خلاصه داستان قسمت پنجم سریال صفر بیست و یک | قسمت ۵ سریال ۰۲۱

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت پنجم سریال صفر بیست و یک از شبکه سه سیما را می خوانید: با ما همراه باشید… سریال صفر بیست و یک هر شب ساعت ۲۰:۴۵ از شبکه سوم سیما پخش می شود که به کارگردانی آقایان جواد رضویان و سیامک انصاری ساخته شده است که اولین همکاری این دو بازیگر طنز پرداز کشورمان با یکدیگر در حوزه کارگردانی می باشد.

قسمت پنجم سریال صفر بیست و یک

جلال به مازیار می‌گوید که ۲۵ سال است که صاف و صادقانه درحال‌ خدمت است تا به حال زیرآبی نرفته است که مازیار تایید می‌کند و گذشته را یادآوری می‌کند و در خاطراتش غرق می‌شود که جلال می‌گوید خب غذاتون رو خوردین دیگه بسه برید خونتون…
جلال به شعله زنگ می‌زند که شعله می‌گوید مشغول آماده کردن شیرینی ها است و قرار است با ارسلان آن ها را برساند که جلال سروش را پیش مازیار می‌گذارد و خودش‌ را به شعله می‌رساند‌.
شادی به همراه‌ خاله اش به کافه می‌روند تا سروش را ببینند و درباره ازدواج صحبت کنند که شادی می‌گوید هرطور که شده است قبول نکند و بگوید فعلا شادی شرایط ازدواج را ندارد منتها خاله مرجان هرچه را که می‌گوید سعید می‌گوید که آماده است و مشکلی ندارد.
سروش به مازیار گیر می‌دهد که سیبیلش را می‌خواهد و او را مجبور می‌کند به واحد خودشان بروند تا او سیبیلش را بردارد که بعد از پیدا نشدنش به شعله زنگ می‌زنند که شعله می‌گوید حتما شادی می‌داند که کجاست و با او تماس بگیرند…
تورج در خانه جلال است که مازیار او را می‌بیند و بعد از کل کل کردن تورج لباس های جلال را می‌پوشد و می رود…
بادیگارد های خانه ای که به شعله سفارش داده اند اجازه حضور به شعله را در آن جا نمی‌دهند و ارسلان داخل می‌رود تا سفارشات را بچیند که بعد از ریختن تعدادیش بادیگارد دیگری آن ها را بیرون می‌کند…
جلال و مازیار به همراه خانواده هایشان به سینما می‌روند که تعدادی از همکاران اداره شان به همراه دوست پسر شادی را می‌بینند که مازیار و جلال سعید را مسخره می‌کنند و می‌گویند تازه وارد اداره است…
مرجان از خاطرات گذشته اش در دانشکده و رابطه اش‌ با مازیار می‌گوید شعله مدام از سعید دوست پسر شادی تعریف‌می‌کند…
تورج در لابی‌ساختمان جلال اینا جلسه ای گذاشته از پولدار شدن می‌گوید که برای پاییدن غفور خان به دم خانه پدرش می‌رود و با آمدن غفور خان به فکر فرو می‌رود…

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *