خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال ایلدا از شبکه یک

سایت جدولیاب نوشت:

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال ایلدا را که در حال پخش از شبکه یک سیما می باشد را برای شما عزیزان آماده کرده ایم که در ادامه می خوانید. سریال ایلدا با موضوع اتحاد و حماسه مردان و زنان عشایر مرزنشین در برابر متجاوزان به خاک این مرز و بوم و قصه ایستادگی و ایثار آن‌ها از سال‌ ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ساخته شده است.

قسمت شانزدهم سریال ایلدا

قسمت شانزدهم سریال ایل دا در خلاصه قسمت پانزدهم سریال ایل دا می خوانیم که: سیاوش و گودرز به سراغ عمو برفی می روند تا او را ببینند. یاور به خانه مش سلیمان می رود تا گندم زنش را ببیند که با داداش های او رو به رو می شود و یکی از آن ها از یاور می خواهد که جای دیگری بروند تا با هم صحبت کنند.
یاور به سراغ پدرش نصیرخان می رود تا حرف‌دل با او بگوید که نصیرخان از او دعوت به صحبت می کند، به پدرش می گوید که اگر او صلاح می داند صیغه محرمیت بین او و گندم را فسخ کنند و نامزدی اش را با گندم بهم بزند که نصیرخان را شوکه می کند.
مرد قاچاقچی با چمدان عتیقه ها در بیابان می رود و زیر سنگی‌ به استراحت می نشیند.
گندم چمدانش را جمع می کند و از خانه می زند بیرون که هاویر به سراغش می رود و با هم به داخل می روند و صحبت می کنند و هاویر او را راضی می کند تا دیگر به شهر نرود و روستا بماند.
نصیرخان عصبانی به خانه می رود که داخاتون جویای احوالش می شود و یاور به او می گوید که پشیمان شده ام و دیگر گندم را نمی خواهم که مادرش هم بیشتر از قبل تعجب می کند.
مادرش از او می پرسد که چرا نمی خواهدش که یاور ناراحت از خانه بیرون می زند اما گندم که به سراغش رفته بود صدای آن ها را می شنود و از آن جا می رود.
ماری به سراغ مرد قاچاقچی‌ رفته بود که مردی غریبه مار را می کشد و او را نجات می دهد.
داخاتون و نصیرخان به خانه مش سلیمان رفتند تا با گندم حرف بزنند که می بینند گندم وسایلش را جمع کرده است و قصد دارد که از آن جا برود.
گندم گریان از روستا می رود و برادر هایش به او و یاور نارو می زنند و جلوی ازدواج آن ها را می گیرند.
الناز به مادرش می گوید که یاور را با برادر های ناخلف مش سلیمان دیده است که او را نگران‌ می کند. یاور و سیاوش که گیر عمو برفی افتاده اند کیسه های آرد او را جا به جا می کنند و عمو برفی چپق کشان نگاهشان می کند.
بعد از اتمام کار از او طلب مزد و مواجب می کنند که که او می گوید چیزی جز دعای خیر به آن ها نمی دهد و سالار را پیدا نمی کند و آن ها را بیرون می کند…
سرکار کاکاوند، سالار را به چایخانه خدارحم می برد و سیاوش و گودرز هم سر می رسند.
سیاوش چای می ریزد و به کنار یاسمین می رود و با او صحبت می کند که کمی بیشتر روستا بماند اما یاسمین به او می گوید که با آن ها به شهر بروند تا از جنگ در امان بمانند که سیاوش می گوید اگر آن ها به شهر بروند دیگر کسی نیست که از مرز و خاک مراقبت کند.
سیاوش از یاسمین درخواست می کند که عمو برفی را راضی کند تا باز هم دزد ها را پیدا کنند، یاسمین به سراغ عمو برفی می رود و چای می ریزد تا با او حرف بزند.
یاسمین به عمو برفی می گوید که نوه شیرعلی خان و دختر منصور و صنوبر است و می خواهل درباره سیاوش حرف بزند که برفی می گوید برو به آن ها بگو از پشت کیسه ها بیان بیرون تا کوه را به سرشان نزده است که آن ها از جای خودشان بیرون می آیند…
عمو برفی به یاسمین می گوید که مادرش صنوبر گل بی عیب خدا بود و همیشه هوادارم بود، یاسمین در جوابش می گوید که به خاطر بچه ها واسطه نشده تا او پی بزند او عاشق سرزمین مادری اش است که عمو برفی راضی به انجام این کار می شود…
نصیرخان از زیر زبون یاور می کشد که با برادر های ناخلف گندم چیکار داشته است که یاور برایشان تعریف می کند و از حرف های آن ها درباره خواهرشان می گوید…
مرد قاچاقچی وسایل را به مرد خریدار می دهد پول را می گیرد و از آن جا می رود…

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *