خلاصه داستان قسمت ۱۴۰ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۴۰ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۴۰ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۱۴۰ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۴۰ سریال ترکی زن (کادین)

پنج ساعت قبل از اینکه سارپ به در خانه ی بهار برود از مونیر در مورد نگهبان هایی که ۲۴ ساعته از خانه ای کوچه و آپارتمان بهار را زیر نظر دارند می پرسد. مونیر می گوید که یکی از نگهبان ها که اسمش جواد است را خریده اما دیگری که اورهان نام دارد یک قاتل خطرناک است و راه نفوذی ندارد. سارپ با شنیدن کلمه قاتل با نگرانی از سارپ می خواهد که او را برای دو دقیقه هم که شده به دیدن او ببرد تا به بهار بگوید که مراقب خودش و بچه ها باشد وگرنه نمی تواند یکجا بند بشود و اگر بلایی سر بهار و بچه ها بیاید همه را با خودش به اتش می کشد. مونیر به ناچار قبول می کند. او قبل از رسیدن به کوچه با جواد صحبت می کند و جواد می گوید که اورهان خواب است اما معلوم نیست کی بیدار بشود و بهتر است که نیایند. اما سارپ خیلی بی قرار است و وقتی وارد کوچه می شوند منتظر جواد می مانند تا به آنها علامت بدهد. در این بین عارف هم متوجه جواد که پشت پنجره ایستاده می شود و بعد هم می فهمد که او به ماشینی علامت می دهد. اما متوجه ورود سارپ به داخل خانه نمی شود. او از پدرش که تازه از اپارتمان خارج شده می پرسد که چه کسی وارد آپارتمان شده اما یوسف چیزی ندیده. از طرفی، اورهان از خواب بیدار می شود و کنار جواد می ایستد و کوچه را زیر نظر می گیرد. مونیر با دیدن او فورا روی صندلی ماشین کز می کند تا متوجه او نشود. وقتی بهار در را باز می کند برای مدت طولانی به سارپ خیره می ماند و اشک در چشمانش حلقه می زند. او زیر لب اسم سارپ را به زبان می آورد. سارپ لبخند می زند و تایید می کند که خودش است. بهار خودش را به آغوش او می اندازد و ناباورانه او را بغل می کند.

سارپ هم محکم او را در آغوش می گیرد و هردو گریه می کنند. اهالی خانه دم در می آیند و آن دو را در آغوش هم می بینند. نیسان با دیدن پدرش با خوشحالی گریه می کند و بعد جیدا همه را راهنمایی می کند تا به خانه ی او بروند و آن دو تنها باشند. عارف داخل اپارتمان می شود و از پایین پله ها آن دو را می بیند و با غم زیادی که از چهره اش مشخص است از آپارتمان خارج می شود که شیرین را می بیند و بازوی او را محکم می گیرد و به خارج از آپارتمان می برد. شیرین از او می خواهد بازویش را رها کند و عارف می گوید: «میدونم به خاطر سارپ اینجایی! » شیرین تعجب می کند و می گوید: «سارپ اینجاست؟! ببین من میتونم کاری کنم سارپ و بهار برای همیشه جدا شن. » عارف لحظه ای مکث می کند اما بعد با عصبانیت او را سوار تاکسی می کند و راهی اش می کند. بهار سارپ را داخل خانه می برد. سارپ از او معذرت خواهی می کند و بعد در حالی که صورت او را میان دستانش گرفته و نوازشش می کند می گوید: «بهار باید مواظب خودت و بچه ها باشی… باید تا وقتی من برمیگردم مراقب خودتون باشید. من نمیتونم زیاد اینجا بمونم اما برمیگردم و تو و بچه ها رو با خودم میبرم… باشه ؟» بعد هم قصد رفتن می کند. بهار که تازه منظور او را فهمیده فورا دوباره او را در آغوش می گیرد و می گوید: «نه نرو سارپ. نمیذارم بری. نباید بری… » سارپ از او می خواهد که رهایش کند اما قول می دهد که دوباره زود برگردد وگرنه زندگی همه شان در خطر می افتد اما بهار نمی تواند او را رها کند. دوروک که خواب بوده از سر و صدای انها بیدار می شود و به ان دو خیره می ماند. بعد هم جلو می رود و مادرش را صدا می کند.

بهار و سارپ جلوی او زانو می زنند و با خوشحالی به او خیره می شوند. دوروک کمی صورت پدرش را نوازش می کند و بعد دست مادرش را می گیرد و از او می خواهد که بروند و بخوابند. بهار همراه او وارد اتاق می شود و دوروک می گوید: «اینا همش خوابه مامان… » بهار وقتی دوباره به هال برمی گردد سارپ را نمی بیند و از خانه خارج می شود تا او را پیدا کند اما سارپ سوار ماشین مونیر شده و می رود. نیسان هم از خانه ی جیدا بیرون می آید و دنبال پدرش می گردد و گریه می کند. بهار جز بغل کردن او چاره ای ندارد. بهار بچه هایش را محکم در آغوش می گیرد و هرسه گریه می کنند و بعد هم با ناراحتی به نقطه ای خیره می مانند و بهار از همه می خواهد که تنهایشان بگذارد. خدیجه به حال دخترش و بچه ها گریه می کند و انور سعی می کند او را آرام کند. عارف رو به ییلز می گوید: «گیر داده بودی سارپ بیاد! اینم سارپ. خوب شد؟ برو غم دوستتو تسلی بده دیگه! » ییلز با ناراحتی سرش را پایین می اندازد.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *