خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی زن (کادین)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۳۷ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۱۳۷ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۳۷ سریال ترکی زن (کادین)

نیسان به جمع نگاهی می اندازد و قیافه های نگران آنها را می بیند و بعد در گوش مادرش می گوید: «وقتی دوروک خوابید میخوام یه چیزی بهت بگم. » بهار هم نیم نگاهی به عارف می اندازد و در گوش نیسان می گوید: «منم وقتی دوروک خوابید بهت میخوام یه چیزی بگم. » خدیجه با خنده از آنها می خواهد کمتر در گوشی صحبت کنند و بعد هم میز شام را می چیند. بهار همراه دوروک به دستشویی می رود و وقتی دستان دوروک را می شورد، گریه اش می گیرد و می گوید که خیلی دلش برای بچه هایش تنگ شده بوده. در فاصله ای که بهار نیست، انور به نیسان می گوید که بهتر است همه شان آرام آرام به بهار زنده بودن سارپ را بگویند تا خیلی شوک زده نشود. عارف که طاقت این حرف ها را ندارد خداحافظی کرده و از خانه خارج می شود. یوسف او را می بیند و می گوید: «حالا که دیگه بهت نیاز ندارن گفتن به سلامت عارف، آره؟! » عارف کلافه می شود و کمی بعد هم می گوید که انگشتر مادر خدابیامرزش را به بهار داده. یوسف عصبی شده و می گوید: «چرا دادی؟ چند روزه دارم دنبالش میگردم! » عارف پوزخندی می زند و می گوید: «پول کم آوردی واسه قمار نه؟! » یوسف خودش خودش را به آن راه می زند. بهار از اینکه بین خانواده اش است خوشحال است. انور می گوید: «بهارمون اومد و زندگیمون قشنگ شد… » بهار هم می گوید: «از این به بعد میخوام سه تا قانون بذارم واسه این خونه… چون ما سالمیم و باید همیشه خوشحال باشیم. قانون اول اینه که باید هرروز حداقل یه دقیقه برقصیم! قانون دوم اینه که بعد از ده دقیقه ناراحتی باید حتما یه دلیل واسه خندیدن پیدا کنیم و ناراحتیو بذاریم کنار! قانون سوم هم که همه مون میدونیم اینه که هیچ وقت به هم دروغ نگیم و با هم صادق باشیم. »

همه با شنیدن قانون سوم کمی خجالت زده به او خیره می شوند و بهار برای عوض کردن جو پیشنهاد می دهد که همگی بلند بشوند و برقصند و قانون اول را اجرا کنند. همه دور هم می رقصند و با صدای بلند می خندند و شادی می کنند. بهار برای عوض کردن لباسش وارد اتاق می شود و کمی بعد وقتی جیدا برای خوردن قهوه او را صدا می زند متوجه می شود که او خوابش برده. جیدا و ییلز تصمیم می گیرند به خانه بروند. ییلز به آرامی جیدا را صدا می زند و می پرسد که پول دارد که به او قرض بدهد؟ و جیدا هم می گوید که خودش هم پولی ندارد. انور که متوجه پچ پچ آنها شده جلو می رود و می پرسد که چه شده؟ ییلز با خجالت می گوید پولی ندارد و انور دست در جیبش می کند تا به او پول بدهد. او هم پول کمی دارد و از خدیجه این پول را می خواهد. خدیجه تازه از حساب پس اندازشان پول برداشته و مقداری پول به ییلز می دهد. بعد به جیدا هم مقداری پول می دهد اما جیدا قبول نمی کند و می گوید که به زودی مصاحبه کاری دارد و کار مناسبی برای خودش پیدا کرده. خدیجه هرطور شده پول را به دست او می دهد تا بی پول نماند. دوروک همراه ییلز می رود تا با بچه های او بازی کند. نیسان که فرصت را مناسب دیده به اتاق مادرش می رود و پیش او دراز می کشد تا بیدار شود و حرف هایش را به او بگوید. خدیجه و انور با نگرانی به او خیره می شوند. کمی بعد انور به خدیجه پیشنهاد می دهد که بهار همراه بچه ها به خانه ی آنها بیایند.

او می گوید: «اینطوری دیگه قبض آب و برقم لازم نیست بدیم. همه مون کنار هم زندگی میکنیم. » خدیجه می گوید: «آخه عارف ازش خواستگاری کرده. شاید تا چند ماه دیگه با هم بخوان زندگی کنن. بذار یکم صبر کنیم. » انور می گوید: «اگه قضیه سارپ رو بگیم هیچی معلوم نیست. تا اون موقع باید بیان پیش ما. » خدیجه قبول می کند و بعد می گوید: «ولی انور… میدونم دوتامونم عصبانییم ولی شیرین… » انور عصبانی می شود و با صدای بلند می گوید که اصلا اسم شیرین را نیاورد چون شیرین دیگر جایی در آن خانه ندارد. خدیجه سعی می کند او را آرام کند و بعد هم انور از خدیجه پول می خواهد تا اجاره خانه ی بهار و جیدا را هم بدهد. خدیجه می گوید: «ما با این پولا نمیتونیم سه تا خانواده رو اداره کنیم انور. باید یه فکری کنیم. » انور به او اطمینان می دهد که همه چیز حل خواهد شد. انور به قهوه خانه میرود و سراغ عارف را می گیرد تا پول اجاره را به او بدهد. یوسف می گوید: «به من بده تا بهش بدم! » انور می گوید: «میخوام به خودش بدم. آخه گفته بود مخارجتون جدا شده برای همون. » یوسف پوزخندی می زند و می گوید: «به خودش بدی که اونم بگه نه لازم نیست و پولو بذاری تو جیب خودت؟! » انور از این حرف او ناراحت و عصبی می شود و برایش تاسف می خورد و بعد هم پول اجاره را روی میز مقابلش می گذارد و می رود. یوسف به پول ها چشم می دوزد و فورا آن را برمیدارد.
نظیر به عظمی می گوید: «چون تو مدت زیادی برای سوات کار کردی و بزرگ شدن پیرل رو با چشمای خودت دیدی بهت حق میدم دلت نیومد اون و بچه هاشو بگیری تا سارپ رو از لونه ش بیرون بکشیم! » عظمی که متوجه کنایه حرف او شده می گوید: «شما هرکاری از من بخواین من واستون انجام میدم. ولی من فکر بهتری دارم. از اونجایی که سوات پیرل و بچه هاش رو جای امنی برده که ما ازش خبر نداریم وقت زیادی میبره تا بتونیم گیرشون بندازیم اما من پیشنهاد میدم سراغ زن و بچه های دیگه سارپ بریم! » نظیر فورا قبول می کند و به عظمی میسپارد که اطراف خانه ی بهار افرادشان را بگذارد تا چشم از او برندارند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *