خلاصه داستان قسمت ۱۳۹ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۳۹ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۳۹ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۱۳۹ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۳۹ سریال ترکی زن (کادین)

شیرین به حیاط می آید و وقتی متوجه گوشی اش می شود می پرسد که اینجا چه خبر است؟ خدیجه سعی می کند او را آرام کند اما انور می گوید به خاطر اینکه عکس ها را برای بهار نفرستد این کار را کرده اند. شیرین که عصبانی شده خودش را به مظلومیت می زند و می گوید: «اما من از قبل عکسارو پاک کرده بودم.. اون عکس ها ساختگی بود. من به خاطر خواهرم اون کارو کرده بودم تا سارپ و پریل از هم جدا بشن…. » انور حرف او را باور نمی کند و شیرین فریاد می زند: «میدونین چیه من برمیگردم پیش سوات و دیگه هیچ وقت منو نمیبینین! » انور هم می گوید: «بهتر. اتفاقا بهار و بچه هاش قراره بیان با ما زندگی کنن. » شیرین ناباورانه به او خیره می شود و بعد جلو می رود و می گوید: «ن هیچ جا نمیرم! شما نمیتونین منو از خونه م بیرون کنین. اینجا خونه منه! » صبح وقتی عارف بچه ها را به مدرسه می رساند. نیسان چشم از روی عارف برنمیدارد. او به یاد می آورد که دیشب بهار به او گفته بوده: اول از همه میخوام بدونی که تو دنیا هیشکی اندازه تو و داداشت واسم مهم نیست. من میخوام اول این حرفو به تو بزنم چون نظر تو واسم خیلی مهمه…. داداش عارفتون به من پیشنهاد ازدواج داده… اگه این تورو ناراحت میکنه من این موضوع رو تمومش میکنم و دیگه حرفشم نمیزنیم. نیسان بدون حرفی به مادرش خیره شده بوده و وقتی بهار از او پرسیده بوده که حرفی که او میخواسته بزند چه بوده نیسان گفته بوده که یادش رفته…

نیسان ناگهان در ماشین می زند زیر گریه و هرچقدر عارف از او می پرسد که جریان چیست و چه شده حرفی نمیزند و با صدای بلند گریه می کند. عارف او را از ماشین بیرون می آورد و نوازشش می کند و می گوید: «بگو بهم چیشده نیسان داری منو میترسونی… » نیسان در حالی که گریه می کند می گوید: «من بابامو میخوام…. » از طرفی بهار می بیند که نیسان کفش های پدرش را جلوی چشم گذاشته تا نشان بدهد که پدرش را می خواهد و با غم زیادی گریه می کند. صبح، شیرین به خانه می آید و گوشی جدید و اخرین مدلی که خریده را نشان انور و خدیجه می دهد. انور می گوید: «حتما این همه پول رو از اون کثافت گرفتی! » شیرین می گوید :«چرا از اون بگیرم. مگه اون گوشیمو شکسته؟! شما شکستینش دیگه! » و کارت اعتباری خدیجه را روی میز می گذارد! خدیجه عصبی می شود و می گوید: «تو که میدونی من اخراج شدم و وضعیتمونو میدونی! چرا همچین کاری کردی؟ » شیرین می گوید: «اگه بخواین برش میگردونم ولی من فاکتورشو انداختم دور! » بعد هم لبخندی به روی آن دو می زند و وارد اتاقش می شود. بهار کفش های قدیمی سارپ را در آغوش می گیرد و بیشتر گریه می کند. همان موقع در خانه را می زنند و بهار وقتی در را باز می کند با عارف روبرو می شود. چشمان عارف روی کفش ها و چشمان پر از اشک بهار خیره می ماند. بهار از او می خواهد داخل بیاید و بعد با گریه تعریف می کند که همه چیز را به نیسان گفته و نیسان با گذاشتن کفش های سارپ جلوی چشم دردش را به مادرش فهمانده.

عارف هم با بغض می گوید: «تو ماشینم تا خود مدرسه گریه کرد. من نتونستم آرومش کنم گفت باباشو میخواد… » بهار بیشتر گریه می کند و بعد به چشمان عارف خیره می شود. سپس سراغ انگشتری که عارف به او داده بود می رود و آن را در دست عارف می گذارد و معذرت خواهی می کند. عارف هم می گوید: «میتونستم با همه چیز و همه کس بجنگم… ولی با یه بچه ی کوچیک نمیتونم این کارو بکنم… » و بعد هم از خانه خارج می شود. شب قرار است همه دور هم جمع بشوند و ژاله را هم دعوت کنند تا بتوانند راحتتر قضیه زنده بودن سارپ را به بهار بگویند. نیسان وقتی از مدرسه می آید می گوید که شیرین را هم دعوت کنند تا کنار هم باشند اما انور و خدیجه می گویند که او درس دارد و نمی تواند. بهار هم نیسان را به اتاق می برد و از او معذرت خواهی می کند و می گوید ناراحتی او را متوجه نشده بوده اما تصمیم گرفته از این به بعد با عارف دوست معمولی بماند. نیسان هم مادرش را در آغوش می گیرد. بهار برای اینکه کمی او را خوشحال کند پیشنهاد می دهد تا به شیرین زنگ بزند و او را دعوت کند. نیسان هم قبول می کند و به شیرین زنگ می زند و می گوید: «چون مامانبزرگ و بابابزرگ برامون ماشین ظرفشویی خریدن خواستم از تو هم تشکر کنم خاله… شب تونستی بیا پیشمون. » شیرین به جای خالی ماشین ظرفشوییشان نگاه می کند و بعد با مهربانی ساختگی می گوید که نمی تواند اما همه سعیش را می کند تا بعد از شام سری به آنها بزند. عارف همه شب را به بهار و روزهایی که با او گذرانده فکر می کند و اشک در چشمانش حلقه می زند. بعد هم انگشتر مادرش را داخل کشو می گذارد.

بچه های ییلز و دوروک در خانه ی بهار مدام از جیدا می خواهند که با آنها بازی کند. جیدا هم با انها خیلی خوش رفتار و مهربان است و ژاله با لبخند به آنها نگاه می کند. انور از جیدا می پرسد که کار پیدا کرده یا نه؟ جیدا می گوید: «میخوام برم تو کاباره. دیگه پاویونی بودم پایونی هم میمونم. مردم حق دارن به من کار ندن! » انور می گوید: «کاش شعور و انسانیت تورو میدیدن دخترم… » خدیجه هم می گوید: «منم اول قبولت نداشتم ولی بعدا وقتی شناختمت دیدم چقدر دختر دل گنده ای هستی. » کمی بعد ژاله پیش جیدا می رود و می گوید: «بعدا بیا تا با هم حرف بزنیم. » جیدا منظور او را متوجه می شود و خیلی خوشحال می شود.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *