟ من هیچ وقت اینکارو نمیکنم! » شیرین پوزخندی می زند و می گوید: «تو خودتم خوب میدونی که سارپ هیچ جوره امکان نداره بهار رو ول کنه! پس بهتره عاقلانه رفتار کنی و عکسارو بهم بدی! » پیرل با نفرت به او خیره می شود و می گوید: «همچین کاری نمیکنم! برو به جهنم! » و بلند می شود تا برود. شیرین می گوید: «اگه این کارو نکنی به سارپ میگم که این همه مدت از زنده بودن بهار و بچه ها خبر داشتی و ازش مخفی کردی! » پیرل با نفرت بیشتری به او نگاه می کند و بعد از آنجا خارج می شود و به شیرین پیام می دهد.

شیرین وقتی پیام او را می بیند فکر می کند که عکس ها را فرستاده و لبخندش عمیقتر می شود اما با پیام پیرل روبرو می شود که نوشته که هرگز عکس ها را به او نخواهد داد. شیرین به شدت عصبانی می شود. سوات مونیر را صدا می زند و به او می گوید که پیرل حاضر نیست عکس ها را به شیرین بدهد و باید کاری انجام بدهند وگرنه سارپ به سمت بهار می رود و زندگی همه ی انها هم خراب می شود. مونیر می پرسد که باید چه کند و سوات می گوید: «باید اعتماد سارپ به خودت رو حفظ کنی!» بهار تمام شب تا صبح را بیدار مانده و فکر کرده. خدیجه پیش او می رود تا حالش را بپرسد. بهار می گوید: «به اینا که به سرم اومد فکر کردم… احساساتم قاطی همدیگه شده… » خدیجه نمی داند چه بگوید و از او می خواهد بچه ها را آماده کند تا به مدرسه ببرد. بهار می گوید: «بچه هارو مدرسه نمیفرستم. وقتی من با دیدن سارپ اینطوری شدم اونا ببین چه حالی پیدا کردن… » او وقتی سکوت خدیجه را می بیند با تردید به او خیره می شود و می گوید: «چیزی که دیشب شما میخواستین بهم بگین این بود؟ بچه هام میدونستن؟ » خدیجه تایید می کند و بهار سراغ بچه ها می رود. نیسان فورا به او می گوید که پدرش همان شب که حال بهار خراب شده بود به بیمارستان آمده بوده و او هم میخواسته این را بگوید اما اجازه اش را به او نداده اند و ساکت مانده. بهار کلافه از جایش بلند می شود و به خانه جیدا می رود و رو به انور و خدیجه و بهار و جیدا می گوید که همه چیز را از اول برای او تعریف کنند. خانه در سکوتی عمیق فرو می رود و کمی بعد انور شروع به صحبت می کند و همه چیز را اول تعریف می کند.

مونیر به خانه ی سارپ می رود و سارپ او را به تراس می برد تا پیرل حرف هایشان را نشنود. سارپ بدون مقدمه می پرسد که برای بهار و بچه هایش جای امن و مناسبی را پیدا کرده یا نه؟ مونیر می گوید که در این زمان کم نتوانسته و بعد اضافه می کند: «آقا و سوات و پیرل خانم قرار نیست چیزی بفهمن؟ من خوشم نمیاد بدون اینکه سوات چیزی بدونه پشت سرش کار انجام بدم… این کارهارم به خاطر این میدونم که تو این بلاهایی که سرت اومده خودمو مقصر میدونم. اگه من وقتی شیرین مردن بهار و بچه هارو گفت حرفشو باور نمی کردم و خودم هم کنترلشون میکردم هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتد…. » سارپ با ناراحتی می گوید: «همش بدشانسی بوده…مونیر بگو که کمکم میکنی… » مونیر هم قبول می کند که فورا مکانی را پیدا کند. بعد از اینکه انور همه چیز را برای بهار تعریف می کند بهار مدت طولانی به فکر فرو می رود و بعد با عصبانیت می گوید: «شماها چطور تونستین همچین چیزیو از من مخفی کنید؟ چطور میتونین منو از همچین چیزی بی خبر بذارین؟؟! » انور با ناراحتی می گوید که خواست ژاله بوده و بهار می گوید: «باشه! ژاله خانم میدونسته که من نمیتونم همچین شوک بزرگی رو تحمل کنم… ولی بچه هام چی؟! اونا باباشونو که فکر میکردن مرده رو جلو روشون دیدن و حتی شما جلوی بچه هارم گرفتین که چیزی به مادرشون نگن! شما نمیدونین این چقدر میتونه رو زندگی اونا تاثیر بذاره؟ نمیفهمین چقدر میتونه از درون داغونشون کنه؟ الان من نمیدونم اونا دوباره میتونن اعتماد کنن یا نه! »

انور و بقیه با ناراحتی سکوت می کنند و بهار ادامه می دهد: «شماها نمیدونین من چرا به زندگیم ادامه میدم؟ بعد از مرگ سارپ من چرا باید به زندگیم ادامه میدادم؟ این زندگی ای که پر از بدبختی و بیچارگیه رو من خیلی دوس داشتم؟ نه…. من برای ادامه ی زندگیم فقط دو تا دلیل دارم یکیش دوروکه یکیش نیسان و حالا شما با ندونم کاریتون اونارو سردرگم کردین! »بعد هم با عصبانیت بیشتری می گوید: «من هیچ وقت قرار نیست ببخشمتون! شماها دیگه تو زندگی من و بچه هام نیستین! » ییلز با گریه از جایش بلند می شود و می گوید که او میخواسته همه چیز را بگوید اما آنها جلویش را گرفته اند! بهار پوزخندی می زند و در سکوت آنجا را ترک می کند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *