خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی تردید (هرجایی)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

قسمت ۱۲۴ سریال ترکی تردید (هرجایی)
قسمت ۱۲۴ سریال ترکی تردید (هرجایی)

خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی تردید (هرجایی)

آزاد سراسیمه در سالن غذاخوری وارد می شود و داد می زند الیف کجاست؟! همه می فهمند کار عزیزه است و همراه آزاد به بیرون از هتل می دوند و از میران که تازه از راه رسیده سراغ الیف را می گیرند ولی او هم خبر ندارد. غیر از نصوخ و هاندان و یارن، همگی به سراغ عمارت اصلان بی می روند. هاندان به نصوخ می گوید: «تو پسر من را به سوی مرگ می فرستی! اجازه نمیدهم آن دختر به اینجا برگردد. » نصوخ داد می زند: «او یک شاداغلو هست و در این خانه خواهد ماند. اگر الیف برنگردد عزیزه روز خوش نخواهد دید. » از ان طرف شاداغلوها و اصلان بی ها به عمارت اصلان بی می رسند. عزیزه در حیاط منتظر انهاست. میران داد می زند: «الیف را چه کرده ای؟ » جهان جلو می رود و می گوید: «عروس ما را برگردان! ما دشمن تو نیستیم. بلکه تو خودت دشمن خانواده ات هستی. » عزیزه می گوید: «الیف به خواست خودش آمده. » آزاد تیر هوایی شلیک می کند و افراد عزیزه به سمت او اسلحه می کشند. ناگهان الیف روی نرده ها می رود و داد می زند: «اگر تکان بخورید خودم را پرت میکنم . » و رو به عزیزه می گوید: «هرچه میکشیم از کینه و انتقام توست. همه از دست تو در عذابند. » آزاد و میران از پله ها بالا رفته و آزاد التماس کنان می گوید: «من دنبالت امدم تا تو را برگردانم قول میدهم هیچ اتفاق بدی نیفتد. » الیف گریه کنان می گوید: «باید به این انتقام پایان بدهیم. » آزاد جواب می دهد: «اگر خودت را بکشی، عزیزه بهانه ی دیگری دستش می افتد و زندگی های بیشتری را به آتش می کشد. این کار را نکن. قرار بود ما زندگی مردم را نجات بدهیم. »

گونول از عزیزه می خواهد که به خاطر جان الیف از انتقامش بگذرد اما عزیزه با خودخواهی سکوت می کند. آزاد در یک لحظه الیف را پایین می کشد، او را بغل کرده و به سمت در عمارت حرکت می کند. عزیزه می خواهد مانع شود ولی میران می گوید: «الیف کنار تو مرگ را انتخاب کرد پس دخالت نکن. » در این میان میران از ریان می خواهد که او را ترک نکند و پیش او بماند. ریان می گوید: «من دوستت دارم. ولی با این رفتاری که نشان میدهی دیگر نمیتوانیم با هم باشیم. » شاداغلوها به عمارت می رسند. نصوخ از الیف می پرسد: «مادربزگت چطور توانست تو را راضی به رفتن کند؟ » الیف می گوید: «عزیزه هاندان خانم را با جان آزاد تهدید کرده بود. او هم از من خواست که با مادربزرگم بروم. اگر نمیرفتم آزاد به خطر می افتاد. » جهان به طرف هاندان رفته و می گوید: «تو با دشمن ما همکاری میکنی. » آزاد و الیف به اتاق می روند و هازار به هاندان می گوید: «این دختر داشت خودکشی میکرد او یک دختر یتیم است. گناه دارد به او بدی بکنی. » هاندان داد می کشد: «من فقط نمیخوام بلایی سر پسرم بیاید. » جهان با هارون با هتل می رود تا چند روز را دور از هاندان بگذراند. در عمارت اصلان بی عزیزه میران را سرزنش می کند که به جای نجات الیف با دشمن همکاری کرده است! میران داد می زند: «فکر میکنی صاحب اختیار همه هستی! ولی دیگر به تو اجازه نمیدهم در هر فرصتی مرگ پدر و مادرم را یادآوری کنی و من را تهدید کنی. در حالی که الیف داشت خودکشی میکرد تو از انتقام حرف میزنی. »عزیزه می گوید: «تو الت دست دشمن شده ای! دلم به تو سوخت و اجازه دادم ریان وارد زندگی ات شود. با این کار شاداغلوها از ما انتقام گرفتند. » میران می گوید: «تو اجازه ندادی. عشق من و ریان آنقدر بزرگ بود که مجبور به تسلیم شدی. اجازه نمیدهم کاری را که با من و ریان کردی با آزاد و الیف انجام بدهی. » عزیزه می فهمد که میران دیگر خودش را صاحب انتقام نمیداند.

هازار به اتاق ریان می رود و ریان با ناراحتی از عزیزه گله می کند. هازار او را بغل می کند و می گوید که همه چیز درست خواهد شد. من همراه میران با هم حرکت میکنیم و برای فهمیدن اتفاقات گذشته همکاری خواهیم کرد. ریان که از خیلی وقت پیش منتظر شنیدن این خبر است خوشحال می شود. هازار هم به میران زنگ می زند و می گوید که حال ریان خوب نیست و بدون تو تو نمی تواند زندگی را تحمل کند. در ضمن به میران توضیح می دهد که همکاری بینشان را به ریان گفته است. میران به دنبال ریان به عمارت شاداغلو می رود. ریان با خوشحالی او را در آغوش می گیرد. الیف آزاد را در آغوش می گیرد و می گوید : «من نمیخواهم تو را مجبور به زندگی با خودم بکنم ولی دیگر سکوت هم نخواهم کرد. من از همان اول که دیدمت عاشقت شدم و این را هم میدانم که در دل تو جایی ندارم. » آزاد می گوید: «من هم به تو قول میدهم که همه تلاشم را میکنم شاید توانستیم با هم خوشحال شویم. »

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *