خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی تردید (هرجایی)

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

قسمت ۱۲۰ سریال ترکی تردید (هرجایی)
قسمت ۱۲۰ سریال ترکی تردید (هرجایی)

خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی تردید (هرجایی)

میران در ایوان با اسما برخورد می کند. اسما می گوید: «فشار خون عزیزه بالا رفته و نگران شدم. » میران ناراحت می شود و شب کابوس می بیند که اسما طبق رسوم کفش های عزیزه را دم در می گذارد تا همه بفهمند که عزیزه مرده است. میران از خواب می پرد و با عجله به اتاق عزیزه می رود و سرش را به دامن مادربزرگش می گذارد و با گریه خوابش را تعریف می کند. عزیزه او را نوازش می کند و می گوید: «بعد از مرگ هم من در قلب تو خواهم بود. » ریان وقتی این صحنه را می بیند متوجه می شود که عشق میران به عزیزه خیلی زیاد است و به این سادگی از عزیزه جدا نخواهد شد. صبح زود میران وقتی ناراحتی ریان را میبیند، ریان می گوید: « خواب دیدم. عزیزه ما را از هم جدا کرده. » و میران به او اطمینان می دهد که تا وقتی زنده است این اتفاق نخواهد افتاد. در عمارت شاداغلو، حنیفه به بهانه تمیز کردن اتاق یارن، به آنجا می رود و آنجا را می گردد و بالاخره نامه را پیدا می کند اما هارون به او می گوید که نامه باید به دست هازار برسد. میران هم بعد از خداحافظی از ریان به شرکت می رود و فیرات با ناراحتی به او می گوید: «تو دیگر چیزی را به من توضیح نمیدهی و از من فاصله گرفتی ولی من تازگی ها متوجه شده ام تمام بدبختی های ما به عزیزه ختم می شود. » در همین حال نامه ای از وکیل به دست میران می رسد که در آن معلوم می شود شماره پلاک ماشینی که میران آن را تعقیب کرده بود مال اصلان بی هاست. میران از وکیل می خواهد که آن شخص را هرچه زودتر برایش پیدا کند.

از آن طرف فلیپوس به خواست نصوخ به دیدار او در قهوه خانه می رود و می گوید: «اگر نگران این هستی که جریان پناه آوردن دلشاه را وقتی هازار سرباز بود و از تو کمک خواست که مانع ازدواج او و محمد اصلان بی شوی و تو گفتی هازار تو را فراموش کرده و به زودی با دختر هم شان خانواده اش ازدواج خواهد کرد را به هازار گفته باشم، نگفته ام ولی دیر یا زود هازار همه چیز را خواهد فهمید و آن روز جهنم تو خواهد بود. نمیدانم چطور توانستی تمام این سال ها بدون عذاب وجدان بخوابی. » نصوخ به او هشدار می دهد که مبادا در این مورد به هازار چیزی بگوید. وگرنه بد خواهد شد! میران در حال عبور از قهوه خانه، نصوخ و فیلیپوس را کنار هم می بیند و با خشم با خود می گوید: «پس این همه نقشه شما بود! » و با عجله به عمارت شاداغلو می رود و با داد و بیداد هازار را صدا می زند و می گوید: «خیلی آدم بی شرفی هستی که برای عوض کردن واقعیت این دفعه از فیلیپوس استفاده کردی! همین حالا پدرت را در حال بحث با فیلیپوس دیدم. فکر نکن با این کارها بتوانی اسم مادر من را لکه دار کنی. اجازه نمیدهم. »و می رود. هازار که از ملاقات پدر و فیلیپوس خبر ندارد به دنبال میران از خانه خارج می شود. در این بین یارن که متوجه ناپدید شدن نامه شده می فهمد که کار حنیفه بوده و به آشپزخانه می رود و روی گردن حنیفه کارد می گذارد و حنیفه می گوید: «هرکاری دوست داری بکن! من نامه را به تو نمیدهم. اگر صدایت در بیاید به نصوخ همه چیز را خواهم گفت. » میران وقتی به خانه می رسد، شکران را در حال رفتن به مزار دلشاه می بیند. ریان به او می گوید که شوکران تا به حال قبر دخترش را ندیده چون عزیزه این اجازه را به او نداده. میران به همراه شوکران به قبرستان می رود.و از آن طرف هازار هم به مزار دلشاه رفته و گریه می کند. و به او اطمینان می دهد که هرگز آسیبی به میران خواهد زد.

بالاخره به این دشمنی پایان خواهد داد. میران وقتی چشمش به هازار می افتد به سمت او رفته و داد می زند: «حق نداری سر قبر مادرم باشی! » و به شوکران هم می گوید: «این هازار است همانی که پدر و مادرم را کشته. » هازار می گوید: «دیگر از حد خودت فراتر رفته ای. بارها به تو گفتم من صدمه ای به مادرت نزدم. » و سیلی محکمی به گوش میران می زند. میران به سوی او اسلحه می کشد و هازار هم نامه را از جیبش درآورده و جلوی صورت میران می گیرد و می گوید: «این هم نامه ای است که مادرت برای من نوشته بود. همان نامه که کم مانده بود جانم را از دست بدهم.» میران نامه را می گیرد و زود آن را با دست خط مادرش مقایسه می کند. و نامه را می خواند و چنان آشفته می شود و کنترل خود را از دست می دهد که روی زمین می افتد و نمی تواند آنچه را که دیده باور کند. و با درماندگی به هازار که با چشم اشک بار به او خیره شده نگاه می کند.

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *