خلاصه داستان قسمت ۱۳۸ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۳۸ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۳۸ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۳۸ سریال ترکی زن (کادین)

انور همراه بچه ها برای خرید لوازم خانه می روند. چون خریدهایشان زیاد شده مسئول انجا می گوید که می توانند در قرعه کشی شرکت کنند. نیسان آرزو می کند که ماشین ظرف شویی برنده بشوند تا مادرش خوشحال بشود و دوروک هم می خواهد توپ برنده بشوند. اما وقتی گردونه هدیه ها می چرخد، روی پودر ماشین ظرفشویی می ایستد و نیسان ناراحت می شود. انور وقتی به خانه برمی گردد به خدیجه می گوید: «نیسان خیلی ذوق داشت ماشین ظرفشویی داشته باشن. من یه پیشنهادی دارم… » ساعتی بعد یک ماشین ظرفشویی به در خانه شان می آید و انور و خدیجه آن را به بهار هدیه می دهند. بچه ها از دیدن ماشین ظرف شویی خیلی خوشحال می شوند و بالا و پایین می پرند. بهار از اینکه آنها هزینه کرده اند تا ماشین ظرفشویی را بخرند ناراحت است اما انور می گوید که با هزینه خیلی کمی توانسته آن را بخرد. جیدا با ذوق زیادی به دیدن ژاله می رود و می گوید که حرف هایش با خدیجه را شنیده که می خواهد برای بورا پرستار بگیرد و می تواند روی او حساب باز کند اما ژاله او را قبول نمی کند. جیدا خیلی ناراحت می شود و وقتی هم به خانه می رسد دمق است. ییلز دلیلش را می پرسد و جیدا می گوید: «من میتونستم ازش خوب مراقبت کنم اما هیشکی به یه زن کاباره ای کار نمیده تا از بچه ش مواظب کنه. حقم داره…. تو این دنیا هرکاری بکنی یه تاوانی داره… » خدیجه و انور از قبل با هم صحبت کرده اند تا شیرین را به خانه برگردانند. خدیجه هم به تنهایی بلند می شود و به در خانه ی سوات می رود.

نظیر به عظمی می گوید: «چون تو مدت زیادی برای سوات کار کردی و بزرگ شدن پیرل رو با چشمای خودت دیدی بهت حق میدم دلت نیومد اون و بچه هاشو بگیری تا سارپ رو از لونه ش بیرون بکشیم! » عظمی که متوجه کنایه حرف او شده می گوید: «شما هرکاری از من بخواین من واستون انجام میدم. ولی من فکر بهتری دارم. از اونجایی که سوات پیرل و بچه هاش رو جای امنی برده که ما ازش خبر نداریم وقت زیادی میبره تا بتونیم گیرشون بندازیم اما من پیشنهاد میدم سراغ زن و بچه های دیگه سارپ بریم! » نظیر فورا قبول می کند و به عظمی میسپارد که اطراف خانه ی بهار افرادشان را بگذارد تا چشم از او برندارند. عارف وقتی به قهوه خانه می رود، عظمی را می بیند. عظمی به او می گوید که دنبال خانه ای از همان محله می گردد و پولش هم هرچقدر باشد می دهد فقط زودتر خانه ای برایش دست و پا کند. عارف هم قبول می کند. همان موقع جیدا به در قهوه خانه می آید و با دیدن عظمی به یاد می آورد که او را در بیمارستان دیده بود. اما به رویش نمی آورد و به عارف می گوید که انور خواسته به او خبر بدهد که پول اجاره را به یوسف داده است. عارف عصبانی می شود چون می داند که پدرش حتما پول برای برای قمار و شرط بندی به باد خواهد داد. یکی از افراد نظیر را که مونیر از قبل او را خریده بوده، به دیدن او می آید و می گوید که نظیر دستور داده تا بهار و بچه هایش را زیرنظر داشته باشند و هروقت سارپ آمد خبر بدهند. اما او و کس دیگری برای نگهبانی هستند که اگر موقعی که سارپ می آید آن نگهبان دیگر او را ببیند کاری از دست کسی ساخته نیست.

مونیر این خبر را به سارپ می دهد و از او خواهش می کند که به محله بهار نرود و می گوید: «ما نمیتونیم از شما و خانواده ی قبلیتون محافظت کنیم. پس لطفا نرین. » سارپ فریاد می زند: «اونا خانواده ی قبلی من نیستن. اونا خانواده ی منن. اونا همه چیز منن. » پیرل با ناراحتی به او خیره می شود. وقتی انور و بچه ها در خانه نیستند، بهار کنار مادرش می نشیند و می گوید: «مامان دیگه لازم نیست به خاطر اینکه منو شیرین روبرو میشیم ناراحت بشی هرچی نباشه اون منو به بچه هام برگردوند. دستش درد نکنه…. » خدیجه می گوید که الان فقط سلامتی او مهم است. بعد هم بهار می گوید: «وقتی بهار خانم اومد ملاقاتم من انگار که تو توی اتاق نبودی یه حرفایی زدم که بعدا ازش پشیمون شدم که نکنه تو ناراحت شده باشی. منو ببخش مامان. » خدیجه می گوید: «من خیلی وقته بهار رو بخشیدم. اون هرکاری از دستش براومد واسه دخترم کرد…. من حتی باباتم بخشیدم بهار. »

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *