خلاصه داستان قسمت یازدهم سریال ایلدا از شبکه یک

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت یازدهم سریال ایلدا را که در حال پخش از شبکه یک سیما می باشد را برای شما عزیزان آماده کرده ایم که در ادامه می خوانید. سریال ایلدا با موضوع اتحاد و حماسه مردان و زنان عشایر مرزنشین در برابر متجاوزان به خاک این مرز و بوم و قصه ایستادگی و ایثار آن‌ها از سال‌ ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ساخته شده است.

قسمت یازدهم سریال ایلدا

در خلاصه قسمت یازدهم سریال ایل دا می خوانیم که: استوار کاکاوند دمه خونه هاویر می رود تا به او بگوید که دست از پا خطا نکند. هاویر به او می گوید که چطور از خون کسی بگذرم که راست راست در منطقه راه می رود و کسی به او کار ندارد …
استوار کاکاوند به همراه مامورش به خانه یکی از اعضای آبادی می رود که مدت هاست خانه اش خالی است که شاید ایرج آن جا قایم شده باشد. سرباز همراه استوار به او می گوید که ایرج به محل وقوع جرم برمی گردد و شیرعلی او را در خانه خودش نمی کشد…
ایرج به خانه صالح خان می رود و به او می گوید که به او پناه آورده است تا از ریختن خونش در امان باشد اما صالح خان می خواهد که او را بیرون کند. عمو شیرعلی از صالح خان می خواهد که او را پناه دهند همان طور که اسب او را جا و غذا دادند و تیمار کردند. ایرج می گوید که او قاتل شیرزاد نیست…
شیرعلی خان او را پناه می دهد زخم های او را می شوید، او می گوید که چگونه از دست بعثی ها فرار کرده است تا انگ وطن فروشی به پیشانی اش نچسبد. به آن ها می گوید که بعثی ها قصد جنگ دارند و پای توپ و تانک و طیاره درمیان است. شیرعلی خان پای آسیب دیده ایرج را جا می اندازد، استوار کاکاوند به خانه شیرعلی خان می رود تا ایرج را با خود ببرد اما شیرعلی خان می گوید که اجازه این کار را نمی دهد‌.
شیرعلی خان تار سیبیلش را ضمانت امانت ایرج می کند و به سرکار اطمینان می دهد که همین امشب او را مهمان نوازی کند. استوار کاکاوند به پاسگاه می رود و تار سیبیل شیرعلی خان را نگه می دارد که متوجه خواندن سربازش می شود که به سراغ تماشای او می رود….
سیاوش به پاسگاه می رود و از او می پرسد که ماشینش درست شده است یا نه
استوار کاکاوند دلیل آن را جویا می شود که او می گوید دیده است صبح کسی زیر ماشین خوابیده و مشغول درست کردن آن بود. استوار کاکاوند شک می کند زیر ماشین را می بیند و متوجه می شود بمب جاساز کرده اند.
دستور می دهد همه‌ پاسگاه را تخلیه کنند.
خودش زیر ماشین می رود که بمب را خنثی کند و موفق می شود. اما ماشین دیگری از ماشین های نظام منفجر می شود. گندم و مش سلیمان وسایلشان را جمع می کنند و به شهر می روند.
نصیرخان به گندم می گوید تا زمانی عروس منی که حواست به مش سلیمان باشد و سمت شهر رهسپار می شوند در میان راه سیاوش را می بینند و با او سلام و سلامتی می کنند. مش سلیمان به او یادگاری می دهد تا به اسبش ببند.
سیاوش به خانه نصیرخان می رود تا با او صحبت کند اما به او می گویند که خانه نیست و به دشت می رود تا او را ببیند، نصیرخان از او استقبال می کند و سیاوش یواشکی پیغامی را به او می دهد.
نصیرخان سراسیمه اسبش را زین می کند و می تازد.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *