خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

سایت جدولیاب نوشت:

سریال ترکی گودال محصول Ay Yapim است که از شبکه شو تی وی و شبکه ماه تی وی به زبان فارسی پخش می شود. این سریال محصول سال ۲۰۱۷ کشور ترکیه است و در ژانر درام و اکشن ساخته شده است. به دلیل شیوع ویروس کرونا، فیلمبرداری سریال های ترکیه متوقف شد. به همین دلیل بازیگران اصلی این سریال به خاطر طرفداران خود، قسمت ۹۳ را به صورت فردی در خانه های خود فیلمبرداری کردند. از بازیگران شاخص این سریال می توان به آرای بولوت اینملی اشاره کرد که قبلا در سریال روزی روزگاری، نفوذی و حریم سلطان ایفای نقش کرده است.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

یاماچ سال هاست گودال و خانواده اش را ترک کرده و زندگی ای را انتخاب کرده که در آن از فردایش بی خبر است. دختری جوان به نام سنا، کم و بیش شبیه او، بی پروا، زخم خورده و خطرناک اما بسیار زیبا وارد زندگی اش می شود و او ایمان دارد عشق ابدی زندگی اش را پیدا کرده است. اما خانواده یاماچ و گودال دوباره به زندگی اش برمی گردند و دیگر هیچ چیز شبیه رویاهایی که این دو برای تا ابد با هم بودن دارند، نخواهد بود. آیا زندگیِ پیش روی یاماچ در گودال و گذشته ی سنا، به آنها اجازه ساختن زندگی مشترک را می دهد؟ کچاوالی ها یک خانواده قانون شکن قدرتمند در محله ی گودال استانبول اند. ادریس کچاوالی، بزرگ خانواده است و هرچه بتواند برای حفاظت از خانواده اش و همچنین، اهالی گودال می کند. ادریس با آنان که به او احترام می گذارند مهربان است و با آنان که نه، بی رحم. ادریس کچاوالی چهار پسر درد: جومالی، قهرمان، سلیم و یاماچ. جومالی بزرگترین پسر خانواده است که در زندان است. قهرمان پسر دوم خانواده است و با موفقیت بخش مهمی از کسب و کار خانواده را اداره می کند. سلیم پسر سوم خانواده است، شخصیتی سست و شکننده دارد که به درد کارهای مافیایی نمی خورد. یاماچ، کوچکتری پسر خانواده کچاوالی است که در طول روز شیمیدان است و در شب، خواننده. همه ی اعضای خانواده کچاوالی درگیر کسب و کار مافیایی خانواده اند، ولی یاماچ علاقه ای به این چیزها ندارد.

یاماچ سال ها پیش خانواده و گودال را ترک کرده و زندگی ای به کل متفاوت از آن ها دارد. زندگی خانواده ی کچاوالی با از راه رسیدن وارتلو زیر و رو می شود. وارتلو رقیبی قدرتمند و حریص است که می خواهد مخدر بفروشد. او با پیشنهادی سراغ ادریس کچاوالی می آید: او کارش را در گودال که محله ای امن و محفوظ است و پلیس بی اجازه واردش نمی شود شروع کند و در عوض، هر هفته از پول فروش مخدر به ادریس سهم بدهد. ادریس کچاوالی پیشنهاد او را رد می کند. چون خانواده ی کچاوالی و اهالی چوکور هرچند در کسب و کارهای غیرقانونی دیگری مثل خرید و فروش اسلحه، سرقت مسلحانه و حتی روسپی گری دست دارند، ولی از هرچیزی مربوط به مخدر منع شده اند. ادریس کچاوالی پدرخوانده این جنگل آسفالت است و قونین مشخصی دارد که هیچکس حتی در قانون شکنی هایش نباید آن ها را بشکند. مهم ترین قانون ممنوعیت مخدر است. کسی در گودال حق ندارد مخدر تولید کند، مصرف کند یا بفروشد.

وارتلو از رد شدن پیشنهادش می رنجد و تصمیم می گیرد با کشتن ادریس و وارثانش گودال را فتح کند و اختیارش را در دست بگیرد. آدمکش های او سراغ دوتا از برادرهای می روند. سلیم با بی عرضگی نمی تواند از تفنگش استفاده کند و در محافظت از قهرمان ناکام می ماند و در قهرمان کشته می شود. مرگ قهرمان ادرس را به شدت متاثر می کند. ادریس سکته می کند. به سختی از سکته جان سالم به در می برد، ولی برای مدتی از اداره کسب و کار خانوادگی ناتوان می شود. خانواده کچاوالی باید راهی برای حفاظت از گودال در برابر حمله ی وارتلو بیابد. جومالی که پسر ارشد خانواده است در زندان است و نمی تواند کار را دست بگیرد. از طرف دیگر هم سلیم، سست تر از آن است که بتواند از پس مسئولیت یک کسب و کار مافیایی بربیاید. در حالی که وارتلو خیال می کند که خانواده کچاوالی را به زانو درآورده، اتفاقی غیرمنتظره رخ می دهد. جوان ترین پسر خانواده کچاوالی به گودال باز می گردد. هرچند یاماچ یک زندگی معمولی، دور از خانواده اش می خواهد، ولی بیشتر از همیشه به عمق کسب و کار خانواده کشیده می شود. او زن زندگی اش را کاملا تصادفی پیدا کرده و می خواهد مثل آدمیزاد رابطه اش را با او پیش ببرد.

سنا دختری جوان و زیباست که هم مراقب آدم هاست و البته، هم مراقب حیوانات. این دو، در کوچه پس کوچه های استانبول به هم برمی خورند و خیلی زود جذب شخصیت یکدیگر می شوند. هرچند آن ها تازه با هم آشنا شده اند، با هم به پاریس می روند و ازدواج می کنند. آن ها می دانند که عشقی حقیقی را یافته اند. در صبح روز عروسی شان، یاماچ مادرش را پشت در اتاقش در هتل می بیند. یاماچ برای حفاظت از سنا او را بدون گفتن هیچ حرفی تنها می گذارد و رها می کند و با اکراه و خلاف میلش به استانبول، به گودالی که سال ها پیش ترکش کرده بود، باز می گردد.

یاماچ خلاف میلش به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخه ی پایان ناپذیر خشونت و بی رحمی. در همین حال، سنا خودش را در صبح روز عروسی اش در وضعیتی ناامیدکننده می یابد. او در پاریس تنهاست، آن هم بدون اینکه بداند چرا شاهزاده ی رویاهاش او را بدون هیچ توضیحی رها کرده است. در گودال، خواهید دید که چطور یاماچ با اکراه به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخ خشونت. آیا یاماچ می تواند از خانواده اش حفاظت کند و انتقام برادر و پدرش را بگیرد؟ آیا سنا می فهمد که چرا یاماچ او را رها کرد؟ آیا یاماچ و سنا می توانند دوباره دور از دردسرهای خانواده کچاوالی به هم برسند؟

تاکنون ۵۸ قسمت از این سریال به زبان فارسی ترجمه و پخش شده است که دوستداران این سریال می توانند خلاصه داستان ادامه این سریال ترک را در این مطلب از سایت جدولیاب پیگیری کنند، با ما همراه باشید.

 

قسمت ۱۶۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۶۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۶۰ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۵۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۹ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۵۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۸ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۷ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۵۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۵۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۴ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۵۳ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۳ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۵۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۵۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۱ سریال ترکی گودال

 

قسمت 150 سریال گودال
قسمت ۱۵۰ سریال گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۵۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۹ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۹ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۴۸ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۸ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۴۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۴ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۳ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۴۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۴۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۴۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۹ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۹ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۹ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۸ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۳۸ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۳ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۳۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۹ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت ۱۲۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۴ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۳ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۱ سریال ترکی گودال
خلاصه داستان قسمت ۱۲۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۲۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۲۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۹ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۹ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۸ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۴ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۳ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۲ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۲ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۱۰ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۱۰ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۱۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۹ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۱۰۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۸ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۷ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۰۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۶ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۶ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۰۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۱۰۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۱ سریال ترکی گودال

قسمت ۱۰۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۱۰۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۹ سریال ترکی گودال

قسمت ۹۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۸ سریال ترکی گودال

قسمت ۹۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۵ سریال ترکی گودال

قسمت ۹۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۹۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۴ سریال ترکی گودال

سریال ترکی گودال قسمت ۹۴
سریال ترکی گودال قسمت ۹۴

خلاصه داستان قسمت ۹۳ سریال ترکی گودال

قسمت ۹۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۲ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۹۱ سریال ترکی گودال
قسمت ۹۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۱ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۹۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۹۰ سریال ترکی گودال

 

قسمت ۸۹ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۹ سریال ترکی گودال

وارتلو در مکانش که به تازگی به نام او شده نشسته و یاماچ به سراغ او می آید. ادریس هم از دور نظاره گر آنهاست. یاماچ روبروی او می نشیند و با عصبانیت می گوید: «تو چرا راحت واینمیستی؟ چرا به سنا مواد مخدر میدی؟ » وارتلو می گوید: «سنا اومد ازم خواست ولی من بهش هیچ جنسی ندادم. هرکسی که بهش داده برو از همون بپرس. » رمزی که حرف های آنها را شنیده کمی نگران می شود. یاماچ بلند می شود تا برود و وارتلو می گوید: «وایسا. حالا که تا اینجا اومدی منم یه چیزی ازت بپرسم. گفتی سعادت رو با دستای خودم شوهر میدم. درسته؟ » یاماچ می گوید درسته و بعد هم می رود! رمزی به امراه زنگ می زند و قضیه را تعریف می کند. امراه می گوید: «عالیه آفرین! » و رمزی با نگرانی می پرسد: «این یقه منو نگیره؟ » امراه جواب می دهد: «اگه همچین چیزی بشه اولین کسی که از آتش سوزی نجات پیدا می کنه تویی نگران نباش. ولی از اونجایی که من این آدمارو میشناسم چیزی نمیشه. » یاماچ به دیدن سنا می رود و به او که با نگرانی منتظر است تا ببیند چه پیش می آید می گوید: «همه چیزو به من بسپار. بذار تحقیق کنم و واقعیت کارو بفهمم بعد. » سنا از او می خواهد پیش پلیس بروند اما یاماچ می گوید: «بری چی بگی؟ که یه نفرو کشتی و از داداش پلیست هم مخفی کردی. جسدی نیست، کسیم ندیده. امراه هم میگه همچین چیزی نشده! » سنا جا می خورد و می گوید: «من میدونم چیکار کردم یاماچ! من نمیتونم مثل شما یکیو بزنم و بعد جوری به زندگیم ادامه بدم که انگار هیچی نشده. » یاماچ کمی به او خیره می ماند و بعد به او پیشنهاد می دهد با درن بیرون بروند تا هوایی عوض کند و به این چیزها هم فکر نکند. احمد و چند نفر دیگر، پیش پاشا و عمو می روند و به آنها می گویند که چگونه خرج زندگیشان را بدهند وقتی اسلحه نیست که بفروشند؟ عمو پیشنهاد می دهد که هرکس هرچقدر نیاز داشت بگوید تا پول بدهند و بعدا به این مسئله فکر خواهند کرد. سلیم به دیدن یاماچ می رود و می گوید: «میدونی بعد خواستگاری وقتی سعادت داخل ماشین بود، وارتلو ماشین رو گلوله بارون کرد.

داشت دختره رو میکشت. » یاماچ عصبی می شود و همان موقع پاشا و عمو هم به دیدن او می آیند و قضیه را به او می گویند و اضافه می کنند که اگر مسئله را حل نکنند مشکل بزرگی پیش خواهد آمد. همان موقع ادریس هم داخل اتاق می شود و این را می شنود و رو به عمو و پاشا می گوید: «میخواین همه چیو به یاماچ بگین؟ پس خودتون به چه دردی میخورین؟ » پاشا و عمو جا می خورند و پاشا می گوید: «این مسئله کوچیکی نیست. باید هممون درموردش حرف بزنیم. » ادریس می گوید: «جنسارو از دست دادین، انبارو به فنا دادین. ماشاالله وارتلو از روزی که اومده قشنگ داره کار میکنه! شماها باید راست بایستید! اگه بهتون یکی زد شما دوتا بهش بزنید! اگه نمیتونید بکشین کنار یکی پیدا میشه انجامش بده. دست راست یاماچ باشید براش بار نباشید! » بعد هم با عصبانیت از اتاق خارج می شود. سعادت غمگین کنار لباس عروسی اش نشسته و نجرت از او به خاطر عصبانیت لحظه ایش عذرخواهی می کند و بعد هم می گوید که میدانسته سعادت به کوچوالی ها خیانت نمی کند. سعادت به سختی بغضش فرو می خورد. صبح، وارتلو میز بزرگ صبحانه ای در محله به راه می اندازد و از همسایه ها می خواهد به آنها بیپوندند که از دور صدای ساز و دهل به گوشش می رسد و افراد محله همراه ادریس و یاماچ و سلیم و جمیل جلو می آیند و مشغول رقصیدن می شوند. موحی الدین هم ریش و موهای جمیل را کوتاه و مرتب می کند. سلیم هم با غم به جمیل خیره می شود. وارتلو هم با خشم زیادی به جمع آنها خیره می شود. افراد وارتلو و احمد و افراد محله به هم حمله می کنند که یاماچ و وارتلو آنها را از هم جدا می کنند.

وارتلو و یاماچ با هم کل کل می کنند و بعد در چشم هم خیره می شوند و یاماچ کتش را درمی آورد و به سمت او حمله می کند. وارتلو هم متقابلا به او حمله می کند و افراد دو طرف هم شروع به دعوا و کتک کاری با هم می کنند. بعد از دعوا ادریس رو به یاماچ و وارتلو با عصبانیت می گوید: «۳۰ ساله تو محله من کسی دعوا نکرده. آدمای گودال با غریبه ها دعوا میکنن نه خودیا. » و به هردو سیلی می زند و بعد هم رو به وارتلو می گوید: «شب عروسی هست. اون عروسی باید بشه! تو این سن منو قاتل اولاد نکن! » وارتلو با خشم به او نگاه می کند و چیزی نمی گوید. سنا و سعادت کناره هم نشسته اند و آکشین هم پیش آنها می آید و با ذوق به لباس عروسی سعادت خیره می شود. سنا پیشنهاد می دهد لباس را بپوشد و آکشین با خوشحالی قبول می کند. جلاسون که برای کاری به انجا آمده آکشین را می بیند و مات و مبهوت مانده و بعد هم با دستپاچگی و خجالت از اتاق خارج می شود.

قسمت ۸۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۸ سریال ترکی گودال

ناراحت و غمگین در بار نشسته و سلیم پیش او می آید و می گوید: «تو امشب سعادت رو از دست دادی. یاماچ رو هم از دست دادی… اگه بازم بخوای به جمیل آسیب بزنی منم از دست میدی! » وارتلو که خیلی ناراحت است چیزی برای گفتن ندارد. کمی بعد مدد پیش او می آید و همراه هم به سمت خانه می روند که بین راه بنزین تمام می کنند و مجبور می شوند پیاده به نزدیک ترین جا بروند تا ببینند بنزین دارند یا آدرس پمپ بنزین نزدیک را بپرسند که هیچ کس جواب آنها را نمی دهد و وارتلو عصبانی می شود و فحششان می دهد که همگی به او و مدد حمله می کنند و آن دو را به باد کتک می گیرند. هردو به سمت ماشین برمی گردند و بالاخره ماشین را روشن می کنند و به راه می افتند. یاماچ به خانه وارتلو می رود و به مدد می گوید: «برو به داداشت بگو با این کار قبر خودتو کندی! این قول رو بهش میدم که با دست های خودم سعادت رو عروس میکنم! راستی دیگه آزمایشگاهی هم ندارین! » و بعد به خانه می رود و با عصبانیت دست سنا را می گیرد و به اتاق کار ادریس می برد و می پرسد: «آنیل کیه؟ چرا بهم دروغ گفتی میری پیش مادرت؟ »

سنا جواب می دهد: «عشق سابقمه ولی اگه بهت میگفتم میذاشتی برم؟ زخمی شده بود و به کمک احتیاج داشت! » یاماچ از او می خواهد همه چیز را برایش تعریف کند. سنا با بغض می گوید: «فکر میکردم خودم میتونم حلش کنم ولی بیشتر غرق شدم… » یاماچ با عصبانیت می گوید: «تو باید به من زنگ میزدی، ولی به امراه زنگ زدی! اونی که شوهرته منم! » بعد هم وقتی حال خراب سنا را می بیند آرام تر می شود و به او می گوید: «بگو بهم چیشده… چت شده.. » سنا دچار تنگی نفس می شود و با گریه و می گوید: «یکیو کشتم… یکیو کشتم.. » یاماچ او را بغل می کند تا آرامش کند. صبح که می شود یاماچ به خانه گزیده که امراه هم در آنجا منتظر اوست می رود. یاماچ از او می پرسد: «چرا اومد پیش تو؟ » امراه می گوید: «هروقت تو دردسر میفته پیش من میاد. از اول اینجوری بوده. » یاماچ می پرسد: «کشتن اون آدمای تو مکان هم کار تو بود؟ » امراه تایید می کند و یاماچ می پرسد: «سنا یکیو زده. میگه کشتش. تو هم اونجا بودی. درسته؟ » امراه کلافه می گوید: «حدس زده بودم باز اینجوری بشه. بازم شروع کرده به خیال بافی! » بعد هم امراه به مادرش نگاه معناداری می اندازد و گزیده می گوید: «بهت که گفته بودم یاماچ… سنا قهوه تخیل قوی ای داره.

» یاماچ بدون گفتن حرفی کارت دعوت عروسی سعادت را آنها می دهد و دعوتشان می کند. امراه زودتر از یاماچ از خانه خارج می شود و کمال به تلافی اذیت های امراه به او می گوید: «دیگه که پلیس نیستی نه؟ » و مشت محکمی به او می زند، امراه هم محکمتر از او کتکش می زند و می رود. علیچو با گوش دادن به گزارش های هاله درمورد ادریس و ملیحا به کتابخانه ای می رود و کتابی را که عکس های ملیحا در آن موقعی که در بار کار میکرده را بررسی می کند و می فهمد که اسم فامیلی ملیحا هم سانجاکلی است. کتابدار وقتی درگیری علیچو را می بیند سعی می کند به او کمک کند و می فهمد که علیچو دنبال ملیحا است. او به علیچو می گوید که بهتر است همکار و دوست های ملیحا در آن زمان را دنبال کند و علیچو هم قبول می کند و همانجا کتاب های و مجله های دیگر مربوط به هم را بررسی می کند تا به نتیجه ای برسد.

قسمت ۸۷ سریال ترکی گودال
قسمت ۸۷ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۷ سریال ترکی گودال

یاماچ پیش علیچو می رود و از او می خواهد جایی را برایش زیرنظر بگیرد و هرکس را که داخل آنجا شد به او خبر بدهد. او علیچو را به همان آتلیه عدنان می برد. موقع برگشت افه را می بیند و کمی با او حرف می زند و بعد هم از افه می خواهد دختری را که از او خوشش آمده را نشانش بدهد. آنها سوار بر ماشین از جلوی دختر می گذرند و دختر به افه لبخند می زند. افه بسیار خوشحال می شود. رئیس کله گنده که عدنان به او بدهی داشت امراه را صدا می زند و می گوید: «ما تازه فهمیدیم اون دختر عروس کوچوالی ها بوده. تازه کسی که اون دختر بهش شلیک کرده هنوز به خودش نیومده! اگه هر دختر دیگه ای بود قضیه حل بود ولی واسه عروس کوچوالی ها صد لیره میخوایم یا اینکه اندازه صد لیره باید جنس بدی بهمون! وگرنه به شوهرش زنگ میزنم! » امراه به ظاهر قبول می کند و وقتی از آنجا خارج می شود به کسی زنگ می زند تا کار آنها را تمام کند.

کمی بعد امراه همراه ساکی برمی گردد و آن را روی میز رئیس می گذارد و بعد موقع خارج شدن به آرامی در را پشت سرش قفل می کند و تهویه ان را هم مسدود می کند. او داخل ساک مواد مسموم می گذارد و باعث خفگی آنها می شود و بعد هم در کمال خونسردی انجا را ترک می کند. همه در خانه کوچوالی ها برای خواستگاری اماده می شوند و وارتلو با غم زیادی از خانه اش آنها را زیر نظر می گیرد تا داماد را پیدا کند اما سلیم که قصد او را می داند جمیل را همراه چند نفر جوان کت شلوار پوشیده دیگر داخل خانه می فرستد تا وارتلو نداند که داماد اصلی کیست. یاماچ برای خواستگاری در خانه نمی ماند و سراغ مکان رئیس می رود و می بیند که همه ی آنها توسط دود مسمومی مرده اند. امراه هم از دور یاماچ را زیر نظر دارد. شب که می شود علیچو به یاماچ زنگ می زند و می گوید که کسی داخل آتلیه شد. یاماچ فورا خودش را می رساند و عدنان هل می دهد و از او می پرسد که کیست؟ و سنا چه کاره ی اوست؟

عدنان که نمی داند موضوع از چه قرار است جوابی نمی دهد و یاماچ پایش را روی گلوی او می گذارد و می گوید: «من یاماچ کوچوالیم! شوهر سنام. سنا اینجا چیکار داشت؟ » عدنان به سختی می گوید: «من بیشتر از یک ساله سنارو نمیبینم. منو گروگان گرفته بودند مجبور شدم به سنا زنگ بزنم. » یاماچ با عصبانیت می پرسد: «سنا پاکت رو از کی گرفته بود؟ » عدنان با ترس می گوید که خبر ندارد و یاماچ که می داند کار وارتلو بوده زیرلب می گوید: «پسر بابام مگه نمیگفتی سنارو دوست داری… به سزای اعمالت میرسی! » بعد هم عدنان را زیر مشت و لگد می گیرد و بعد هم به مکان تولید مواد وارتلو می رود و افراد او را زخمی می کند و بعد هم آنجا را منفجر می کند! خواستگارها و اهل خانه دور هم جمع شده اند و سعادت با بغض برایشان قهوه می برد. ادریس بعد از کمی مقدمه چینی در آخر مبارک باشدی می گوید و سعادت و جمیل که هردو ناراحت هستند به ناچار بلند شده دست بزرگترها را می بوسند. وقتی جمیل از خانه خارج می شود وارتلو او را می بیند و فورا به مدد می گوید که با هم بروند و ماشین او را دنبال کنند!

قسمت ۸۵ سریال ترکی گودال
قسمت ۸۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۶ سریال ترکی گودال

ادریس به بازار می رود و همراه سلیم آنجا را می گرداند اما سلیم زیاد دل به کار نمی دهد و غر می زند. ادریس به او اعتراض می کند و سلیم می گوید: «بیرون از گودال به تو میگن بابای میلیاردی! وقتی داریم چرا استفاده نکنیم؟ » ادریس از او می خواهد از آنجا برود و بعد هم جلاسون را سر کار به جای او می آورد. سلیم به خاطر این کار پدرش بیش از پیش از او کینه به دل می گیرد. ناظم با درخواست های مکررش شهرداری را راضی کرده تا خیابان اصلی گودال را به فضای سبز تبدیل کنند و این کار را هم به وارتلو میسپارد. وارتلو با خوشحالی به خیابان می رود و از مردم محله می خواهد جمع کنند و بروند چون خواست شهرداری این است. موحی الدین به یاماچ خبر می دهد و یکی از جوانان محله هم سراغ سلیم می رود. سلیم هم به ادریس خبر می دهد و ادریس همراه او و جلاسون و چند تن دیگر مقابل وارتلو می رود و از آن طرف هم یاماچ همراه عمو و پاشا به انجا می رسند. ادریس از وارتلو می خواهد که مکان او برود اما وارتلو می گوید: «خب شما اگه مشکلی دارین برین به شهرداری بگین اینجا دیگه مکان ماست! » بعد هم درخواست شهرداری را به یاماچ نشان می دهد و یاماچ آن را تایید می کند. ادریس ناراحت شده و می رود اما باز برمی گردد و در حالی که در چشمان وارتلو خیره شده رو به جمعیت می گوید: «امشب واسه دخترم سعادت خواستگار میاد و این هفته هم عروسی داریم! همتون دعوتین! دومادمون یه پسر حلال زاده و با ناموسیه! » بعد هم می رود.

وارتلو ناراحت می شود و عصبانی می شود و به یکی از مغازه ها رفته و همه چیز را به هم می ریزد و می شکند. یاماچ از ادریس می خواهد تنها صحبت کنند و با گله رو به او می گوید: «بابا مگه تو نگفتی همه چیزو حل میکنی؟ چرا اینجوری میکنی با طرف! اگه حل شدن کارا از نظر تو اینه ما تموم شدیم! تو مگه سعادت رو دوست نداری؟ » ادریس می گوید: «من از سعادت پرسیدم و خودش گفت که راضیه! » یاماچ که می داند بله گفتن سعادت از روی اجبار بوده با نگاه سرزنش آمیز به پدرش خیره می شود و ادریس می گوید: «من تصمیمو گرفتم! » و یاماچ می گوید: «من دیگه میکشم کنار. همدیگرو بخورین! » و می رود. جمیل سراغ سعادت می رود و می گوید: «آبجی من تازه قضیه رو فهمیدم. اصلا نمیدونم دعوای چیه… ادریس بابا گفته تو یه هفته عروسی میکنیم. اینکارو میکنه؟ تو پشیمون نشی منم کنار نمیکشم. چون من باید اینجا بمونم. ولی اگه بهت به چشم بدی نگاه کردم نامردم.. اینم بدون. اینطور فکر کن که مثل دوتا دوست تو یه خونه زندگی میکنیم. » سعادت از حرف های او خوشحال می شود و می فهمد که او هم راضی به این ازدواج نیست و خم می شود تا دست او را ببوسد اما جمیل نمی گذارد و می رود. وارتلو با عصبانیت سراغ سلیم می رود و با خشم به او می گوید: «باید اسم اون طرفو بهم بگی! دیگه تموم شد. خون در مقابل خون! » سلیم می گوید: «بزرگترین انبارمون رو منفجر کردی، انتظار چیو داشتی؟ » وارتلو با عصبانیت می گوید: «سعادت نباید ازدواج کنه! همه چیز درمورد اون یارو رو بهم بگو! » سلیم می گوید: «مسئله ازدواج سعادت نیست. بابام دستو پای مامانمو بست. مامانم هم دنبال نقطه ضعف از تو بود که پیدا کرد…

وارتلو بهم اعتماد کن بینشون چیزی نخواهد بود. بذار ازدواج کنه من این یارو رو میشناسم. آخرشم از هم جدا میشن. » وارتلو قبول نمی کند و سلیم ادامه می دهد: «مگه سعادت بهت نگفت بریم از اینجا؟… ول کن. اینا میخوان دیوونه ت کنن. دیوونه نشو! » وارتلو عصبانی تر از همیشه می گوید: «نه! من باید طرف رو بکشم. » و می رود. یاماچ سراغ سنا می رود تا بداند مشکل او چیست اما سنا گریه می کند و به او چیزی نمی گوید و یاماچ را عصبانی می کند. یاماچ می گوید: «آخرش که میای میگی یاماچ من یه سری مشکلاتی دارم. تهش باید بیای همه چیزو بهم بگی تا منم بهت کمک کنم. » سنا بیشتر گریه می کند و از اتاق بیرون می رود. وارتلو به سعادت زنگ می زند و به او می گوید که فورا به دیدنش بیاید. سعادت هم سراغ او می رود و وارتلو به او می گوید:« اون کسی که میخواد خواستگاریت بیاد کیه؟ » اما سعادت چیزی نمی گوید و وارتلو را دیوانه می کند. سعادت می گوید: «اگه بلایی سرش بیاری قسم میخورم دیگه منو نمیبینی! » و می رود.

قسمت 85 سریال ترکی گودال
قسمت ۸۵ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۵ سریال ترکی گودال

وارتلو همانجا منتظر می ماند تا سوختن انبار را تماشا کند اما وقتی می بیند که یاماچ داخل می رود و دیگر برنمی گردد نگران می شود و خود را به دل آتش می زند و او را نجات می دهد. مردم که همراه پاشا بیرون منتظر و نگران یاماچ هستند با دیدن یاماچ و وارتلو برای وارتلو دست می زنند. پاشا جلو می رود و از او تشکر می کند اما بعد به او می گوید: «تو این وقت شب اینجا چیکار داشتی؟ » وارتلو طفره می رود و برای پاشا کاری پیش می آید اما او ول کن قضیه نیست. کمی بعد یاماچ هم به هوش می آید و از وارتلو می پرسد که چرا او را نجات داده است. وارتلو می گوید: «به خاطر اینکه سنا رو دوست دارم! گفتم نزدیکاتو خوشحال کنم! » وقتی یاماچ هم از او می پرسد که اینجا چه میکرده؟ وارتلو می گوید: «اونم خودت پیدا کن! » و می رود. سنا وقتی به وارتلو زنگ می زند و می بیند او جواب نمی دهد به امراه زنگ می زند و وانمود می کند که دارد با وارتلو صحبت می کند و می گوید که فورا خودش را برساند. امراه که میدانسته سنا به او زنگ خواهد زد به او می گوید که نگران نباشد تا خودش را برساند. از طرفی هم رئیس از عدنان می خواهد برود و عدنان دم در امراه را می بیند و امراه به او می گوید که فعلا برود و هرجایی غیر از آتلیه پنهان شود و بعدا باز هم با او کار خواهد داشت.

همه ی اسلحه های انبار از دست رفته و پاشا به یاماچ می گوید: «مطمئنم کار یکی از خودی هاست که الان آدم وارتلو شده… » یاماچ از او می پرسد: «خب چرا یهو عصبانی شده؟ » و پاشا می گوید: «به خاطر سعادته. بابات قبول کرده شوهر کنه. » امراه داخل ساختمانی که سنا در آن است می شود و همه افراد رئیس را کتک می زند و بعد هم اسلحه را دست سنا می دهد و به او می گوید که فرار کند. سنا فورا از آنجا خارج می شود اما یکی از افراد رئیس هم او را دنبال می کند و بالاخره او را می گیرد و گلویش را فشار می دهد. سنا که ترسیده به سمت او شلیک می کند و او را می کشد. همان موقع امراه از راه می رسد و به سنا که ترسیده، کلید در خانه اش را می دهد تا به آنجا برود. کمی بعد امراه هم خودش را می رساند و سنا سراسیمه گریه می کند و می خواهد به یاماچ زنگ بزند که امراه می گوید: «زنگ بزنی چی بگی؟ یاماچ میدونست چرا رفتی اونجا؟ اصلا واقعا اونجا چیکار داشتی سنا؟ » و سنا با ترس و لرز به حرف او گوش می دهد و گوشی اش را کنار می گذارد.

بعد هم امراه از او می خواهد که همه چیز را برایش تعریف کند. یاماچ پیش ادریس می رود و می گوید: «ندیدیم کار کی بود ولی معلومه! به خاطر اینکه تو تحت فشارش گذاشتی! بیخیال قضیه ازدواج سعادت شو. » اما ادریس قبول نمی کند و یاماچ می گوید: «پس خودت حلش کن! درضمن اونی که از آتیش نجاتم داد وارتلو بود. » و ادریس بدون گفتن چیزی فقط نگاهش می کند. صبح امراه سنا را به خانه کوچوالی ها می رساند و سنا با دیدن یاماچ با غم از او می خواهد که بغلش کند. یاماچ هم بدون گفتن حرفی او را در اغوش می گیرد. سلطان به ادریس می گوید: «به وکیل خبر بده. میخوام سلیم رو از میراثم کنار بذارم. آکین و کاراجا و عایشه میمونن. سلیم باید بره. » ادریس که تعجب کرده دلیل این کار او را می پرسد.

قسمت ۸۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۸۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۴ سریال ترکی گودال

وارتلو از شدت عصبانیت سراغ رمزی می رود و می گوید: «افرادت رو جمع کن! شب میریم انباری زیر زمین بازیو منفجر میکنیم. » سنا پیش عدنان است که دو نفر در آتلیه را می شکنند و داخل می شوند و موادشان را از عدنان می خواهند. عدنان سنا را در عمل انجام شده قرار می دهد و می گوید: «دوستم قراره جنسارو براتون بیاره! » آنها عدنان را با خود می برند و رئیس رو به سنا می گوید: «تا عصر بهت وقت میدم وگرنه یه تیر تو مغز عشقت خالی میکنم! » سنا با نگرانی به رفتن آنها خیره می شود. یاماچ پیش گوزیده می رود و از او می پرسد: «سنا حالش خوبه؟ حتما خوابیده نه؟ » گوزیده که نمی داند او از چه حرف می زند مکث می کند و یاماچ با شک به او نگاه می کند. گوزیده فورا با دستپاچگی می گوید: «آره آره خوابه. بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه. » بعد هم یاماچ می پرسد: «سنا درمورد گذشته ش و امراه یه چیزایی به من گفته که چیزای خوبی نبوده… » گزیده که شب قبل با امراه حرف هایش را یکی کرده می گوید: «سنا از بچگی قوه تخیل خیلی خوبی داشت فقط همینو بهت میگم! »

یاماچ با تعجب به او خیره می شود و وقتی از خانه بیرون می رود به سنا زنگ می زند اما باز هم گوشی او در دسترس نیست و این یاماچ را عصبی می کند. عایشه با جمیل صحبت می کند تا او را راضی به ازدواج با سعادت کند. جمیل ابتدا قبول نمی کند و عایشه می گوید: «اگه میخوای اینجا بمونی و دختری که میخوای رو هرموقع خواستی ببینی باید این پیشنهاد رو قبول کنی… » جمیل کمی به او نزدیک می شود و می گوید: «تو بگی بمیر میمیرم… » و عایشه به روی او لبخند می زند. جمیل وقتی این خبر را به سلیم می دهد سلیم عصبانی می شود و به عایشه می گوید که چرا سرخود با جمیل صحبت کرده است؟ عایشه می گوید: «مامان تصمیمشو گرفت، ندرت پیشنهاد داد و بابا هم قبول کرد. من تقصیری ندارم! » سلیم با عصبانیت به فکر فرو می رود و بعد به دیدن سلطان می رود و می گوید: «چرا یه جا بند نمیشی؟ چیکار میخوای کنی؟ سعادت دختر توئه! میخوای با کسی که دوستش نداره ازدواج کنه؟ منو سوزوندی بس نبود؟ چی میخوای؟ جنگ میخوای؟ میخوای از بین ما یا اونا چند نفر دیگه بمیرن؟ تو نبودی میگفتی هرچی میخواد بشه ولی کوچوالی ها سر پا بمونن؟ میخوای فرو بریزیم؟! عاقل باش مامان! »

عایشه این حرف ها را از پشت در می شنود و کمی ناراحت می شود و طاقت نمی اورد و می رود. سلطان هم به سلیم می گوید: «بابات همیشه میگفت این بچه ترسوئه! ضعیفه. من همیشه ازت دفاع میکردم.. کاش انجام نمیدادم! داداشت رو جلوی چشمت کشتن نتونستی به تیر شلیک کنی! اون کافی نبود و الانم داری از قاتلش فاع میکنی! بابات حف داشت تو ترسویی، ضعیفی! حالا برو بیرون دیگه نمیخوام ببینمت! » سلیم با ناراحتی به او خیره می شود و بعد هم می رود. وارتلو در خانه اش نشسته که سنا به دیدن او می رود و از او کمک می خواهد اما وارتلو وقتی قصد او را می فهمد عصبانی می شود و این اجازه را به او نمی دهد. اما رمزی پنهانی شماره سنا را می گیرد تا برای او جنس را جور کند. او کمی بعد به سنا زنگ می زند و آدرس را از او می گیرد تا یک کیلو جنس را برایش ببرد و بعد از اینکه گوشی را قطع می کند امراه که کنار او نشسته لبخندی می زند و او را به آدرس مورد نظر می رساند.

سعادت شب در خانه اش نشسته که وارتلو پنهانی به در خانه او می آید و از او معذرت خواهی می کند و می گوید: «من نمیتونم به یه تار موی تو آسیب بزنم سادیش… منو ببخش حرفای بدی زدم… » سعادت با بغض او را نوازش می کند و می گوید: «مارو تموم کردی صالح… آتیشمون زدی…» بعد هم در را به رویش می بندد. سنا جنس را پیش رئیس می برد و یاماچ هم او را تعقیب می کند. رئیس وقتی می فهمد این جنس وارتلو است از سنا می خواهد به وارتلو زنگ بزند تا او هم بیاید و سنا نمی داند چه کند. از طرفی وارتلو همراه رمزی انبار را آتش می زند و پاشا این خبر را به یاماچ می دهد و یاماچ فورا خودش را می رساند. پاشا می گوید: «همه ی داراییمون اونجاست یاماچ! فقط یه دستگاهی هست که جاشو من میدونم و اگه اونو بزنیم میتونیم آتیشو مهار کنیم. ولی خیلی خطرناکه آتیش شدت گرفته! » یاماچ خودش داخل انبار می رود و دکمه ی دستگاهی را که باید را می زند اما موقع برگشت آتش سد راه او می شود و یاماچ بی حال روی زمین می افتد. ناظم و امراه خوشحال از اینکه سلیم و یاماچ را به نحوی به دردسر انداخته اند خوشحال می شوند.

قسمت 83 سریال ترکی گودال
قسمت ۸۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۳ سریال ترکی گودال

امراه همان شب پیش مادرش می رود و از او می خواهد کمکش کند تا سنا و یاماچ را از هم جدا کنند چون با وجود یاماچ، جان سنا در خطر است. مادرش ابتدا قبول نمی کند اما بعد راضی می شود. سنا خود را به اتلیه می رساند و آنیل از او معذرت خواهی می کند و می گوید: «آخرین شانسم تو بودی… » سنا وقتی وضعیت او را می بیند از او می خواهد تا به بیمارستان بروند اما انیل می گوید: «نه. من تحت تعقیبم. گوشیمو بردار و به یکی به اسم ودات زنگ بزن! » سنا وقتی گوشی را برمیدارد روی صفحه ی ان عکس خودش و ودات را در آغوش یکدیگر می بیند و بعد با ودات تماس می گیرد. ودات که از دوستان آنیل است او را پانسمان می کند و از سنا هم می خواهد شب را آنجا بماند چون ممکن است آنیل تب کند. بعد از رفتن ودات، انیل می گوید: «میدونستم… ببین.. تو اینجایی. » سنا می گوید: «من ازدواج کردم و خیلیم خوشبختم. دیگه اجازه نمیدم وارد زندگیم بشی! » بعد هم قصد رفتن می کند که انیل از او خواهش می کند بماند و سنا هم دلش طاقت نمی آورد و پیش او می ماند. صبح از عدنان می پرسد که قضیه چیست و عدنان توضیح می دهد: «پول نداشتم مجبور شدم از یکی از تولید کننده های بزرگ مواد بگیرم و بفروشم. فروختم ولی بعدش طرف موادشو خواست. منم نمیدونم چیکار کنم…میخواد منو بکشه سنا… ولی یکی هست به اسم وارتلو سعادت الدین که موادی که اون تولید میکنه به دردم میخوره. » سنا با عصبانیت از جایش بلند می شود و می گوید: «باورم نمیشه که با کلک منو کشوندی اینجا! تو چجور آدمی هستی! »

و به سمت در خروجی می رود و عدنان هم او را دنبال می کند و مدام از او معذرت می خواهد اما سنا به او گوش نمی دهد و عدنان که خیلی ضعف کرده از هوش می رود. سنا باز هم دلش نمی آید و برمی گردد تا کنارش بماند. ادریس از یاماچ و سلیم می خواهد که خودش مدد را پیش وارتلو ببرد و یاماچ و سلیم هم به ناچار قبول می کنند. ادریس مدد را به خانه وارتلو می رساند و وقتی افراد محله را می بیند که نگهبان وارتلو شده اند افسوس می خورد و حتی روی یکی از افراد هم با نفرت تف می کند و تاسف می خورد و بدون گفتن حرفی می رود و با عصبانیت رو به سلیم می گوید: «اینا همونایین که واسه نگهبانی از مکان های ما اومده بودن؟ مگه مسئولشون تو نبودی؟ چرا الان واسه وارتلو کار میکنن! » یاماچ از پدرش می خواهد آرام باشد و ادریس رو به او می گوید: «اینم واست یه درسی باشه! باید کسی که به حرفت گوش نمیکنه رو بیرون کنی! » سلیم ناراحت می شود و از اتاق بیرون می رود و یاماچ رو به پدرش می گوید: «متوجهی از دست وارتلو ناراحت میشی و سر داداشم خالی میکنی؟ » بعد هم سراغ سلیم که خیلی عصبانی است می رود و از او می خواهد حداقل او آرام باشد اما سلیم با صدای بلند می گوید: «همه کارای خوبی که این اواخر کرده بودم رو تو یه قلم پاک کرد! من خسته شدم از بس گناهکار به نظر اومدم! » یاماچ می گوید که خودش مسئله را حل خواهد کرد و با پدرش هم صحبت می کند و سلیم می گوید: «اگه میخوای حرف بزنی باهاش، بگو که باید از من معذرت بخواد! » بعد هم می رود. یاماچ که از حرف های او جا خورده نمی داند چه کند. سلیم پیش ناظم می رود و از او می خواهد که دیگر مکان ها را نابود نکند و آدم ها را تهدید نکند و آزادشان کند.

ناظم می گوید: «خیلی دیر شده! من قبول کنم هم اکیپ قبول نمیکنه! کسی مجبوری برای ما کار نمیکنه. میتونی بری باهاشون حرف بزنی اگه پیشنهاد تو بهتر بود بیان با تو کار کنن! » سلیم بلند می شود که برود و ناظم می گوید: «تو حتی بمیری هم بابات هیچ وقت نمیبینتت! » مدد به وارتلو خبر ازدواج سعادت را می دهد و وارتلو بلافاصله به سعادت زنگ می زند و قرار ملاقاتی با او می گذارد و می پرسد: «این درسته که دارن شوهرت میدن؟ اینکارو نکن سادیش. دارن باهامون بازی میکنن! با من بیا سعادت… » سعادت می گوید: «چیکار کنم؟ کجا بریم؟ » وارتلو که نمیداند چه کند با کلافگی می گوید: «مامان سلطانت به فکر تو نیست میخواد منو عذاب بده! » سعادت می گوید: «میدونم… ولی من وسط شماها گیر کردم… وقتی بابا ادریس ازم نظرمو پرسید گفتم هرچی شما میدونید… » وارتلو می گوید: «چطور تونستی اینارو بگی سادیش… تو سادیش منی.. » سعادت می گوید: «من سادیش هیشکی نیستم! سادیش وارتلو که اصلا نیستم! » وارتلو عصبانی می شود و همه چیز را به هم می ریزد و می گوید: «هم تورو میکشم و هم اونو میکشم. همچین اتفاقی هرگز نمیفته! » سعادت کمی می ترسد و از آنجا می رود. وارتلو پیش ادریس می رود و از او می خواهد که سعادت را شوهر ندهد اما ادریس می گوید: «دیگه کاریه که شده… من وقتی مدد رو اوردم میخواستم بهت بگم اگه میتونی از دخترم مواظبت کنی، دستشو بگیر و با خودت ببر و خوشبختش کن. ولی تو بچه های محله ی منو واسه خودت بادیگارد کردی! دخترم دیگه با تو کاری نداره! » وارتلو می گوید: «دعوا میشه! اینکارو نکن! » اما ادریس روی حرفش می ماند و از او می خواهد که آنجا را ترک کند. امراه به یاماچ زنگ می زند و با او قرار ملاقات می گذارد. یاماچ به او می گوید که از سنا فاصله بگیرد و امراه می گوید: «تو این نه ماهی که با هم ازدواج کردین سنا همه چیزو درباره تو میدونه. توام میدونی که مثلا دوبار تو دبیرستان اقدام به خودکشی کرده، معماری خونده و همون استادش که کمکش کرده دوست پسرش بده و آخرشم سنا به خاطر همون مدرسه رو ول کرد؟ نه نمیدونی! اونی که باید از سنا فاصله بگیره تویی. اگه حرف های منم باور نمیکنی از مامانم بپرسی همه چیزو بهت میگه! » یاماچ حسابی عصبانی می شود اما چیزی ندارد تا بگوید.

قسمت 82 سریال ترکی گودال
قسمت ۸۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۸۲ سریال ترکی گودال

یاماچ سلطان را در حالی که روی ویلچر نشسته به خانه می اورد و مدد با دیدن او سرش را پایین می اندازد و سلطان می گوید: «اینو چرا آوردی؟ تو خوب میدونی من چی میخوام! » و یاماچ از مدد می خواهد تا به سلطان نگاه کند مدد در حالی که چشمانش پر از اشک شده به سلطان خیره می شود و یاماچ از سلطان هم می خواهد که خوب به چشمان مدد نگاه کند و بعد همانطور که او خواسته بدون چشم بر هم زدنی مدد را بکشد. و بلافاصله اسلحه اش را در می آورد و روی سر مدد میگیرد. همان موقع سلیم از راه می رسد و از مدد می پرسد که چرا به مادرش شلیک کرده؟ و مدد می گوید: «ندرت میخواست داداشمو بزنه. من سعی کردم اسلحه رو از دستش بگیرم که اسلحه خودش شلیک کرد و من نمیدونستم سلطان خانم اونجاست… من عمدا به زن ها و بچه ها شلیک نمیکنم. به مغزم شلیک میکنم به اونا شلیک نمیکنم… » سلیم از کمال و متین می خواهد تا مدد را پایین ببرند و بعد رو به مادرش می گوید: «این ادم بمیره، پاهات برمیگرده؟ با مردن این آدم خون پسرت رو زمین نمیمونه؟ قاتل پسرت وارتلو سعادت الدین و دلیل نفرت و کینه اونم تویی! » سلطان با تعجب به او خیره می شود و سلیم ادامه می دهد: «تو یاماچو برای این آوردی که صلح برقرار کنه حالا مقابل خونت، خون میخوای! ول کن این کارارو مادر! کنار نوه هات بمون! » و بلند می شود و می رود. سلطان از یاماچ هم می خواهد بیرون برود و بعد گوشی اش را برمی داد و به گوشی ای که در زندان است و به جومالی زنگ می زند.

سلطان می گوید: «میدونم با من حرف نمیزنی، حداقل گوش کن. انتقام برادرت رو بگیر! پدر و داداشات هرچی گفتن به حرفشون گوش نده. اونا فراموش کردن کوچوالی بودنشون رو، تو فراموش نکن! » و بعد گوشی را قطع می کند. وارتلو همراه به خانه اش می رود و رمزی و افراد محله را می بیند که آمده اند تا به او بپیوندند. وارتلو از این تصمیم انها خوشحال می شود و بعد هم خالکوبی خودش را نشان آنها می دهد و می گوید:« منم با شما فرقی ندارم. منم بچه همون محله ام… » همان موقع کسی به وارتلو زنگ می زند و خبر می دهد که مدد را گرفته اند. وارتلو فورا به در خانه کوچوالی ها می رود و یاماچ را صدا می زند و از او می پرسد که جریان چیست و زودتر مدد را آزاد کند. یاماچ می گوید: «مکانتو ببند! جنستو نابود کن! من خیلی تلاش کردم تا جونتو نجات بدم. دیگه جنس تولید نکن. چیزی که هستو بیشتر از این خراب نکن! » وارتلو عصبی می شود و مدد را می خواهد اما یاماچ از این کار امتناع می کند و وارتلو همه افرادش را صدا می زند و می گوید: «اگه ندی مجبور میشم خودم بگیرمش! » یاماچ با دیدن رمزی جا می خورد و بعد با خونسردی به وارتلو می گوید هرکاری دلش می خواهد بکند و بعد می گوید: «آسیبی به مدد نمیرسه.. » وارتلو می گوید: «باشه من الان میرم ولی فردا اگه مدد نیاد خونه خودم دست به کار میشم! » و همراه افرادش آنجا را ترک می کند. وارتلو از افرادش می خواهد تا اگر کسی مکان اسلحه ی کوجوالی ها را می داند بگوید. کسی چیزی نمی گوید و وارتلو پیشنهاد پول بیشتری می دهد که هرکس هرچیزی می داند بگوید. رمزی جلو می آید و قبول می کند که همه چیز را به وارتلو بگوید. بعد هم وارتلو را به زمین بازی می برد و می گوید که زیرش انبار اسلحه است. وارتلو می گوید: «اول مدد رو بگیریم و بعد به اینجا هم میرسیم! » سلیم پیش علیچو می رود و از او می پرسد: «تونستی بفهمی کیا بودن؟ » علیچو می گوید: «سه نفرشونو. یکی وکیل ناظمه. اون یکی وارتلو سعادت الدین، صالح کوچوالی و یکی دیگه هم هست. ریش داره، موهاش بلنده، جوونه. »

سلیم به او آفرینی می گوید! سعادت ذهنش درگیر حرفی است که سلطان به او زد و خواستار ازدواج او شد. سعادت این را به سنا می گوید و سنا با ناراحتی می گوید: «ولی اگه تو نخوای این اتفاق نمیفته. » سعادت با ناامیدی می گوید: «هرچی بابا ادریس بگه همون میشه. » سنا که نگران او است پیش یاماچ می رود و قضیه را به او می گوید. یاماچ به او اطمینان می دهد که همچین اتفاقی نخواهد افتاد. مدد که در اتاق است این حرف ها را می شنود و نگران می شود. وقتی سلیم به اتاقش می رود، عایشه به او می گوید: «مامانم میخواد سعادت با جمیل ازدواج کنه. من پیشنهادشو دادم! » سلیم کمی به فکر فرو می رود و عایشه از او می خواهد که او با جمیل صحبت کند و این خبر را به او بدهد. امراه افرادش را می فرستد تا کسی به اسم انیل را بگیرند و موفق هم می شود. از طرفی شماره ی ناشناسی به سنا زنگ می زند و وقتی سنا دور از چشم یاماچ به آن جواب می دهد شخص پشت گوشی می گوید:« منم انیل… همه بهم پشت کردن وگرنه بهت زنگ نمیزدم. همه دنبالمن. تو آتلیه مخفی شدم. زخمیم. فردا صبح میای جسدم رو ببینی… ! » سنا چیزی نمی گوید و آنیل تلفن را قطع می کند و بعد به امراه که او را مجبور به این کار کرده خیره می شود و می گوید: «میاد.. مطمئنم. ولی توام قرارمون رو یادت نره! » امراه برای اینکه او را برای سنا باور پذیرتر کند به سمتش شلیک می کند و می گوید: «تو به دختره گفتی تا فردا زنده نمیمونی خب باید طوری باشه که باور کنه! » انیل با نفرت به او خیره می شود و لعنتش می کند. سنا هم آماده می شود و به دروغ به یاماچ می گوید که مشکلی در خانه شان پیش آمده و از خانه بیرون می زند

خلاصه داستان قسمت ۸۱ سریال ترکی گودال

سلطان عایشه را صدا می زند و به او می گوید: «ما در حق سعادت کوتاهی کردیم. تا کی می خواد کنار ما بمونه؟ کاش یه آدم مناسب براش پیدا کنیم، اونم یه خونه و زندگی ای داشته باشه…» عایشه فکری به ذهنش می رسد و سراغ ندرت می رود و می گوید: «اگه میخوای سعادت بره بهم کمک کن. سعادت قراره ازدواج کنه.» ندرت می گوید: «بهترین کار هم همینه.» عایشه می گوید: «یکی تو فکرم هست اما اگه تو بگی مناسب تره.» او می خواهد جمیل را معرفی کند. در طرف دیگر وارتلو به یک کاباره می رود و به صاحب آنجا می گوید: «از این به بعد اینجا رو من اداره می کنم. هرچقدر به کوچوالی ها میدادی رو به من میدی.» و آدم هایش را به آنجا می ریزد. صاحب کاباره سراسیمه سراغ محافظان می رود و وقتی از آنها جوابی نمی گیرد با امراه تماس می گیرد و می گوید: «ریختن تو مکانم ازم پول می خوان. محافظاتون واسادن نگاه کردن. چی کار دارین می کنین؟» امراه با خونسردی می گوید: «اگه مشکلی پیش بیاد دوستانمون به سرعت وارد عمل میشن. اصلا نگران نباشین.» مرد می گوید محافظانش را اخراج خواهد کرد و امراه آدرس یکی از بندهای قرارداد را به او می دهد و می گوید: «تو دادگاه می بینمتون.» مرد می فهمد که کلاه گشادی سرش رفته و کاری از او ساخته نیست. وارتلو برای خودش میزی چیده و از خواننده کاباره می خواهد برایش ترانه های مورد علاقه اش را بخواند. او به سعادت و به خاطره کوتاهشان فکر می کند. سعادت در خانه مشغول آشپزیست و ندرت و عایشه پیش سلطان می روند و در مورد جمیل با او صحبت می کنند. علیچو در اتاقش به صدای هاله گوش می کند و به جایی از آن می رسد که هاله در مورد ملیحا حرف می زند.

او می گوید: «امروز با ادریس کوچوالی آشنا شدم. از وقتی متوجه شباهتم با ملیحا خانم شدم می خوام در مورد این عشق آتشین بدونم. شباهتمون با ملیحا خانم از چشم ادریس کوچوالی هم دور نموند. تو اولین لحظه ای که من رو دید بی اختیار گفت ملیحا. ناراحتی عمیقی تو چهره ش پیدا شد. فهمیدم هرچقدر که ادریس کوچوالی برای ملیحا خانم مهمه، ملیحا خانم هم برای ادریس کوچوالی مهمه.» مکه و جلاسون به دستور یاماچ به آشپزخانه وارتلو می رسند. آنها با تهدید یکی از افراد وارتلو او را مجبور می کنند محلولی در مواد آنها بریزد. بلافاصله دود غلیظی آنجا را فرا می گیرد و همه در حالی که سخت سرفه می کنند خارج می شوند. مدد به وارتلو خبر می دهد و وارتلو از افرادش می خواهد بدون او به گرفتن کاباره ها و بارها ادامه دهند و به سمت آشپزخانه اش می رود. مدد ناچار می شود همه را به بیمارستان ببرد. یاماچ در خانه در حال کمک به سنا و دخترهاست تا برای شام تولد آماده شوند. همه درآشپزخانه جمع شده اند و می خندند. سنا و یاماچ شوخی می کنند و دخترها خوشحالند. اما مثل همیشه لحظه های شادشان طولی نمی کشد و یاماچ با یک تماس ناچار می شود برود. او به آشپزخانه وارتلو می رود و از مکه و جلاسون می خواهد مدد را بیاورند. یاماچ به میخانه پیش پدرش می رود و می گوید: «برگشتیم سر اول خط. وارتلو باز شروع کرد. دیگه قاطی کردم. نمی دونم چی درسته چی غلط.» ادریس می گوید: «هیچ وقت هم نمی فهمی. اگه درست و غلط رو یه جا می نوشتن همه می تونستن پدری کنن. اما باید امتحان کنی. این راه نشد، یکی دیگه.» ادریس ادامه می دهد: «من یه تصمیمی گرفتم پسرم. تو همه کارها رو به دست گرفتی. من بهت کاملا اعتماد دارم. بدون من هم می تونی ادامه بدی.

من کامل کنار میرم.» یاماچ جا می خورد و می گوید: «بابا امشب تولد کاراجاست. سنا بچه ها رو جمع کرده. منتظر ما هستن. امشب بیا بالای سر ما باش. برای بعد هم بعدا فکر می کنیم.» در جشن کوچک کوچوالی ها ادریس سعادت را می نشاند و خودش برای همه غذا می کشد. مردان به سلامتی می نوشند و یاماچ کیک کاراجا را می آورد. کاراجا شمع هایش را فوت می کند. آکشین می پرسد چه آرزویی کردی و کاراجا می گوید: «که به هیچ کدوم از کسایی که سر این میز نشستن و توی این حیاط هستن، کسایی که توی این محله هستن آسیبی نرسه. کسی تیر نخوره. دزدیده نشه. کشته نشه. خیلی تلخه نه؟» آکشین با چشم های پر از اشک کاراجا را بغل می کند. در همین حین جلاسون و مکه از راه می رسند و به یاماچ می گویند مدد را آورده اند. یاماچ مادرش را داخل می برد. وارتلو که با ناظم قرار ملاقات دارد، سر میز شام امراه را می بیند و جا می خورد. ناظم آنها را معرفی می کند و به وارتلو می گوید امراه دیگر پلیس نیست و لازم نیست نگران باشد. ناظم می گوید: «ما پسرهای ناخواسته بابامونیم، مگه نه؟» وارتلو می گوید: «ممکنه اینطور باشه. من نمی خوام بقیه زندگیم رو با گریه کردن به خاطر این سپری کنم. اگه چیزی شده، خوب یا بد، شده و رفته. یعنی تو گذشته مونده. حداقل من اینطوری فکر می کنم. تا جایی که فهمیدم نظر شما هم همینه. یه زندگی جدید شروع میشه. یه نظم و نظام جدید. ما یه طرفیم، گذشته ها هم گذشتن.» ناظم به صندلی خالی دور میز اشاره می کند و می گوید: «پدرامون ما رو دوست نداشتن. ما میراثی نداریم. یکی دیگه هم مثل ماست.» او سلیم است. بعد از به پایان رسیدن ملاقات آنها، علیچو از گوشه ای نگاهشان می کند. امراه از وارتلو می خواهد او را برساند. در مقصد تعداد زیادی از اهالی گودال که به ناظم پیوسته اند، انتظارشان را می کشند و با دیدن وارتلو خالکوبی هایشان را نشان می دهند. وارتلو به پیرزوی نزدیک است. در خانه، یاماچ از مدد و سلطان می خواهد به هم نگاه کنند. او به مادرش می گوید: «خوب تو چشماش نگاه کن. وقتی گفتی بزن، می زنم. بدون درنگ.» و اسلحه را روی سر مدد می گذارد.   

خلاصه داستان قسمت ۸۰ سریال ترکی گودال

سلیم از یاماچ می پرسد: «چی فکر می کنی داداش؟ تصمیمت چیه؟» یاماچ می گوید: «نه که خیلی به تصمیمات من گوش میدن!» ادریس می گوید: «من به سهم خودم گوش میدم. تو بابای گودال نیستی؟ مسئولیت کارا با توئه. اگه تصمیمی گرفتی و کسی گوش نداد، حق داری اعتراض کنی.» یاماچ می گوید: «مدد رو می گیریم.» در همین موقع عمو می آید و می گوید: «یه کسایی مانع کار بچه های گودال میشن. اسم و رسمشون معلوم نیست. همه رو ریختن تو یه اتوبوس و بردن. بعدش هم آوردن ول کردن. میگن یه آدمایی با کت و شلوار و کراوات. یه جایی مثل شرکت بوده.» یاماچ می گوید: «دارن جای خالی رو پر می کنن.» ادریس می گوید: «یه امایی تو ذهنت هست.» یاماچ می گوید: «اما اینه که چقدر سریع از اتفاقات باخبر شدن.» ادریس می گوید: «من از دشمنی که تفنگ به کمرش هست نمی ترسم. اما از کسی که کروات به گردنش می زنه می ترسم. پشت این کار یه چیزی هست پسرم! مراقب باش.» سلیم می گوید: «من به این مساله رسیدگی می کنم. برم بفهمم کی ان، چی کاره ان.» در طرف دیگر ناظم به وارتلو می گوید: «این مکان ها رو دیگه کوچوالی ها محافظت نمی کنن. ما محافظت می کنیم تو هم مالیاتش رو می گیری. با این پول ها جوون ها دور خودت جمع می کنی.» یاماچ جلاسون را در عمارت می بیند و می گوید: «حالا مقصر همه چی من شدم؟» جلاسو نمی گوید: «اگه از اول همه چی رو می گفتی اینجوری نمی شد.» یاماچ جواب می دهد: «اگه همه چی انقدر ساده بود راه دیگه ای رو می رفتم. اگه پشت هر دری که باز می کردم یه در دیگه باز نمی شد… خلاصه که بالاخره اینجاییم. با همیم.» او به جلاسون و مکه می سپارد وارتلو را پیدا کنند. در این لحظه یاماچ سعادت را می بیند که از پشت پنجره آنها را نگاه می کند. او داخل می رود و سعادت را صدا می کند. سعادت می گوید: «شنیدم ولی به کسی چیزی نمی گم. نگران نباش.» یاماچ می خواهد سعادت را نوازش کند اما او می ترسد و سرش را عقب می کشد. یاماچ از واکنش او جا می خورد و غمگین می شود و در آغوشش می گیرد و می گوید: «اگه بخوای می تونی بری پیشش.» سعادت می گوید: «هیچ جا نمی تونم برم. من دختر این خونه م.»

یاماچ می گوید: «چه بری چه بمونی دختر این خونه ای. این رو به کسایی که فراموش کردن یادآوری می کنم. نگران نباش.» و اشک های او را پاک می کند. در همین لحظه ندرت می آید و می گوید: «سعادت مادر صدات می کنه.» یاماچ هم از ندرت می خواهد با او برود. سلطان از سعادت می خواهد کنار او بنشیند و می گوید: «می تونی من رو ببخشی؟» یاماچ به ندرت می گوید: «این موقعیت انقدر پیچیده ست که من هرکاری کنم یه عده ازم ناراحت میشن. در مورد یه عده ناحقی میشه. بعضی ها از عصبانیت دیوانه میشن…. از هرجاش بگیرم تو دستم می مونه. شاید من نمی تونم. ولی حق داری. من گناهکارم. بابام هم، پاشا هم، حتی مادرم. اما سعادت هیچ تقصیری نداره زن داداش. نمی تونی حرصت رو سر اونا خالی کنی، می دونم. ولی من اینجام.» سنا آکشین و کاراجا را به گردش می برد و بعد هم به آرایشگاه . از آنجا برای خرید لباس. دخترها پیراهن های زیبایی انتخاب می کنند و خیلی خوشحالند. سنا به اتاق پرو می رود تا پیراهنی امتحان کند. وقتی بیرون می آید امراه را می بیند و از او می خواهد از آنجا برود. امراه می گوید: «برای دیدنت نیومدم. اومدم بهت هشدار بدم. اون یاماچ که خیلی بهش اعتماد داری و فکر می کنی خیلی خوبهَ، اون دیواری که بهش تکیه دادی خیلی هم سالم نیست.» سنا می پرسد منظور او چیست و امراه می گوید: «فعلا همینقدر بدون. بیشتر از این بهت آسیب می زنه. من فقط می خوام ازت محافظت کنم.» سنا می گوید: «من به محافظت تو نیازی ندارم.» سلیم به دیدن علیچو می رود. او برایش گوجه سبز برده و علیچو خیلی خوشحال می شود. سلیم اطراف و داخل اتاق را نگاه می کند. او عکس هاله را در گوشه اتاق می بیند و می گوید: «دختر بی گناه بیچاره!» از علیچو می پرسد: «بهتری علیچو؟» علیچو می گوید: «نمی گذره. کم نمیشه.» سلیم می گوید: «نگذشته. به این آسونیا نمی گذره. اصلا کم نمیشه. فقط فراموش می کنی.» علیچو می گوید: «فراموش نمی کنم. من هیچی رو فراموش نمی کنم.» سلیم می گوید: «تو هم یه همچین بداقبالی ای داری. مگه نه؟»

سلیم عکس هاله را برمی دارد و با دقت به آن متوجه چیزی می شود. سلیم می گوید: «این هاله نیست علیچو. این عکس خیلی قدیمیه. این یکی دیگه ست.» او عکس را از قاب خارج می کند و پشت آن را می خواند. پشت عکس رد محوی از نوشته ای هست: «کاش دونه ی تسبیحت می شدم، همیشه پیشت می موندم. از میم به الف. ۱۹۷۹» سلیم می پرسد: «این رو از کجا پیدا کردی؟» علیچو می گوید از خانه هاله و سلیم از او می پرسد چیز دیگری هم آنجا پیدا کرده یا نه. او از علیچو می خواهد دفترها و صداهای هاله را دوباره بررسی کند و اگر چیزی پیدا کرد به او خبر بدهد. در ادامه سلیم به علیچو می گوید از او خواسته ای دارد و وقتی علیچو می پرسد مربوط به یاماچ است یا نه سلیم می گوید: «در مورد یاماچ هم هست. می خوام وقتی مطمئن شدم بهش بگم.» عمو و متین با صاحبان مکان های تحت حفاظت افراد گودال جلسه ای می گذارند تا از مشکلات پیش آمده سر دربیاورند. آنها می گویند به خاطر مجوز نداشتن محافظ ها مجازات شده اند و کاری ازشان ساخته نبوده است. بعضی از آنها هم می گویند از رفتار محافظ ها راضی نبوده اند و در ماه هایی اخیر رفتارشان عجیب شده و خودسر شده بودند. عمو می گوید آنها را گوشمالی خواهد داد و اگر باز هم به رفتارشان ادامه دادند گوششان را از جا می کنند. جلاسون و مکه با پیدا کردن یکی از افراد وارتلو جای او را پیدا می کنند. عایشه مشغول مرتب کردن اتاقش است که متوجه می شود جمیل وارد اتاق شده است. او وحشت می کند و می گوید: «چی می خوای؟» جمیل می گوید: «داداش سلیم زنگ زد. گفت کت و شلوار مشکیش رو ببرم خشکشویی.»

عایشه می گوید: «برو بیرون. هیچ مردی جز سلیم نمی تونه بیاد تو این اتاق. فهمیدی؟» جمیل بازوی عایشه را می گیرد و می گوید: «من فقط به یه چیز فکر می کنم…» عایشه می گوید: «خود دانی. شاید ندونی ولی برای کمتر از اینها توی این خونه دست و پاهای زیادی شکسته.» و جمیل را از اتاق بیرون می کند. سلیم سراغ ناظم می رود و می پرسد: «کراواتی هایی که مکان های کوچوالی ها رو محاصره کردن شمایین نه؟» ناظم فیلم قتل جمال به دست سلیم را به طرف او می گیرد و می گوید: «مجبور نیستی باور کنی ولی فقط یه کپی ازش هست.» و آن به سلیم می دهد و می گوید: «برای نشون دادن حسن نیتم.» محافظ ها را به قهوه خانه می خوانند تا از کسانی که پیشنهاد کار به آنها داده اند اطلاعاتی به دست بیاورند اما جلسه با بگو و مگوی یکی از محافظ ها به نام رمزی و کتک خوردن او از کمال به پایان می رسد. در همین هنگام از طرف شهرداری چند مامور به یکی از مکان های نزدیک قهوه خانه می آیند و می گویند اینجا به فضای سبز تبدیل خواهد شد و برگه تخلیه را به آنها یاماچ می دهد. یاماچ می گوید: «یکی داره بد کار دستمون میده.» وارتلو از مدد می خواهد ده نفر از افرادشان را آماده کند تا به جایی بروند. مدد با نگرانی به او نگاه می کند.

خلاصه داستان قسمت ۷۹ سریال ترکی گودال

مدد مخفیانه به عمارت وارتلو می رود تا وسایل او را برایش ببرد. وقتی در حال بیرون آمدن از آنجاست سعادت جلوی او را می گیرد و به او می سپارد که سلامش را به وارتلو برساند. در بیمارستان، دکتر به سلیم و یاماچ می گوید: «گلوله خیلی به نخاع نزدیک بوده. به خوبی اون ناحیه رو تمیز کردیم اما تو چکاپ های بعدی متوجه شدیم که غضروف میانی صدمه دیده. هنوز نمی تونیم میزان صدمه رو با قطعیت بگیم. گفتن اینکه سلطان خانم کی می تونن راه برن، خیلی سخته. فقط فیزیوتراپی مداوم ممکنه بعدها باعث راه رفتنشون بشه.» سلطان را که غمگین و نگران است از بیمارستان خارج می کنند. عده زیادی جلوی بیمارستان تا عمارت کوچوالی ها از او استقبال می کنند و این برای سلطان قوت قلبی است. ادریس می گوید: «ببین سلطان خانم. هیچ کدومش رو ما نکردیم. بچه های گودال به خاطر تو کردن. به خاطر مادرشون.» جمعیت فریاد می زند: « گودال خونه مونه، سلطان مادرمون.» سلطان به خانه می رسد و همه با غصه به او نگاه می کنند. سعادت هم از خانه اش او را نگاه می کند و اشک می ریزد. همه خانواده به دستبوسی سلطان می روند. در آشپزخانه وارتلو به افرادش هشدار می دهد که تنها سه روز تا تحویل محموله فرصت دارند. در همین حین یکی از آنها را می بیند که در گوشه ای به خواب رفته است. او چیزی روی سر او می اندازد و او وحشت زده بیدار می شود و می گوید: «ببخشید آقا! دو روزه نخوابیدیم.» وارتلو می گوید: «باید هم نخوابین. بلند شو ببینم.» و بعد با عصبانیت فریاد می زند: «من به شما نگفتم هشت ساعت کار با بیمه. اگه کسی نمی خواد کار کنه گم شه بره. اگه این کار به موقع انجام نشه همه تونو می خوابونم.» در همین موقع مدد می رسد و به وارتلو می گوید: «زن داداش رو دیدم. سلام رسوند.» چهره وارتلو تغییر می کند و سرش را پایین می اندازد و می گوید: «علیکم السلام.»

او که نمی خواهد ذهنش درگیر این ماجرا شود می کوشد نسبت به آن بی تفاوت باشد اما نمی تواند و باز آشفته می شود. در خانه ادریس دست سلطان را می گیرد و می گوید: «ما با تو چه اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتیم خانم. یادت میاد؟ این که چیزی نیست. تازه اون موقع بچه ها و دوستامون هم کنارمون نبودن. اصلا نگران نباش. من با دکتر حرف زدم…» سلطان نمی گذارد ادریس حرفش را ادامه دهد و رو به یاماچ می گوید: «چی کارش کردید او حیوون رو؟» یاماچ می گوید: «به این چیزا فکر نکن مامان. به خوب شدنت فکر کن. بعدش هر کاری بخوای انجام می دیم.» سلطان می گوید: «من دیگه چطوری بهت بفهمونم چی می خوام یاماچ؟» سلیم می گوید: «مامان سهوی بوده. تقصیر ندرت هم هست.» سلطان رو به یاماچ ادامه می دهد: «نه که همه چیز رو حل کردین! این کار رو می کنم مامان… اون کار رو می کنم مامان…همه مون پشتت واسادیم. چی شد؟ بیا اینم نتیجه ش. پسر بابات رو آوردی نشوندی رو سرمون.» و رو به ادریس می گوید: «تو فکر کردی من از حسادت پسرت رو فرستادم رفته. فکر کردی سلطان می خواد فقط به بچه های خودش رسیدگی کنه. اما اونجوری نبود. الان فهمیدی چرا پسرت رو قبول نکردم؟ بیا. الان پسرت اومده.» ادریس می گوید: «وارد اون قضایا نشو اصلا سلطان خانم. فهمیدی؟ اگه واردش شی تهش روسفید ازش بیرون نمیای. اگه پسش نمی زدی کار به اینجاها نمی رسید. اینجوری نمی شد.» سلطان می گوید: «حق پاهایی که از دست دادم رو از پسرت پس بگیر.» ادریس می گوید: «هی نگو پسرت. اگه واقعا پسرم بود به حرفم گوش می داد و از اینجا می رفت. نرفت. » سلطان می گوید: «من چهل سال با این پاها بهت خدمت کردم.  دنبال بچه هات دوییدم. اما الان دیگه به درد من نمی خورن. بگیرشون، مال تو.» سلطان به یاماچ می گوید: «حرف آخرم اینه. تا وقتی کسی که پاهام رو ازم گرفت نره زیر خاک، شیرم رو حلالت نمی کنم یاماچ.» آکشین پیش سنا می رود و به او می گوید: «امروز تولد کاراجاست. هجده سالش میشه.» و سنا تصمیم می گیرد با کمک آکشین برای روز تولد کاراجا کار کند. سنا سراغ کاراجا می رود و می گوید :« چه خوب که دنیا اومدی!» کاراجا می گوید: «مطمئنی؟» سنا می گوید: «پاشو حاضر شو بریم بیرون.» سنا بعد از یاماچ می خواهد شب را دور هم باشند و در حیاط غذا بخورند و جشن بگیرند. یاماچ از اینکه او به فکر خانواده اش است تشکر می کند.

از او می پرسد: «می خوای داداشت بره یا بمونه؟» سنا می گوید: «تا وقتی از من دور بمونه، مهم نیست کجاست.» ناظم با یک سینی باقلوا به دیدن وارتلو می رود و او را برای حرف زدن به جایی می برد و سفارش تخته نرد می دهد. وارتلو با خنده می گوید: «بابات ما رو به شطرنج عادت داده بود. هرچند مات شد. یه چیزی بهت بگم. زندگی بیشتر از شطرنج شبیه تخته نرده. انداختی جفت شش اومد، بابات مارس شد. اما یادت نره. تو این زندگی معلوم نیست کی واست جفت شش میاد.» ناظم می گوید: «شنیدم از گودال رفتی.» وارتلو جواب می دهد: «آره ولی به زودی به عنوان بابای گودال برمی گردم.» ناظم می گوید: «این رویاتو می تونیم تو مدت خیلی کوتاهی به واقعیت تبدیل کنیم.» وارتلو می گوید: «چطوری؟» ناظم می گوید: «من نون آدمای گودال رو ازشون می گیرم.» و به او می گوید مکان های تحت حفاظت گودال را از چنگ آنها درآورده و تحت حفاظت شرکت خصوصی خودش قرار داده است و می پرسد: « با گرسنه موندن گودال به نظرت ریاست کوچوالی ها توی گودال چقدر طول می کشه؟» وارتلو می گوید: «خیلی طول نمی کشه اما یاماچ هر کاری می کنه تا دوباره برای اونا کار پیدا کنه.» ناظم می گوید: «بیکار نمی مونن. برای آدم های بیکار گودال پیشنهاد یه کار داریم. میگیم بیاین با ساعت کار و بیمه کار کنین. صاحب کارتون معلوم باشه. برای کاری که انجام میدین آموزش ببینین و مجوز بگیرین و در این مدت حقوق هم بگیرین.» وارتلو می گوید: «یاماچ هرطور شده براشون جواز می گیره.» ناظم می گوید: «رسیدیم به نقطه هیجان انگیزش. مجوز گرفتن یاماچ برای این آدم ها غیرممکنه چون اکثرشون سابقه دارن.» او قراردادی را که برای بیکارهای گودال تنظیم کرده به وارتلو نشان می دهد که در آن ماده ای با فونت ریز به این اشاره می کند که در صورت عدم موفقیت آنها در گرفتن مجوز باید مبلغ صدهزار لیره به علاوه خسارت را به شرکت بپردازند. وارتلو می گوید: «آقای محترم کوچولو! تو داری این آدما رو می اندازی تو باتلاق.» ناظم می گوید: «حدس بزن کی از باتلاق نجاتشون میده!»

سریال ترکی گودال قسمت ۷۸
سریال ترکی گودال قسمت ۷۸

خلاصه داستان قسمت ۷۸ سریال ترکی گودال

سنا به خانه امراه می رود و از او می پرسد به یاماچ چه گفته است. امراه می گوید خودش پرسیده چرا سنا را نجات داده و او گفته که سنا خواهرش است. امراه می پرسد: «نباید می گفتم؟» سنا می گوید: «نه. من خواهرت نیستم. برادرا و خواهرا به هم کمک می کنن. کنار همن. تو توی زندگیت یه بار کنار من بودی؟ نه. به جاش عذابم دادی.» مادر جلاسون تصمیم گرفته در نبود سلطان و به هم خوردن اوضاع در خانه ادریس برای کمک برود. برادران کوچک جلاسون برای اینکه تنها نباشد می روند تا با او بازی کنند و خدیجه برای پختن غذا به آشپزخانه می رود. آکشین به جلاسون می گوید: «دروغ چرا؟ وقتی دم در دیدمت ترسیدم. این آخرا شبیه کسایی بودی که دختر می دزدن. خودت بهتر می دونی.» جلاسون می گوید: «همه چی رو بهت می گم. یه کم بهم فرصت بده تا خودم هم عادت کنم.» آکشین می گوید: «منو بخشیدی؟» جلاسون می گوید: «کاراجا باید ببخشه. تو خودت رو بخشیدی؟»

آکشین آهی می کشد و می گوید: «هر کاری کردم از دوست داشتن بود.» خدیجه هم برای ندرت سوپ می برد. خدیجه می خواهد با ندرت حرف بزند تا حال و هوایش عوض شود اما ندرت که بی حوصله است می گوید: «تو نمی بینی من تو چه وضعی ام؟» خدیجه می گوید: «می بینم. انقدر به انتقام شوهرت فکرکردی قلبت تاریک شده. به چه دردی خورد؟ یه بار به این دنیا میایم. نمیگم بزن و برقص. ما زنیم. همچین حقی نداریم. داشته باشیم چه فایده؟ بالاخره مادریم.  اگه بابا هم نباشه ما این آشیونه رو ساختیم. چشم بچه ها به دهن توئه. همینطوری می خوای ادامه بدی؟» ندت می گوید: «در مورد چیزهایی که نمی دونی داری حرف می زنی.» خدیجه می گوید: «از کجا می دونی نمی دونم؟ اون وارتلو فقط شوهر تو رو کشته؟» ندرت با تعجب به خدیجه خیره می شود.   در بیمارستان پزشک سلطان به ادریس می گوید: «وضعیتش ثابته. باید زودتر جراحی بشه. گلوله داره پیش روی می کنه. عملی نیست که ما بتونیم انجامش بدیم.

برای انجامش یه دستگاه خیلی بزرگ لازمه.» ادریس می گوید: «هر چی که هست می خریمش.» دکتر می گوید این تجهیزات قابل جا به جایی نیست و سلطان را باید به بیمارستانی که مجهز به آن است منتقل کنند اما مطمئن نیستند که در حین انتقال مشکلی پیش نیاید. دکتر می گوید پزشک استادی هست که می تواند این جراحی را انجام دهد اما آوردن او سخت است. ادریس می گوید: «برای ما کار سخت وجود نداره.» آنها نشانی و اسم پزشک را می گیرند. یاماچ و افرادش دکتر را از میان یک سخنرانی بیرون می برند و با او صحبت می کنند و او قبول می کند که جراحی سلطان را انجام دهد و به حاضرین می گویند هزینه سخنرانی بعدی را پرداخت خواهند کرد. سلطان در اتاق عمل است که خاله سعادت با ادریس تماس می گیرد و به او می گوید سعادت از خانه اش رفته و از او خبری ندارد. سعادت در خانه وارتلو است و وارتلو برایش میز غذا می چیند. سنا در بیمارستان با یاماچ در مورد برادرش حرف می زند و می گوید: «نمی خواستم فکر کنی ضعیفم. کی کنترل زندگیش ره دست یکی دیگه میده؟ نمی خواستم منو اینجوری بشناسی.»

یاماچ او را در آغوش می گیرد و سنا می گوید: «خوبه که هستی. اگه تو نبودی شاید از دستش خلاص نمی دم. تو همه چیز منی. بهترین اتفاقی هستی که برام افتادی. منو ببخش.» سعادت و صالح که بعد از گذراندن یک روز در کنار هم، به شادی و آرامش و فراموش کردن واقعیت هایی که وجود دارد در کنار هم نشسته اند. سعادت می گوید: «من نمی دونستم همچین چیزی تو زندگی هست. حتی اسم هم داره ولی به ذهن من نرسیده بود.» صالح می گوید: «آرامش.» سعادت می گوید: «اینم هست. اما فقط اون نیست. می دونی که تموم میشه ولی اصلا نمی خوای تموم بشه.» صالح می گوید: «شاید تموم نشه سادیش. تو اینجا می مونی. من شبها میام.» سعادت می گوید: «وقتی میری چی کار می کنی؟» صالح سکوت می کند. در همین لحظه در خانه به صدا درمی آید. ادریس پشت در است. صالح می گوید: «به زور نیاوردمش. قصد بدی نداشتم.» ادریس به سعادت می گوید: «وسایلت رو جمع کن دخترم. میریم.» صالح جلوی سعادت را می گیرد و می گوید: «سادیش نرو.» سعادت او را کنار می زند و می گوید: «رویا بود صالح. تموم شد.» حالا ادریس سعادت را هم از وارتلو گرفته و انگیزه او را برای ادامه راهش بیشتر کرده است.

او با مدد تماس می گیرد و مدد می گوید همه افرادشان را برگردانده و همه تحت امر او هستند. در بیمارستان جراحی با موفقیت به پایان رسیده و دکتر این خبر خوش را به خانواده سلطان می دهد و می گوید: «گلوله رو درآوردیم. بقیه ش به مادرتون بستگی داره.» ادریس پیش از به هوش آمدن سلطان خودش را به بیمارستان می رساند و سلطان با باز کردن چشمش او را می بیند که می خندد. سلطان می پرسد: «چی شد ادریس؟» ادریس می گوید: «یه کم گشتی و اومدی خانم.» ناظم امراه را در شرکت به کارکنانش معرفی می کند و به امراه می گوید: «یه ارتش دارم بهت می دم برادر.» همکاری رسمی امراه و ناظم شروع می شود؛ یک فعالیت کاملا قانونی برای به دست آوردن گودال. خانواده کوچوالی در اتاق سلطان جمع شده اند و سلطان با لبخند به آنها اطمینان می دهد که حالش خوب است. دکتر در هنگام معاینه سلطان متوجه می شود که پاهای او حسی ندارند و همه با ناراحتی و نگرانی به یکدیگر نگاه می کنند. افراد وارتلو در آشپزخانه تولید مخدر دست او را می بوسند. وارتلو می گوید: «مُردم، برگشتم. دیگه هم قصد مردن ندارم. از این به بعد هر چقدر نکشتیم، می کشیم. هر چقدر به دست نیاوردیم، به دست میاریم. این دنیا رو برای کسایی که نمی تونن خوشبختی ما رو ببینن جهنم می کنیم. جا زدن نداریم. هر کی می خواد ول کنه الان ول کنه و بره. هر کی وسط راه بره خودم یه تیر تو سرش خالی می کنم.»

سریال ترکی گودال قسمت ۷۷
سریال ترکی گودال قسمت ۷۷

خلاصه داستان قسمت ۷۷ سریال ترکی گودال

ناظم با وارتلو تماس می گیرد و به او پیشنهاد همکاری می دهد. او می گوید: «بهت تجهیزات و مکان و پول می دم. تو هم کاری رو که خیلی خوب بلدی انجام بده. کمک به تو وظیفه منه.» وارتلو می گوید: «من خوب می دونم تو چی می خوای. می خوای نظم و نظام قبلی برقرار بشه. من با کوچوالی ها بجنگم، تو هم گودال رو کم کم به دست بگیری.» وارتلو پیشنهاد او را قبول نمی کند اما نه هم نمی گوید. وارتلو در فکر تماس ناظم است که از بیرون خانه صدای هیاهو می شنود. از مدد می خواهد بیرون نرود و خودش می رود تا ببیند چه خبر است. او رو به جمعیت می گوید: «هر کی پول می خواد بهش پول میدم، هر کی شیرینی می خواد شیرینی.» و یک دسته اسکناس روی سر آنها می ریزد. جمعیت آرام نمی شود و مدد را می خواهد. وارتلو اسلحه می کشد و می گوید به هیچ وجه مدد را تحویل نخواهد داد. اما مدد بیرون می آید و می گوید: «داداش برو تو. دیگه تموم شد.» وارتلو با عصبانیت از مدد می خواهد برگردد داخل و به طرف جمعیت که هجوم می آورند یک تیر هوایی شلیک می کند. مدد می گوید: «یه اشتباهی کردم باید تاوانش رو بدم.» و می رود که خود را تسلیم کند. وارتلو در اقدامی عجیب مدد را می گیرد و رو به جمعیت می گوید: «اگه نزدیک شین می زنمش.»

جمعیت هاج و واج نگاه می کند و نمی داند چه باید بکند و وارتلو مدد را داخل خانه می برد اما در لحظه آخر مدد او را به داخل هل می دهد و در را قفل می کند و با چشمان بسته خودش را تسلیم گلوله ها می کند. چند تیر شلیک می شود اما به او نمی خورد. یاماچ از کاری که محی الدین کرده باخبر شده و خودش را رسانده است. او می گوید: «من از شما چنین چیزی خواستم؟» محی الدین می گوید: «این آدم قهرمان رو زد. سلطان رو زد. سلیم رو زد. دیگه منتظر چی هستی؟ این باید از اینجا بره.» یاماچ با عصبانیت تفنگش را به محی الدین می دهد و می گوید: «خونه اونجاست، محله هم اونجا. حالا که تصمیم ها رو تو می گیری، بفرما. محله مال تو.» محی الدین اسلحه را پس می دهد و با جمعیت برمی گردد. مدد ماجرای تیر خوردن سلطان را تعریف می کند و  به یاماچ می گوید: «من دستم رو روی زن بلند نمی کنم چه برسه به تیر زدن. نمی دونم می بخشی یا نه ولی خیلی پشیمونم. اینو بدون.» وارتلو که در خانه را با گلوله باز کرده و بیرون آمده به یاماچ می گوید: «نجاتمون دادی. دمت گرم پسر بابام!» یاماچ می گوید: «این آخریش بود. دیگه نمی تونم نجاتت بدم. اگه عقل تو سرته از اینجا برو.» وارتلو قبول می کند و می گوید: «باشه می ریم. ولی روزی می رسه که گودال بهم التماس می کنه که برگردم. این فعلا حرف آخر من باشه.» ادریس از سنا می پرسد بین او و یاماچ چه شده است.

سنا می گوید بارها پرسیده اما یاماچ چیزی نمی گوید. او می گوید: «اگه بدونم می تونم بگم حق داره یا نه، اما اصلا حرفی نمی زنه.» ادریس می گوید: «از عصبانیتش نیست. اگه عصبانیت باشه یه جوری بالاخره بهت می فهمونه. دلش شکسته. من می شناسمش. اینجور وقت ها حرف نمی زنه. میره تو خودش.» در ادامه ادریس می گوید از سعادت ناراحت است و در مدتی که سلطان در بیمارستان بوده به مادرش سری نزده و حالش را نپرسیده است. سنا همه چیز را برای ادریس تعریف می کند و می گوید: « از ترسش نیومده. اگه بفهمه شما درکش می کنین…» ادریس فورا از نگهبانان خانه می خواهد سعادت را بیاورند اما آنها می گویند سعادت ساعت ها پیش گفته به بیمارستان می رود. ادریس نگران می شود و به سعادت زنگ می زند و وقتی می فهمد او در خانه خاله اش است. از او می خواهد چند روزی بماند و او را از حالش باخبر کند. ادریس زیرلب می گوید: «آه دختر بداقبالم!» و رو به سنا می گوید: «به من میگن از پسرت بگذر. مگه می تونم؟ به اینم میگن از عشقت بگذر. چطوری بگذره؟ ولی نمیشه دیگه. نه می تونه ببخشه نه می تونه ازش بگذره. تو برزخه.» امراه که به ماجرای مرگ پدرش مشکوک است، یکی از افراد اصلی بایکال را که بعدها با ناظم همدست شده بود می گیرد و او را تا حد مرگ کتک می زند و از او می خواهد  همه چیز را تعریف کند. مدد و وارتلو بی پول و بی هدف در جاده ها می رانند و وقتی وارتلو پول بنزینش را هم نمی تواند پرداخت کند با ناظم تماس می گیرد.

در طرف دیگر  نقشه ناظم در حال اجراست. نگهبانان گودال یکی یکی از بارها و کلاب ها بیرون می شوند و از کار بیکار. وارتلو به خانه ناظم می رود و با گرفتن پول با او توافق می کند. ناظم شرط می کند که اولین محموله در یک هفته آماده شود. سنا که از برخوردهای سرد یاماچ با خودش خسته شده دوباره و این بار با عصبانیت از او می خواهد حرف بزند. یاماچ می گوید: «چرا بهم نگفتی؟ می اومدی می گفتی این آدم برادر منه. کمکم کن. از تو باید می شنیدم. همسرم، از زنی که دوستش دارم نه از امراه.» سنا غمگین و پشیمان بر جا می ماند و یاماچ می رود. وارتلو به خاطر اتفاقاتی که در پی هم افتاده کلافه و خسته است. او دیگر جایی برای رفتن ندارد. مدد به او می گوید: «واسه یه روزم که شده وارتلو نباش. یه روز شاد باش. ما که همیشه غصه داریم. چه جایی برای رفتن داشته باشیم چه نه.» با این حرف مدد وارتلو فکر می کند شاید هنوز جایی برای رفتن داشته باشد. او به سرعت مسیرش را عوض می کند. او به خانه خاله سعادت می رود و از او می خواهد با او به جایی برود. صالح او را به خانه ای ساده و زیبا می برد. سعادت او را در آغوش می گیرد و می گوید: «ما هم حق داریم خوشبخت باشیم مگه نه؟» خبر بیکار شدن نگهبانان اهل گودال به یاماچ می رسد.

یاماچ می گوید: «تعجب نکردم. می دونستم بالاخره یکی تو کارامون سرک می کشه. اما اون کیه؟» ناظم در کابوس هاش بایکال را می بیند که در تاریکی به او خیره شده است. از خواب می پرد و امراه را می بیند که در گوشه اتاق نشسته و او را نگاه می کند. امراه می گوید: «نتونستم بخوابم. معلومه تو هم نمی تونی. یه سوال ازت دارم. اگه تشخیص بدم که راستش رو نگفتی، فردا رو نمی بینی. چرا بابامو فروختی؟» او اسلحه اش را به طرف ناظم می گیرد. ناظم می گوید: «اولش رو خوب شروع کرد. می خواست با استفاده از دیگران و پنهان کردن خودش گودال رو به دست بیاره. وقتی کارا طبق نقشه پیش نرفت عصبانی و بی دقت شد. چند بار باهاش حرف زدم. بعد که معلوم شد کیه کاملا کنترلش رو از دست داد.» بعد ماجرای شبی که وسط درگیری او را رها کرد و رفت را تعریف می کند و می گوید: «اون روز تموم شد. تو هم می دونی بیشتر از پدر بودن، بی رحم بود. تو رو کی پیدا کرد؟ چند سال بعد؟ بعد از اینکه یه کاره ای شدی. پلیس شدی. مطمئنم اینطوریه. وقتی می تونست ازت استفاده کنه و به دردش می خوردی. وقتی می تونستی یکی از مهره های بازی باشی.» امراه می گوید: «لازم نبود بکشیش.» ناظم می گوید: «باشه. بزن. ولی اگه می خوای انتقام بگیری از من نه، از یاماچ باید بگیری. از سلیم، ادریس، همه کوچوالی ها…» و در آخر می گوید: «شاید جلوی مرگ بابامو نگرفته باشم ولی معنیش این نیست که انتقامش رو نمی گیرم.»

سریال ترکی گودال قسمت ۷۶
سریال ترکی گودال قسمت ۷۶

خلاصه داستان قسمت ۷۶ سریال ترکی گودال

وارتلو با آرامش و خونسردی به ندرت می گوید: «نهایتش من می میرم و میرم آبجی ندرت. تو حیف میشی. نکن.» ندرت می گوید: «تو متوجه نیستی با من چی کار کردی نه؟» وارتلو می گوید: «با کشتن من می افتی زندان.» ندرت می گوید: «الان کجام؟ فکر می کنی کجا زندگی می کنم؟ هنوز موهام سفید نشده بیوه شدم. به خاطر تو. اونم کجا؟ توی خونه ادریس کوچوالی. من یه شوهر داشتم. خوب و بد نازمو می کشید. دیگه نیست. من تا آخر عمر توی یه اتاق تنهایی زندگی می کنم. می دونی من عاشق شوهرم بودم. هنوزم هستم.» وارتلو با ناراحتی و شرمندگی ندرت را نگاه می کند و می گوید: «آبجی ندرت. نکن. توی چشمای تو یه نوری هست. چشمات برق می زنن. من می دونم معنیش چیه. وقتی انتقامت رو بگیری فکر می کنی اون درد میگذره و میره. اما نمی گذره. الان من رو می زنی. می گیرنت و می برن. یه روزی می رسه با صورتت مواجه میشی. اون قیافه رو نمی شناسی. از خودت می ترسی. نکن.» ندرت اشک می ریزد اما دوباره اسلحه را محکم در دستش به طرف وارتلو می گیرد. وارتلو می گوید: «راستش رو بگم؟ من اصلا به شما فکر نکردم.

فقط به خودم فکر کردم. گفتم میام، زخمی می کنم و می رم. حتی پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم. آدمی که می کشم از گوشت و استخونه، زن و بچه داره؟ عزیزی داره؟ پسر بابامه؟ به اینا فکر نکردم. من قرار نبود ببینمت. اما الان رو به روی منی. آجار تو، خوب و بد، الان یه زندگی داره. تو منو بکشی، آجار چی میشه؟ دخترت چی میشه؟» وارتلو می خواهد تفنگ ندرت را بگیرد اما او شلیک می کند. مدد که نزدیک خانه است با شنیدن صدای شلیک می دود و تفنگ را به طرف ندرت می گیرد. وارتلو به او می گوید آرام باشد و کاری نکند. مدد کوتاه نمی آید. ندرت می گوید: «بزن. یا من می میرم یا صاحبت رو می کشم. عین خیالم نیست. اگه مردی بزن.» وارتلو با عصبانیت از مدد می خواهد تفنگش را پایین بیاورد. در همین گیر و دار سلطان خودش را به آنجا می رساند و گلوله ای از تفنگ مدد که سعی می کند اسلحه ندرت را از او بگیرد شلیک می شود و به سلطان می خورد. سلیم با شنیدن صدای تیر و جیغ به طرف خانه وارتلو می رود. افراد گودال به مدد حمله می کنند و وارتلو جلوی آنها را می گیرد و مدد را داخل خانه می فرستد. سلیم که وحشت کرده مادرش را در آغوش می گیرد و مدام می گوید: «مامان نرو. تنهام نذار.»

از طرف دیگر علیچو که مدد را در محله دیده و به یاد آورده که او به قهرمان شلیک کرده بود، به قهوه خانه رفته و مدام می گوید: «مرد ریشو تو محله ست.» اما هیچ کس از حرف هایش سردرنمی آورد. در محله فریاد می زنند: «مامان سلطان رو زدن. مدد مامان سلطان رو زد.» زن ها سراسیمه به طرف عمارت کوچوالی می روند. سلطان را به بیمارستان می رسانند. اهالی عصبانی اند و از سلیم می پرسند کار چه کسی بوده است. سلیم چیزی نمی گوید. ندرت به خانه می رسد و با دست های خونی و در حالی که گریه می کند به طرف سعادت حمله می کند و او را کتک می زند و می گوید: «تقصیر توئه.» سنا و عایشه به سختی او را از سعادت جدا می کنند. سعادت ماتش برده و به گوشه ای خیره شده است. در بیمارستان مردم با دیدن ادریس به او طعنه می زنند و می گویند: «کارای این سعادتین تموم نشد؟ چه پسر باارزشی داشته!» ادریس برمی گردد و می گوید :«جرات داری به خودم بگو.» او از جلاسون می خواهد آنجا بماند و نگذارد کسی داخل شود. سلیم به ادریس می گوید: «تو اتاق عمله بابا. خیلی خون از دست داده.» ادریس با فهمیدن اینکه گلوله در خانه وارتلو و از اسلحه مدد شلیک شده روی پایش می زند و از مکه می خواهد یاماچ را خبر کند.

یاماچ بعد از فهمیدن اینکه امراه برادر سناست با خشم در حال رانندگی است و باور نمی کند سنا این مساله را اینهمه مدت از او پنهان کرده است. او همه مکالماتشان با سنا را در مورد امراه مرور می کند و می داند که سنا بارها فرصت داشته حقیقت را به او بگوید اما دروغ گفته است. پاشا به او خبر زخمی شدن مادرش را می دهد و یاماچ با سرعت به سمت بیمارستان می رود. جلاسون به دستور ادریس به خانه وارتلو می رود و مدد را می خواهد. وارتلو می گوید: «بهش بگو تیر تصادفی شلیک شده. به خاطر عروسش ندرت این اتفاق افتاد.» جلاسون می گوید: «اگه تصادفی بوده دلیلی برای ترسیدن نیست. بیا مدد.» وارتلو جلوی او را می گیرد و می گوید: «اوضاع آروم تر شد خودم میارمش.» وارتلو که از خیانت جلاسون هم عصبانیست می گوید: «تا یه تیر تو مغزت خالی نکردم برو بیرون جلاسون. کلیدا رو هم بذار و برو.» یاماچ به بیمارستان می رسد و ادریس می گوید: «دکتر می گه گلوله مونده تو بدنش. معلوم نیست کجا مونده که دکتر میگه من نمی تونم درش بیارم.» سنا به بیمارستان می آید و سعی می کند به یاماچ دلداری بدهد اما از نگاه یاماچ می ترسد و معنی آن را نمی فهمد. ناظم حمله بعدی را شروع کرده است.

او می خواهد افرادی از گودال را که نگهبانان بارها و کاباره ها هستند و تعدادشان هم کم نیست از کار بیکار کند و مذاکراتش را شروع کرده است. او می گوید: «همه می خوان صاحب مکان بشن. اما مهم مکان نیست مهم صاحب درِ اون مکان شدنه. ادریس کوچوالی هم این رو خوب فهمیده. یه سوزنی فرو کنیم ببینیم چه صدایی از گودال درمیاد.» سعادت چمدان می بندد و از خانه اش می رود و وارتلو او را هنگام رفتن می بیند و بی معطلی بیرون می رود تا او را ببیند. او سر راه سعادت می ایستد و از او می پرسد که کجا می رود. سعادت می گوید: «دیگه نمی تونم تو صورت کسی نگاه کنم. می رم پیش خاله م. تو هم اینجا نمون.» وارتلو می گوید: «اگه قضیه مدد پیش نمی اومد منم باهات می اومدم.» سعادت می گوید: «کی بهت گفته می خوام پیشم باشی سعادتین وارتلو؟» وارتلو با ناراحتی راه را برای سعادت باز می کند. در بیمارستان ادریس عکس مدد را به علیچو نشان می دهد و علیچو می گوید آدم ریشویی که قهرمان را زده او بوده است. محی الدین با شنیدن این بی درنگ بلند می شود و افرادی که جلوی بیمارستان ایستاده اند را جمع می کند و به طرف خانه وارتلو می رود.

سریال ترکی گودال قسمت ۷۵

خلاصه داستان قسمت ۷۵ سریال ترکی گودال

بایکال با خیال راحت از اینکه در کنار شرکایش جایش امن است وراجی می کند و با آنها خوش و بش می کند. او می گوید: «این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. فقط یه خواهش دیگه هم ازتون دارم…» او به طرف ناظم که دو نفر او را نگه دشته اند می رود و کتکش می زند و رو به روس ها می گوید: «می خوام ببینم این یارو التماس می کنه که بکشینش. بعدش خودم می کشمش.» روس ها با هم پچ پچی می کنند و نماینده شان می گوید: «هنوز لیدرهامون تصمیمی نگرفتن.» الویس می گوید: «چند تا سوال ازتون داریم. اونها رو جواب بدی به خواسته ت می رسی.» اولیس می پرسد: «جز ما با کسای دیگه ای هم کار می کنی؟» بایکال می گوید: «البته که می کنم. من با همه کار می کنم. من تاجرم.» الویس می گوید: «از چه زمانی؟ » بایکال عصبانی می شود و می گوید: «چی شده آقایون؟ از من حساب پس می گیرید؟ » الویس می گوید: «یه رئیس داشتیم که خیلی جوون بود. رفت به کیمبوردو. یادته؟» بایکال می گوید: «یادمه. اون به من چه ربطی داره؟» اولیس می گوید: «یادته کی کشتش؟» بایکال از کوره درمی رود و اولیس می گوید: «آخرین سواله. کسی به اسم لاز می شناسی؟»

بایکال خودش را گم می کند. لاز را می آورند. الویس می گوید: «لاز رو بخشیدم چون حرف زد. انگشتاشو بریدم. ما به تو اعتماد کردیم. رازهامونو بهت گفتیم. اما تو چی کار کردی؟» بایکال انکار می کند و می گوید همیشه طرف شما بودم. ناظم شروع به خندیدن می کند و و می گوید: «شما رو شناختن خیلی خوب بود بابا جون.» بایکال با ناباوری می گوید: «از اول از همه چی خبر داشتی مگه نه؟» ناظم می گوید: «من که گفتم. من نمی تونم شما رو بکشم. ترسوئم. اما کسایی رو می شناسم که می خوان بکشنت. نگفتم؟ ای وای ببخشید. یادم رفت.» بایکال روی ناظم تف می اندازد و روس ها او را کشان کشان می برند در حالی که بایکال می گوید: «هنوز تموم نشده ناظم. من نمی میرم. کابوست میشم.» سعادت در خانه به نگاه حسرت باری که آن شب وارتلو پشت در به او کرده بود فکر می کند و سنا متوجه سکوت و غصه او می شود. سنا می پرسد: «داری به اون فکر می کنی مگه نه؟ » سعادت می گوید نمی خواهد فکر کند اما اشروع می کند به حرف زدن از فکرهایش. او می گوید: «به احتمالات فکر می کنم. اگه همه چیز طوری دیگه ای می شد و اون می تونست وارد این خونه بشه و از دور نگاه نکنه…»

ندرت از پشت در این حرف ها را می شنود و می فهمد که آنها در مورد وارتلو صحبت می کنند. وقتی سنا می گوید: «هنوز که آینده معلوم نیست سعادت.» ندرت نمی تواند خودش را کنترل کند از پشت در بیرون می آید و می گوید: «شما از کدوم جون حرف می زنین؟ وقتی من هر روز اینجا داشتم می مردم تا با اون شیطان ملاقات می کردی سعادت؟» سنا می خواهد از سعادت دفاع کند اما ندرت او را کنار می زند و ادامه می دهد: «تو چطور آدمی هستی سعادت؟ اینهمه مدت چطوری تو صورتمون نگاه کردی؟» سعادت دستان ندرت را می گیرد و می خواهد او را آرام کند اما ندرت می گوید این موضوع اینجا تمام نشده و می رود. او سراغ سلطان می رود و می گوید: «این سعادت خانم ما با قاتل شوهر من جیک تو جیک بوده. با قاتل پسر تو.» سلطان بهت زده به ندرت نگاه می کند و نمی تواند چیزهایی را که می شنود باور کند. او دست ندرت را می گیرد و او را روی تخت می نشاند و می گوید: «من الان از این اتاق می رم بیرون. تا برنگشتم از جات تکون نمی خوری فهمیدی؟» سلطان به خانه سعادت میرود و پیش از اینکه او بتواند چیزی بگوید به او سیلی می زند. سنا می خواهد توضیح بدهد و می گوید صالح عشق کودکی سعادت بوده است. سلطان می گوید: «تو چی دای میگی سنا. بچه من رفته. عشق بچگی نمی فهمم.» و رو به سعادت می گوید: « در حالی که داشتی زیر سقف خونه من نون سفره من رو می خوردی، چطوری این کار رو کردی سعادت؟» سعادت می گوید: «من کاری نکردم.»

سلطان می گوید: «می دونی کی جون من و تو و عروس ها و نوه هامو به خطر انداخت؟ می دونی به خاطر کی ما رو دزدیدن؟ اون شیطان بهت گفته با ما چی کار کرده؟» سعادت می گوید: «مادر…» و سلطان می گوید: «تو مادری نداری سعادت. من مادرت نیستم. از این به بعد برای من وجود نداری.» سعادت به تلخی گریه می کند. بعد از تمام شدن کار الویس با بایکال، همکارانش او را به خاطر حمله به پلیس بازخواست می کنند و الویس که احساس خطر می کند دستور می دهد افرادش برای حمله احتمالی حالت دفاعی بگیرند. سلیم، وارتلو و یاماچ سراغ روس ها می روند و آنها بعد از گفتن اینکه دیگر خصومتی بین آنها نیست لباس های بایکال را به آنها تحویل می دهند و می گویند دیگر کسی به اسم بایکال وجود ندارد. یاماچ می گوید: «به لطف من فهمیدین آدم مورد اعتمادتون یه حیوونه. در مقابل الویس رو می خوام.» روس ها می گویند که الویس دیگر تحت حمایت آنها نیست. یاماچ همه چیز را برای حمله به الویس آماده می کند و وارتلو هم می گوید با آنها خواهد رفت. اما یاماچ مانع می شود.

وارتلو سربسته می گوید: «منم به اندازه تو حق دارم انتقامم رو از اون یارو بگیرم.» یاماچ جواب می دهد: «من یه بار بهت اعتماد کردم صالح. دوباره اون اشتباه رو تکرار نمی کنم. تو نیستی!» اما در نبود سلطان، ندرت طاقت نمی آورد و سراغ کمدش می رود و از توی بقچه ای یک اسلحه بیرون می آورد. سلطان سرمی رسد و می خواهد جلوی او را بگیرد. ندرت می گوید: «می کشمش. تا حالا ساکت موندم چی شد؟ اومد تا بیخ گوشمون. بس نبود. رفت تو قلب دخترمون. از زیر هر سنگی اون درمیاد.» سلطان هفت تیر را از دست او می گیرد و می گوید: «من هرکاری لازم باشه می کنم. تو به فکر بچه هات باش.» امراه با عصبانیت به خانه پدرش می رود تا سراغ پدرش را بگیرد اما ناظم را غمگین و با لباس سیاه می بیند. ناظم می گوید: «تموم شد. دیگه بابا نداریم. بابامون مرد برادر.» امراه اشک می ریزد و ناظم با لبخندی موذیانه به او نگاه می کند. امراه می پرسد چه کسی این کار را کرده است؟ ناظم می گوید: «کوچوالی ها!» امراه می خواهد جسد پدرش را ببیند و ناظم او را با خود همراه می کند. یک اتومبیل با باند بزرگی بر رویش در حالی که موسیقی پخش می کند در عمارت الویس را می شکند و وارد می شود. یاماچ حمله کرده است. علیچو هم برگشته و از دور هدف می گیرد و می زند. الویس برای بردن معشوقه اش که زخمی است به طرف جنگل می رود و یاماچ به دنبال او.

یاماچ در حالی که می رقصد به طرف او می رود. الویس شلیک می کند اما اسلحه اش خالیست. یاماچ می گوید: «تموم شده. شمردم.» آنها درگیر می شوند و یاماچ او را زمین می زند. تفنگ را روی سرش می گذارد اما شلیک نمی کند. سلیم می رسد و می خواهد کار را تمام کند اما یاماچ می گوید: «براش نقشه های دیگه ای دارم. بهم اعتماد کن.» یاماچ الویس را به امراه تحویل می دهد و از او سوالی می پرسد. اینکه آن شب برای چه به آنها کمک کرده است و می فهمد که امراه برادر سناست. امراه می گوید: «دیگه پلیس نیستم. استعفا دادم.» و به الویس شلیک می کند. در خانه وارتلو به صدا درمی آید. او در باز می کند و پشت در ندرت را می بیند که اسلحه ای به طرف او گرفته است. ندرت در اولین فرصتی که به دست آورده کمد سلطان را شکسته و هفت تیر را برداشته است. سلطان با فهمیدن این به سرعت به سمت خانه وارتلو می رود. ندرت به وارتلو می گوید: «صلوات بفرست وارتلو. میری پیش قهرمان!»

سریال ترکی گودال قسمت ۷۴

خلاصه داستان قسمت ۷۴ سریال ترکی گودال

یاماچ شب را کنار همسرش می گذراند و سعی می کند او را آرام کند. سنا می گوید: «تموم شد یاماچ، نه؟» یاماچ می گوید: «تموم شد. فقط یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده. امراه چرا به ما کمک کرد؟» سنا یخ می زند و می گوید: «همون پلیس؟ اون کمکتون کرد؟» یاماچ می گوید: «کمک کردن کلمه درستی نیست. اون نجاتتون داد. آدم همینجوری به دشمنش کمک نمی کنه. مگه نه؟» سنا سعی می کند از لرزش صدایش جلوگیری کند و می گوید: «بالاخره پلیسه. وظیفه شو انجام داده. چیش به نظرت مشکوکه؟» یاماچ می گوید امراه پلیسی نیست که پایبند قانون باشد و گذشته از این اصلا به روی آنها نیاورده که چنین کاری کرده است. او می گوید: «حتما یه چیزی پشت این کار هست. بالاخره بوش درمیاد.» شب به گودال رسیده و هر کس حال و هوایی دیگر اما نزدیک به دیگران دارد. جلاسون در محله راه می رود و گلوله ای را که ادریس به او داده در مشتش می فشارد. وارتلو می نوشد و گردنبند پدرش را در دست گرفته و آن را روی زخمش فشار می دهد و ته مانده لیوانش را روی آتش می ریزد و آن را شعله ور می کند. سلطان در تاریکی به عکس قهرمان چشم دوخته است. ادریس او را در آغوش می گیرد.

یاماچ به این تاریکی خیره شده و فکر می کند. بیرون از گودال هم شب است. در جایی دورتر، در جنگل، علیچو آتش روشن کرده و به صدای هاله گوش می دهد. در حالی که لاز هنوز در دستش اسیر است. صبح زود همه دنبال راهی هستند تا لاز را پیدا کنند. یاماچ می داند که علیچو می تواند کمکش کند اما علیچو نیست و کسی هم از او خبر ندارد. مکه می گوید: «کسی که هاله رو زد هم تک تیرانداز بود. اصلا علیچو رفت دنبال اون. نمی دونم کجا رفت ولی همه ش می گفت لاز!» با شنیدن این همه همه جا می خورند. حالا باید دنبال علیچو بگردند. در آن سو سلیم و وارتلو سراغ ناظم رفته اند و در مورد اتفاقات روز گذشته از او حساب می کشند. ناظم می گوید: «چرا باید شما رو بکشم؟ من فقط می خوام بابام پیدا شه. مرده یا زنده!» وارتلو می گوید: «همه مکان های متعلق به بابات خالی از آب دراومد.» سلیم می گوید :«دنبال یکی به اسم لاز هستیم. چیزی می دونی؟» ناظم می گوید هیچ چیز نمی داند.

اما سلیم و وارتلو به او مشکوکند و سلیم به کنایه می گوید هنوز کاملا روی صندلی بایکال ننشسته است و جایش محکم نیست. وارتلو و سلیم مطمئنند که بایکال در دست ناظم و در همان خانه است. وارتلو به سلیم اصرار می کنند که بروند و بایکال را بگیرند اما سلیم مخالف است و می گوید: «اگه می خوای بمیری یه گلوله شلیک کن تو سرت.» وارتلو با بی قراری می گوید: «سلیم من به ادریس کوچوالی قول دادم. گفتم شیطان رو با دستای خودم برات میارم.» سلیم می گوید: «یه کم دیگه صبر می کنیم.» سلطان وقتی می فهمد اتفاق دیشب به خاطر اشتباه وارتلو بوده عصبانی می شود.بعد از اینکه ادریس ماجرا را برایش تعریف می کند سلطان می گوید: «چقد راحت میگی. انگار که پسرت وقتی داشته توپ بازی می کرده زده گلدون رو شکسته. ممکن بود بمیریم آقا ادریس! رو سر بزرگ و کوچیکمون اسلحه گذاشتن.» ادریس عصبانی می شود و می گوید: «من رو از گفتن پشیمون نکن. چی کار باید می کردیم؟ داریم حقشون رو می ذاریم کف دستشون.» سلطان می گوید: «حق قهرمان چی میشه؟ اون رو از کی پس می گیری؟» ادریس با عصبانیت از خانه می رود. یاماچ بالاخره علیچو را درست زمانی که می خواهد به تنهایی به خانه بایکال حمله کند پیدا می کند. علیچو او را پیش لاز می برد.

لاز را در جایی با طناب به یک درخت بسته است. علیچو می خواهد انتقام هاله را از او بگیرد اما یاماچ می گوید باید او را تحویل دهند و در غیر این صورت گودال وارد جنگ دیگری می شود. علیچو قبول می کند. لاز وقتی می فهمد که می خواهند او را به کسانی تحویل دهند وحشت می کند. ادریس به قهوه خانه می رود و جلاسون را می بیند که عصبانی و به هم ریخته در گوشه ای نشسته است. او می گوید جلاسون را صدا کنند و قهوه خانه را خالی می کند تا با او صحبت کند. ادریس می گوید: «تو رو با پلیس دیدن. با یکی از اکیپ امراه.» جلاسون انکار می کند. ادریس می گوید: «عصبانی نشو پسرم. گفتم شاید تحت فشار گذاشتنت. تو هنوز از دست من عصبانی هستی. می دونم. میگی خون بابات رو زمین مونده. حق با توئه. بهت گفتم خونت رو از من بگیر. دلت نیومده، گلوله هنوز تو دستته. برای انتقام بابات رفتی پیش صالح اما معلومه که خودش رو تو دلت جا کرده. اون همه وقت گذشته. حتما فرصت داشتی که بکشیش. نتونستی. همونطور که نمی تونی من رو بکشی.»

جلاسون می گوید: «ولی شما دلتون برای من نسوخت. یه پسرت بابام رو کشت، اون یکی گولم زد و ازم سواستفاده کرد.» ادریس می گوید: «همچین چیزی نیست. یاماچ دوست داره. چند بار خواستم زیر پاهام لهت کنم. نذاشته.» ادریس ادامه می دهد: «یه پیشنهاد دیگه برات دارم. حالا که پسر من پدر تو رو کشته، من پدرت باشم. تو بیا پسر من شو. نه مثل این گودال خونه مونه، ادریس بابامون. مثل پسر خودم. میراث دارم باش.» جلاسون با تعجب به ادریس نگاه می کند و اشک می ریزد. ادریس می گوید: «از این به بعد تو هم یکی از بچه هام باش. هر جا هستم تو هم باش. هر چی بلدم رو بهت یاد میدم. میگی وارتلو می خواد رئیس گودال بشه تو هم نگاش میکنی. بیا تو رئیسش شو. به این حرفم فکر کن. اگه میگی آره من پشتتم.» جلاسون بهت زده و شرمنده بلند می شود و ادریس می گوید اگر پلیس آتویی از او دارد بگوید تا کمکش کنند.

جلاسون می گوید: «نه. دست های من کثیف شد.» جلاسون گلوله را روی میز می گذارد و می گوید: «این گلوله من رو مسموم کرد. کینه و نفرت چشمامو کور کرد.» ادریس می گوید: «فهمیدم. حالا که تو پسر منی این مساله رو هم با هم حل می کنیم.» جلاسون که باورش نمی شود نمی تواند جلوی اشک هایش را بگیرد. ادریس او را در آغوش می گیرد و می گوید: «بچه ها اشتباه می کنن، پدرها هم درستش می کنن. مگه نه؟» در اداره پلیس امراه شاکی از نامه تعلیقش پیش رئیس می رود. رئیس با عصبانیت می گوید: «از مسئولیت برکنار شدی. وسایلت رو جمع کن و از استانبول برو. برمی گردی سر کار قبلیت.» امراه می گوید: «از استانبول نمیرم. استعفا میدم.» لاز را به روس ها تحویل می دهند. ناظم هم پدرش را به اولیس تحویل می دهد. علیچو معمای قتل هاله را حل کرد، انتقامش را گرفت، به کلبه اش برگشت و عکس هاله را قاب کرد و در گوشه ای گذاشت و به زندگی برگشت.

سریال ترکی گودال قسمت ۷۳
سریال ترکی گودال قسمت ۷۳

خلاصه داستان قسمت ۷۳ سریال ترکی گودال

الویس با تلفنی که یاماچ در ساک او جاسازی کرده بود تماس می گیرد و از او می خواهد اگر حرف آخری دارد به زنان خانواده اش بگوید. یاماچ به آنها نگاه می کند و کار را تمام شده می بیند. در همین موقع صدای مارش ترکی موزارت به گوش می رسد؛ آهنگ مورد علاقه امراه. همه با تعجب چشم می چرخانند تا منبع صدا را پیدا کنند. امراه از راه می رسد و درگیری شروع می شود اما تا افراد الویس به امراه برسند نیروی پلیس به دستور امراه از را می رسد. امراه جلوی افرادش را می گیرد که تیراندازی نکنند و از الویس می خواهد برود اما تیری به پای معشوقه الویس می زند و او را نگه می دارد. در آن سو افراد الویس وقتی سر و صدا را می شنوند از اصطبل خارج می شوند و وارتلو از فرصت استفاده می کند و دستور حمله می دهد. ماشینی که زن ها داخل آن هستند با هدایت امراه به طرف جایی می رود که افراد گودال برای نجاتشان آمده بودند. یاماچ در ماشین را باز می کند و نفس راحتی می کشد. او داخل می شود و مادر و همسرش را در آغوش می گیرد و می گوید: «معذرت می خوام.» امراه هم از دور به مادر و خواهرش نگاه می کند و نفسی به راحتی می کشد. اما الویس برای نجات دادن معشوقش پلیس را تعقیب می کند و شروع به تیراندازی می کند، آنها را زخمی می کند و نانا را فراری می دهد.

همه به خانه می رسند و سلطان بعد از اینکه به کارها رسیدگی می کند به گوشه ای می رود و گریه می کند. او دستان لرزانش را به هم می فشارد. ادریس به ملاقات شرکای روس بایکال رفته است. او ماجرای بایکال را برای آنها تعریف می کند و می گوید: «تا جایی که می دونم تا وقتی که بایکال رو نگیرین به این کارها ادامه می دین. اما این کار اونقدری که فکر می کنین آسون نیست. الویس علیه ما کارهایی کرده که ما بی خبر بودیم. به ما با نامردی حمله کرده. ولی کارش تمومه. ما هم بیکار ننشستیم. این رو هم بدونین که بایکال دست ما نیست. اگه بود می گفتم. ولی باز تحویلتون نمی دادم. حالا اگه می گین ما این جنگ رو ادامه می دیم ما هم می جنگیم. اما تا جایی که یکی از دو طرف کارش تموم شه. یه بار دیگه بگم، ما به این راحتی ها تموم نمی شیم.» طرف روسی می گوید: «دنبال یه نفر می گردیم. پیداش نمی کنیم. اونو برامون پیدا کنین تا جنگ نشه. زن ها و بچه هامون رو کشته. قراردادی کار می کنه. تک تیراندازه. کسی اسمش رو نمی دونه. لقبش لازه.» لاز در چنگ علیچوست. علیچو عکس ناظم را به او نشان می دهد و می پرسد کسی که دستور قتل هاله را داده اوست یا نه. بعد می رود سراغ عکس بایکال و لاز می گوید دستور او بوده است. علیچو می پرسد: «چرا کشتیش؟ هاله بد نبود. چرا کشتی؟ » لاز می گوید: «تو آدم ها رو به خاطر بد بودنشون می کشی. من به خاطر پول می کشمشون.» علیچو لاز را به چرخ دستی اش می بندد و او را با خود می برد. در طرف دیگر وضعیت امراه در اداره پلیس خوب نیست و به خاطر اتفاقات امشب رئیس بازخواستش می کند. امراه می گوید: «هرکاری که لازم بود رو انجام دادم.»

رئیس می گوید: «باید در موردت تحقیق بشه. تا اون وقع کارت و اسلحه ت رو بده.» یاماچ افراد زخمی اش را برای ملاقات به بیمارستان برده است. ادریس به آنجا می آید و بعد از سرسلامتی به افرادش یاماچ را به گوشه ای می کشد و ماجرای شرط روس ها را به او می گوید. امراه با مادرش تماس می گیرد تا حال او را بپرسد. گزیده می گوید: «می دونم که تو بودی. صداتو شنیدم.» و از او می خواهد به پدرش نزدیک نشود چون به او آسیب خواهد زد. امراه آرام می گوید: «خیلی دیره.» در پایان شب مردها به خانه می روند و سعادت که در را باز کرده پشت در صالح را می بیند که چشمانش دنبال اوست و با دیدن سعادت برق می زند. با بسته شدن در وارتلو به کشتن احتمال و اینکه جایی در این خانه ندارد فکر می کند و غمگین می شود و با کلافگی به طرف خانه خودش می رود. در خانه ادریس به خانواده اش نگاه می کند و لبخند می زند. او می گوید: «خدا رو شکر گذشت. زمانه بدیه. زمانه کساییه که قانون سرشون نمیشه. اما به لطف خدا همه چیز رو پشت سر گذاشتیم. جای همه تون امنه. دیگه نگران نباشین. » همه جز یاماچ و سلیم می روند. ادریس می گوید: «اینجا خونه منه. خونه شماست. خونه قلعه آدمه. بدون اجازه ما به خونه مون اومدن. به محرممون دست درازی کردن. تو خونه کسی می ریم که تو خونه مون اومده. به الویس حرومزاده می فهمونیم که نباید با کوچوالی ها طرف بشه.» 

سریال گودال قسمت ۷۲
سریال گودال قسمت ۷۲

خلاصه داستان قسمت ۷۲ سریال ترکی گودال

ناظم پشت میز شطرنج نشسته و در حالی که به رو به رویش نگاه می کند گاهی چیزی می گوید. در همین حین امراه سراسیمه می رسد و از او می پرسد شخصی به نام الویس را می شناسد یا نه. ناظم می گوید یکی از شرکای پدرشان است و آدم درستی نیست اما نمی داند کجا می تواند باشد. امراه می گوید: «برادر من، این برای من موضوع مرگ و زندگیه.» ناظم که منظور او را نمی فهمد می گوید واضح تر صحبت کند و امراه می گوید: «الویس تمام زن های کوچوالی رو دزدیده و در مقابل بابام رو می خواد.» ناظم می گوید: «به احتمال زیاد کسی که بابامو نجات داده خود الویسه. برای خلاص شدن از دست کوچوالی ها بازی ترتیب داده.» او به امراه هم لیست مکان های بایکال را می دهد. در طرف دیگر زنان کوچوالی را بالاخره کنار هم می برند و سلطان همه آنها را در آغوش می گیرد. گزیده از محبت بین آنها تعجب می کند و به سردی حال سنا را می پرسد. الویس سراغ آنها می آید و می گوید مردانشان بی عرضه اند و برای نجات جان آنها هیچ کاری نمی کنند و بعد از زنی که کنار اوست می خواهد چیزی از آنها را برای مردانشان بفرستد. یاماچ سراغ رجب می رود و می گوید باری دارد که اگر رجب آن را از مرز رد کند پول خوبی به او خواهد داد. مرد می پرسد چه باری و یاماچ جواب می دهد: «بار وجدان.» و مشتی حواله صورتش می کند.

مرد را تا زمانی که چیزی در مورد الویس و رابط خارج از کشور بگوید کتک می زنند. مرد چیزی نمی گوید تا اینکه یاماچ پیامی در گوشی او پیدا می کند و سراغ ودات فرستنده اش را می گیرد. یاماچ به محل کار ودات می رود و او با تهدید و شکنجه هم نم پس نمی دهد. متین یک ساک پر از پول گوشه دفتر او پیدا می کند و یاماچ می گوید: «مثل اینکه مسافری!» مرد می گوید: «حالا که الویس رو می شناسی می دونی که اگه به پولاش دست بزنی زنده نمی مونی.» یاماچ اسلحه را روی سر او می گذارد و محل قرارش با الویس را از او می خواهد. در قهوه خانه برای ادریس یک پاکت می آورند. درون آن یک دسته مو با یک یادداشت هست: «یه مو از سر کسی کم نشه.» وارتلو، مدد و عمو به تک تک مکان های بایکال سر می زنند اما چیزی پیدا نمی کنند. علیچو در سوی دیگر به محل قرارش با لاز می رود. لاز او را از جای دورتری نشانه گرفته اما علیچو سرش را برنمی گرداند. او به علیچو زنگ می زند و می گوید به ساختمان پشت سرش نگاه کند. علیچو می گوید به کیسه زیر پنجره نگاه کند. لاز از دورن کیسه یک آبنبات پیدا می کند و سرش را که برمی گرداند علیچو با اسلحه بالای سر اوست. علیچو او را به کلبه اش می برد. یاماچ کسی را که ساک پول را از ودات تحویل می گیرد تعقیب می کند اما آنها با یک نقشه از پیش تعیین شده وانمود می کنند جا ماندا اند تا افراد الویس مطمئن شوند که فرار کرده اند. اما یک گوشی در داخل ساک ها گذاشته اند و از طریق آن محل الویس را پیدا می کنند. متین به افراد گودال خبر می دهد تا خودشان را برسانند.

علیچو به صدای هاله در دستگاه ضبطش گوش می دهد و لاز در تاریکی در حالی که دست و دهانش بسته است به او نگاه می کند. هاله می گوید: «امروز با علیچو یه چیز عجیب رو تجربه کردم. رو به روم نشسته بود ولی انگار در یک زمان نیستیم. یا انگار در یک زمانیم ولی اون تو دنیای دیگه ایه. دنیایی که از دنیای ما ساده تر و پاک تر بود. اما خواستم بگم از چشمات می خونم که یه جایی همین طرفایی. از نگاهت به من اینو می فهمم. شاید نمی دونی عشق یعنی چی ولی من عشق رو تو چشمات می بینم. می خوام برم تو عمق چشمات و تو رو از اونجا بشکم بیرون. من امیدی دارم. شاید هم تو منو بکشونی تو اون دنیای پاکت علیچو.» علیچو گریه می کند. به ناظم خبر می دهند که کوچوالی ها در حال حمله با الویس هستند. ناظم می گوید: «عالیه. به الویس خبر بدین که کوچوالی ها دارن میان. آماده باشه.» رو به روی ناظم، پشت صفحه شطرنج، بایکال با دست و پای بسته نشسته است. ناظم یک آخرین مهره را پیش می برد و می گوید: «کیش و مات.» و بعد همه مهره ها را روی زمین می ریزد و می گوید: «بازی تموم شد باباجون. من بُردم.» با نیامدن علیچو نقشه یاماچ برای حمله به الویس به مشکل می خورد. سلیم می گوید از وارتلو کمک بگیرند. قرار بر این می شود که مدد و وارتلو نگهبانان دم در را بی سر و صدا بکشند و راه را برای افراد گودال باز کنند. وارتلو و مدد ماشینشان را خاموش می کنند و شروع به هل دادنش به سمت مکان اولیس می کنند. آنها از نگهبان ها می خواهند کمکشان کنند و به این ترتیب آنها را بیرون می کشند و بیهوششان می کنند. وارتلو علامت می دهد که یاماچ و افرادش وارد شوند. پاشا می گوید: «این اطراف یه کم بیش از حد سوت و کوره.» اما کاری نمی شود کرد. آنها داخل شده اند و ادامه می دهند. داخل اصطبل اثری از زنان نیست. آنها در تله افتاده اند و افراد الویس محاصره شان می کنند.

خلاصه داستان قسمت 71 سریال ترکی گودال
خلاصه داستان قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۷۱ سریال ترکی گودال

زنان کوچوالی رو به جایی شبیه اصطبل برده اند. افراد دیگری هم در آنجا زندانی اند. سنا را از مادرش جدا می کنند و او را پیش سعادت می فرستند و مادرش گزیده را پیش سلطان. گزیده آنقدر فریاد می زند که یکی از نگهبانان گلوی او را می گیرد تا ساکتش کند و سلطان با خونسردی به مرد می گوید او را رها کند و آنجا را ترک کند. جلاسون عمو و پاشا را پیش وارتلو می برد و آنها محل بایکال از وارتلو می خواهند. او با شرمندگی می گوید نمی داند. یاماچ با عمو تماس می گیرد و خبر دزدیده شدن زن ها را به او می دهد. عمو تلفن را قطع می کند و با پریشانی خبر را به وارتلو و بقیه می دهد. وارتلو می پرسد: «سعادت چی؟» و با تایید عمو با سرعت به سمت خانه ادریس می دود  و در آنجا نگهبانان ادریس را می بیند که روی زمین افتاده اند. او فریاد می زند و مثل دیوانه ها دور خودش می چرخد.

یکی از محافظان که هنوز زنده است به وارتلو می گوید یک زن خارجی که یک سگ داشت آنها را دزدیده است. وارتلو کنترلش را از دست داده و همه با تعجب به او نگاه می کنند. عمو ناچار می شود به او سیلی بزند تا به خودش بیاید. وارتلو با درماندگی می گوید: «من چی کار کردم عمو؟» او اسلحه را روی سرش می گذارد و به سرعت پشیمان می شود. علیچو به خانه به اتاقش برمی گردد و پیغامی از لاز دریافت می کند. او گفته: «وقت تسویه حساب های قدیمی رسیده. اگه می خوای همه چی رو بدونی بیا.» علیچو در حالی که مدام آدرس محل را تکرار می کند اسلحه اش را آماده می کند. یاماچ به عمارت می رسد و به طرف وارتلو حمله می کند. عمو جلویش را می گیرد و می گوید: «حالش خرابه. با کسی که توی این وضعیته کاری نمی کنی. تو یاماچی. تو بابای گودالی.» یاماچ که به سختی خودش را کنترل کرده به وارتلو می گوید: «تو چی کار کردی پسر بابام ها؟»

وارتلو که توی خودش مچاله شده می گوید: «آخ یاماچ دارم آتیش می گیرم. کمکم کن.» در محل زندانی شدن زنان، گزیده آرام و قرار ندارد و زیر لب مدام حرف می زند. او می گوید: «گودال…گودال. بفرما سنا خانم. افتادیم تو گودال.» سلطان از دست او کلافه می شود و می گوید: «تو گفتی گودال.» گزیده و سلطان که پیش از آن همدیگر را ندیده بودند می فهند که هر دو به خاطر گودال در آنجا هستند. گزیده با عصبانیت می گوید: «پس تو از گودالی. اگه سنا از اینجا دور می موند الان من توی این گودال نمی افتادم.» سلطان می گوید: «تو سنا رو از کجا می شناسی؟» گزیده می گوید: «سنا به تو چه ربطی داره؟ » سلطان می گوید: «سنا دختر منه.» گزیده می گوید: «مامان دخترتم.» مردان در اتاق ادریس جمع شده اند تا فکری بکنند. ادریس هم سراغ ضیا رفته تا شاید از طریق او سرنخی پیدا کند.

سلیم از در وارد می شود و  در مقابل نگاه نگران  بقیه می گوید: «زن و بچه مو دزدیدن. نمی تونستم تو بیمارستان بمونم.» تنها کسی که در جمع مردان نیست جلاسون است. او به دیدن امراه رفته است. امراه می گوید: «وقتی به مشکل می خورین یاد ما می افتین؟» جلاسون می گوید: «مشکلی ندارم. اومدم بهترین فرصت شغلی عمرت رو بهت بدم. فرصت دستگیر کردن کوچوالی ها و وارتلو رو. همه با هم.» و بعد ماجرای دستگیری و گم شدن بایکال را برای امراه تعریف می کند. امراه می فهمد که مادر و خواهر او هم گروگان گرفته شده اند. جلاسون می گوید: «جنگ بزرگ شروع شده. اگه انقدر که فکر می کنی زرنگی می تونی در حال ارتکاب جرم دستگیرشون کنی.» امراه پیش از اینکه حرف جلاسون تمام شود با سرعت آنجا را ترک می کند.

او از طریق اداره پلیس اطلاعات مربوط به الویس را بررسی می کند. سنا به سعادت که گریه می کند می گوید: «نگران نباش. نجاتمون می دن.» سعادت می گوید: «از چی؟ تو شاید نجات پیدا کنی. اما من چه اینجا باشم چه تو خونه فرقی نداره.» سنا می گوید: «هنوز که چیزی تموم نشده. ببین! صالح زنده ست.» سعادت می گوید: «اون به خانواده م صدمه زد. مگه میشه بیخیال خانواده بشی؟ نمیشه. بابا ادریس و مامان سلطان همیشه پیشم بودن. داداش قهرمان خیلی به گردنم حق داره. اون به خانواده من آسیب رسوند. می دونی وقتی آدم نتونه تو صورت خانواده ش نگاه کنه یعنی چی؟ تو خوش شانسی.» سنا به یاد خانواده خودش می افتد و مادرش که هیچ وقت نفهمیده چرا او را دوست ندارد. در گوشه دیگری، صحبت سلطان و گزیده ادامه دارد. سلطان با بچه یکی از زندانیان بازی می کند و گزیده با کنایه می گوید: «معلومه بار اولتون نیست. عادت دارین.» سلطان بلند می شود و می گوید: «منم اولین بارمه. ولی کی ترس جلوی اجل رو گرفته که حالا بگیره؟ اگه قراره بمیرم حداقل این لحظات آخر یه کار مفید کرده باشم.» ندرت هم بی قراری می کند و نگران دخترش است. عایشه سعی می کند او را آرام کند اما اشک های او بند نمی آید. یکی از نگهبانان برای آوردن غذا می آید و ندرت از او می پرسد با آکشین چه کرده اند.

عایشه از آنها خواهش می کند بگویند دخترا کجا هستند و نگهبان آنها را تحقیر می کند و عایشه با عصبانیت به او حمله می کند و نگهبان سیلی محکمی به عایشه می زند. آکشین و کاراجا هم به فکر مادرهایشان هستند. آکشین می گوید: «کاراجا اگه مادرم هم بره دیگه کسی رو ندارم.» کاراجا امی گوید اتفاقی نخواهد افتاد. آکشین می گوید: «چرا می افته. نمیشه همه با هم سالم از اینجا بریم بیرون. اگه هم اتفاقی بیفته برای من می افته. بچه که بودیم وقتی چیزی رو می شکوندیم تو همیشه یه راهی پیدا می کردی و خودت رو خلاص می کردی، من سرزنش می شدم. بزرگ شدیم، تو گلوله خوردی، از خونه فرار کردی، چیزی نشد. من فقط یه بار خواستم جلاسون رو ببینم مادربزرگ موهامو قیچی کرد. حتی بابام. اون همه آدم هست. عمو سلیم، عمو جومالی، پدربزرگ…بابای من مُرد.» کاراجا دست آکشین را می گیرد و می گوید: «اتفاقی نمی افته. اگر هم بیفته من هستم. تو بی کس نیستی. من هستم.»

ادریس از دیدن ضیا برگشته و می گوید: «ضیا گفت اینا آدم می دزدن. هر کی پول داشته باشه پولش رو و هر کی نداشته باشه کلیه شو می گیرن. قاچاقچی انسانن. اینا آدم های خشن و بی وجدانی ان.» بیش از این چیزی دستگیر ادریس نشده و سرنخی ندارند. ناگهان وارتلو می گوید: «رجب توریست! کسی که جنس های ما رو می برد خارج. آخرین باری که باهاش حرف زدم گفت من دیگه آدم قاچاق می کنم. پولش بهتره.» یاماچ آدرس او را از وارتلو می گیرد و او و مدد را سراغ مکان های بایکال می فرستد.    

سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت ۷۰ سریال ترکی گودال

نقشه یاماچ به خوبی پیش می رود و او با یک ضربه بایکال را بیهوش می کند اما برای بیرون بردن او برنامه ای ندارد. بیرون سوله پر از افراد بایکال است. تنها راه شکافتن و رفتن است. یاماچ، کمال و متین افراد بایکال را به رگبار می بندند و وارتلو در لحظه آخر از این فرصت استفاده می کند و  بایکال را می برد و به فریادهای یاماچ هم اهمیتی نمی دهد. به ناظم خبر می دهند که همه چیز خوب پیش رفته اما یکی از افرادش به او هشدار می دهد که شرکای بایکال وارد عمل خواهند شد و این مساله به این راحتی تمام نخواهد شد. وارتلو و مدد بایکال را به جای دیگری می برند. بایکال می خندد و می گوید: «متوجه نیستی داری باعث چی میشی احمق!» بایکال از غفلت آنها استفاده می کند و یک فرستنده را فعال می کند. سیگنال به افراد بایکال که حالا برای ناظم کار می کنند می رسد. ناظم می خواهد آن را خاموش کند اما می فهمد که این سیگنال تنها برای آنها ارسال نشده است. در طرف دیگر ، در یک رستوران می بینیم که کسی را دست بسته به آشپزخانه می برند و مرد عجیبی به نام الویس او را سلاخی می کند.

سیگنال از فرستنده بایکال به الویس می رسد و محل او را نشان می دهد. الویس به سمت محلی که بایکال را نگه می دارند به راه می افتد در حالی که جز وارتلو و مدد کسی در مقابل آنها نیست. یاماچ کلافه و عصبانی به محله برمی گردد و همچنان خبری از وارتلو نیست. او از عمو و پاشا سراغ ادریس را می گیرد. ادریس در خانه جلاسون است و قهوه می نوشد و منتظر است. جلاسون در سکوت نشسته است. ادریس می گوید: «خب. فرض کنیم منو زدی، انتقامت رو گرفتی، دلت خنک شد. چی میشه؟ یا سالمت نمیذارن یا میدنت دست پلیس که بعیده. یا هم تا جایی که بتونی فرار می کنی. تا کجا می تونی؟ برادرات چی میشن؟ خانواده ت؟ این چند وقت که نبودی پرسیدی وضعشون چطوره؟ غذا دارن؟ مشکلی دارن؟ قبل از هر چیزی باید به کسایی که زیر این سقف زندگی می کنن فکر کنی.» ادریس بلند می شود و می گوید: «من جایی نمیرم. همینجام. وقتی بگی ادریس کوچوالی خونت رو می خوام من اینجام. نامردم اگه مقاومت کنم یا چیزی بگم.» او یک گلوله از تفنگش درمی آورد و به جلاسون می دهد. وارتلو بالای سر ادریس نشسته و با بلندترین صدایی که می تواند ترانه دختر نمرود را برایش می خواند. بایکال مدام می گوید بس کند و وارتلو صدایش را بالاتر می برد. در همین لحظه ناظم به او زنگ می زند و می گوید که چه اتفاقی در حال افتادن است.

وارتلو وحشت می کند. تا وارتلو و مدد بجنبند عده ای از راه می رسند و شروع به تیراندازی می کنند. بایکال با دیدن آنها شروع به داد و فریاد می کند و می گوید چیزی نمانده بود با بی دقتی به او آسیب بزنند. آنها با ضربه ای او بیهوش می کنند و فرستنده اش را از کار می اندازند. اولیس وقتی به آنجا می رسد که اثری از بایکال نیست. اما علیچو که به دنبال تک تیرانداز ناظم می گردد و حالا فهمیده نام او لاز است به سراغ مردی می رود که او را فرمانده صدا می زند. علیچو به سال ۲۰۰۵ می رود. او و لاز در حال تیراندازی به اهداف تمرینی هستند. فرمانده از علیچو می خواهد هدف ها را بزند تا لاز یاد بگیرد. بعد به سال ۲۰۱۱ می رود، به گرجستان. علیچو در جنگلی قدم می زند. او دختربچه ای را می بیند و به طرفش می رود. دخترک به او می گوید: «نزن. این رو برادرم برات فرستاد.» و یک آبنبات به طرف علیچو می گیرد. علیچو می گوید: «کدوم برادر؟» دختربچه می گوید: «لاز!» در قهوه خانه به ادریس خبر می دهند که مردی به نام ضیا که از آشنایان اوست می خواهد او را ببیند. او واسطه بین ادریس و شرکای بایکال شده است. ادریس به همراه یاماچ به یک رستوران می رود و از عمو و پاشا می خواهد وارتلو را پیدا کنند. پیش از اینکه وارد رستوران شوند، ادریس به یاماچ می گوید: «اتفاقاتی که بین تو و صالح افتاده به بقیه مربوط نیست.»

الویس در رستوران منتظر آنهاست و برای آنها میز شام چیده است. در حالی که آنها در رستوران نشسته اند، افراد الویس به خانه ادریس و سنا حمله می کنند و همه زنان را با خود می برند و الویس بعد از خوردن شامش این خبر را به آنها می دهد. یاماچ چاقویی از روی میز برمی دارد توی دست او فرو می کند و می گوید: «معلومه در مورد ما بهت گفتن، اما ناقص گفتن. کسی نمی تونه به عزیزان من آسیبی برسونه.» الویس برای اثبات حرفش فیلمی از خانواده ادریس را که در چنگ افرادش هستند نشان می دهد. وارتلو به دیدن ناظم می رود و از او می پرسد پدرش کجاست. ناظم می گوید از هیچ چیز خبر نداشته و وقتی فرستنده فعال شده او هم تازه فهمیده چه خبر است. وارتلو می گوید: «پس کی بردش؟» ناظم جوابی ندارد. اما لیستی از مکان های متعلق به پدرش را به وارتلو می دهد. وارتلو به ناظم می گوید: «اگه باهات تماس گرفت بهم خبر بده فرزند صالح! باشه؟» ناظم می گوید: «این دفعه کارت رو تموم کن وارتلو واگرنه هیشکی نمی تونه نجاتمون بده.»  عمو و پاشا هم برای پیدا کردن وارتلو سراغ جلاسون می روند و از او می خواهند با وارتلو تماس بگیرد.

خلاصه داستان قسمت ۶۹ سریال ترکی گودال

جلاسون که حالا به محله برگشته، به سلمانی محی الدین می رود و هنگام بیرون آمد، ادریس را جلوی قهوه خانه می بیند و به او سلام می دهد. ادریس می گوید: «به سن سلام دادن رسیدی؟» جلاسون می گوید: «دفعه قبل تهدیدم کرده بودی، چی شد؟» ادریس می گوید: «چی میگی تو پسر؟» جلاسون می گوید: «از پسرت بپرس اون بهت میگه. از کدوم پسرت، خودت میدونی.» ادریس با عصبانیت می گوید: «چطور جرات میکنی با من اینطوری صحبت کنی؟» جلاسون می گوید: «من جلاسونم. بابام دقیقا همینجا مُرد. پسر تو کشتش. چی شد؟ کوچوالی ها نمی ذاشتن خون کسی رو زمین بمونه! خون من رو زمین مونده.» ادریس سکوت می کند. جلاسون به یک مامور پلیس اسم و آدرسش را می دهد و می گوید فرمانده شان او را پیدا کند چون چیزهایی برای گفتن دارد. یاماچ بعد از ماه ها، بالاخره سراغ رئیس آزمایشگاهی که در آن کار می کرد می رود و طبق قرارشان با دادن پول، گیتارش را از او پس می گیرد. او به یک دیسکوی خالی می رود  و روی صحنه شروع به نواختن می کند. ناظم به پدرش می گوید سلیم برای همکاری علیه بایکال و تله گذاشتن برایش به او نزدیک شده است. بایکال در فکر این خبر است که خبر خوب دیگری هم به او می رسد. افراد او در تعقیب وارتلو هستند. بایکال به ناظم و امراه می گوید: «نشونشون میدیم بایکال و پسراش کی هستن.» ناظم از بایکال می خواهد او به مساله وارتلو رسیدگی کند و بایکال قبول می کند و می گوید: «همه شونو یکی یکی از پا درمیاریم.

وارتلو، سلیم، یاماچ و در آخر ادریس کوچوالی. گودال مال میشه.» امراه با آوردن نیروی پلیس به خانه بایکال، افراد گودال را از آنجا فراری می دهد. علیچو که از لحظه مرگ هاله لحظه ای آرام و قرار ندارد و خون او هنوز روی دست و صورتش است، بعد از جستجوهای زیاد، یک آبنبات چوبی از محل تیراندازی به هاله پیدا می کند و با دیدن آن می گوید: «لاز…لاز!» او سپس به اتاقش می رود و یک اسلحه تک تیرانداز برمی دارد. یاماچ با چشمان بسته روی صحنه ترانه می خواند و وقتی چشمانش را باز می کند وارتلو را می بیند که با لبخند به او نگاه می کند. یاماچ خنده اش می گیرد و می گوید: «چی می خوای؟» وارتلو بعد از کمی مقدمه چینی می گوید: «ببین پسر بابام! تو آدم خوبی هستی. انقدر مهربونی که روی مزار مادر دشمنت سنگ می ذاری. تو توی اتفاقاتی که افتاده هیچ تقصیری نداری. خودتو خرج نکن. اگه گناهکاری هست، اون منم. آدم بده این داستان منم.» یاماچ می گوید: «تموم شد؟ بگرد به محله ت.» وارتلو می گوید: «نه تموم نشده. ببین من بدم، تو خوبی. ولی توی قلبم من یه جای خیلی کوچیک هست که خوبه. منم برای اون دختر روزنامه نگار و کسی که جای من مرده ناراحتم. توی قلب تو هم یه جای کوچیکی هست که بده. وقتی کسی به عزیزانت آسیب می رسونه خودش رو نشون میده.» یاماچ که معنی حرف های وارتلو را نمی فهمد می گوید: «چی می خوای بگی؟» وارتلو می گوید: «بیا بدیهامون رو یکی کنیم.

در مقابل آقای محترم. بعدش هرکی برمیگرده تو آشغالدونی خودش، به دعوامون ادامه می دیم.» شب ادریس به خانه جلاسون می رود و مادر و برادرانش را با همراهانش برای خوردن شام بیرون می فرستد تا با او صحبت کند. ادریس می گوید: «بابای من رو هم جلوی چشمام کشتن. از تو کوچیک تر بودم. بچه نبودم ولی. می دونی وقتی مرد چی کار کردم؟» جلاسون می گوید: «انتقامت رو از همه شون گرفتی. تو ادریس کوچوالی بزرگی.» ادریس لبخندی می زند و می گوید: «فرار کردم. بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم. تو زندگیم اونطوری فرار نکردم.» جلاسون با تعجب می گوید: «بعدش چطوری خودت رو بخشیدی؟» ادریس می گوید: «چه بخشیدنی پسرجون؟ بخشیدن لوکسه. اول باید زنده بمونی، بعد عزیزانت رو زنده نگه میداری، از خودت محافظت می کنی، سیر میشی و خیلی چیزای دیگه. من وقتی به مساله بخشیدن فکرکردم از تو بزرگ تر بودم.» جلاسون می پرسد: «برنگشتی سراغ قاتل پدرت؟» ادریس می گوید: «برگشتم. آدمی نمونده بود که ازش انتقام بگیرم. یکی شون زمین گیر شده بود، یکی کور. پدربزرگ شده بودن. پدربزرگ ها رو میکشی؟ من نمی کشم.نکشتم هم.» ادریس ادامه می دهد: «تو حق داری. یاماچ هم حق داره. تو باشی برادرت رو میکشی؟ اینجا یه نفر ناحقه. اون هم صالحه.» ادریس تفنگش را درمی آورد و جلوی جلاسون می گذارد و می گوید: «اون هم پسر منه. اما اشتباه اون هم از خطای من ریشه گرفته. مسئول مرگ پدرت منم. باید من رو بکشی. نمی ذارم به پسرام دست بزنی.» افراد بایکال وارتلو را می گیرند و با خود می برند. افراد نقاب دار وارتلو را بیهوش به یک سوله می برند.

وارتلو را به یک اتاقک شیشه ای می برند و بایکال می گوید: «اینجا رو یادت میاد؟ بهت گفته بودم اگه چیزی رو ازم مخفی کنی با دست های خودم می کشمت. آخر و عاقبتت می تونست اینجا نباشه. تو احمقی!» بایکال دکمه ای را فشار می دهد و گاز در اتاق پخش می شود. وارتلو کمی بعد روی زمین می افتد و دست و پا می زند. بایکال با لذت به جان دادن او نگاه می کند. کمی بعد پاهای وارتلو شروع به تکان خوردن می کند و او جلوی چشمان متعجب بایکال با خنده از جا می پرد و می گوید: «چه گاز خوبی بود!» وارتلو اشاره می کند و یکی از نقاب داران هدفونی در گوش بایکال می گذارد و موسیقی پخش می شود. یکی از افراد بایکال نقابش را پایین می کشد. او یاماچ است و با خنده شروع به رقصیدن می کند. نفر بعدی هم مدد است. بایکال چیزی را که می بیند باور نمی کند. همه اینها نقشه سلیم است. او با همکاری ناظم، بایکال را با گفتن اینکه سلیم برای آنها نقشه کشیده گمراه کرده و با پیش بینی اینکه آنها وارتلو را خواهند برد از او خواسته از یاماچ کمک بگیرد. وارتلو خودش را به راحتی در اختیار افراد بایکال می گذارد و یاماچ پیش از حرکت اتومبیل از راه می رسد و با گرفتن افراد بایکال و با پوشیدن لباس آنها وارتلو را به انبار می برد.

سریال گودال قسمت

خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی گودال

در بیمارستان، جمیل که از توجه و رسیدگی عایشه به سلیم کلافه شده به او یادآوری می کند که وسایلش در خانه جمیل است و عایشه عصبانی می شود. عایشه که می بیند جمیل می خواهد خود را به او نزدیک کند، از او می خواهد خواهر صدایش کند. در همین هنگام،  وارتلو به همراه مدد از راه می رسد. عایشه با دیدن مدد به سمتش هجوم می برد. وارتلو جلوی او را می گیرد و می گوید: «اول مدد همه چیز رو برات توضیح بده بعد خواستی فحش بده، خواستی بزن، خواستی بکش. من دخالت نمی کنم.» وارتلو وارد اتاق سلیم می شود و سلیم با دیدن او جا می خورد و می فهمد که کار کار یاماچ است. وارتلو به او می گوید: «سلیم ما برادریم.» سلیم خنده اش می گیرد و با دیدن صورت جدی وارتلو متوجه می شود که این واقعیت دارد و می گوید: «صالح تویی؟» وارتلو می گوید: «صالح منم.» وارتلو به سلیم توضیح می دهد که علت سوقصد مدد چه بوده و سلیم هم می گوید او بایکال را برای کشتن وارتلو تحریک کرده است. وارتلو به سلیم اطمینان می دهد که ادریس از ارتباط او با بایکال خبر ندارد و می گوید: «این مساله تا توی قبر پیش من می مونه.» سلیم بین حرف هایشان ناگهان سکوت می کند و با ناراحتی رو به وارتلو می گوید: «چرا قهرمان رو کشتی وارتلو؟ وقتی می دونستی برادرته؟» وارتلو سرش را پایین می اندازد و می گوید: «تو وقتی با شیطان هم دست می شدی می دونستی می زندت؟ از اتفاقاتی که قرار بود بیافته خبر داشتی؟ اینطوریه دیگه.»

در سوی دیگر خبر به ندرت هم رسیده و او با عصبانیت به قهوه خانه می رود. عمو از قهوه خانه بیرون می رود تا با او صحبت کند. او می گوید: «بابا هم خبر نداشته. برای چیزی که شده چاره ای نیست. قهرمان عزیز همه مون بود. ولی الان همه چی عوض شده. الان چی کار کنه؟ چی بگه؟ چاره ای نداره.» ندرت می گوید: «وقتی قهرمان مُرد همه داد می زدن انتقام انتقام. صدام دراومد؟ انتقام چی؟ مُرده رفته. نتونستی ازش محافظت کنی. دیگه چه انتقامی؟ گفتن نمیشه. باید از اینجا بره. اومد شد همسایه مون. گاهی نگاه می کنم می بینم نشسته تو بالکنش چای می خوره حیوون. میگه من شوهرتو کشتم ولی اینجام، چاییمو می خورم. بعد گفتن مُرده. درد من مردنش نیست. از اینجا بره. پسرم نبیندش. حالا فهمیدیم پسرش بوده، خب؟ من به پسرم چی بگم؟ به آکشین چی بگم؟ بگم باباتون مُرد، غصه نخورین، حالا دیگه یه عموی جدید دارین؟» ادریس افرادش را در قهوه خانه جمع کرده و به آنها می گوید: «فرزندانم! قضیه رو می دونین. از خودتونم می پرسین چی کار باید بکنین. .چیزی عوض نشده. هر کاری که تا امروز می کردین، همون کار رو می کنین. از محله تون محافظت می کنین. اگه این آدم کوچک ترین آسیبی به اهالی برسونه بهش حمله می کنین.» جلاسون به خانه اش برمی گردد و به مادرش می گوید برای انتقام از وارتلو به او ملحق شده و حالا که معلوم شده او پسر ادریس است نتوانسته وارتلو را بکشد و برگشته است. او در آغوش مادرش گریه می کند و می پرسد که حالا باید چه کند.

مادرش می گوید: «با مُرده نمیر پسرم. انتقام یعنی این. تو زندگی کن ولی نه با تفنگ.» جلاسون می گوید: «من راه دیگه ای بلد نیستم مادر.» مادرش جواب می دهد: «بابات هم همینو می گفت. نتیجه ش چی شد؟» علیچو با کمک مکه، که یاماچ او را برای مراقبت از علیچو فرستاده، یک تخته ی بزرگ در اتاقش می گذارد و تمام سرنخ های مربوط به مرگ هاله را روی آن می چسباند و مشغول بررسی اشیای به جا مانده از هاله می شود. بایکال سرخوش از کشتن هاله و پیغامی که با این کار برای یاماچ فرستاده، در خانه اش نشسته که سلیم با ناظم تماس می گیرد و می گوید: «به آقای محترم بگو وارتلو نمرده. اگه هنوز هم اصرار داره که با کسی درگیر بشه ، با دوست سابقش دربیافته.» سلیم در ادامه به او می گوید که وارتلو برادر آنهاست. ناظم همه اینها را به بایکال می گوید و بایکال با عصبانیت دستور می دهد که او را بیاورند تا جلوی او زانو بزند. ناظم می گوید: «بابا، وارتلو یه طرفه، یاماچ طرف دیگه. جبهه هاشون با هم فرق داره. کار درستی نیست.» بایکال می گوید: «هرکاری رو که میگم انجام بده.» از طرف دیگر امراه هم پس از چند روز غیبت در حالی که هنوز هم تردید دارد به پدرش می پیوندد. او به یاد کودکی اش می افتد و خاطره ای که هنوز هم آزارش می دهد. او پیانو می نواخت و پدرش هر بار به خاطر نقص هایی که داشت او را آزار می داد و تهدیدش می کرد که تنهایش می گذارد. بایکال با دیدن او از اینکه تنهایش گذاشته گلایه می کند و امراه می گوید: «تو هم من رو ول کردی.» بایکال می گوید: «من ولت نکردم. افتادم زندان و تو رو دادن به گزیده.» بایکال که می داند چطور او را نگه دارد می گوید: «برو امراه. اینجا به درد تو نمی خوره.» امراه جلوی او روی زمین می نشیند و می گوید: «هیچ جا نمیرم. اینجام. منتظرم یه کلمه به زبون بیاری تا انجامش بدم.» بایکال دو برادر را به هم معرفی می کند.

سریال گودال قسمت

خلاصه داستان قسمت ۶۷ سریال ترکی گودال

خبر زنده بودن وارتلو در تمام محله می پیچد. عده ای از اهالی جلوی از روی پشت بام ها وارتلو را صدا می زنند و می گویند: «گودال خونه مون، یاماچ بابامون!» وارتلو لبخندی می زند و عبور می کند. در حالی که این اتفاقات در محله می افتد، یاماچ پریشان و به هم ریخته جلوی خانه بایکال نشسته و به دستانش نگاه می کند و با به یاد آوردن هاله، آنها را خون آلود می بیند. وارتلو به خانه می رود و همه چیز را برای جلاسون و مدد که هنوز درست نفهمیده چه شده، تعریف می کند. جلاسون شوکه می شود و می فهمد چرا یاماچ به او گفته بود دست نگه دارد و وارتلو را نکشد. او حالا احساس می کند یاماچ خون پدر او را به خاطر برادرش پایمال کرده است. مدد هم نمی داند با موقعیتی که پیش آمده و هویت جدید برادرش چه کند. وارتلو کمی با او از گذشته ها صحبت می کند و مدد با خوشحالی می گوید: «تو برای من وارتلو سعادتین هستی. برای دیگران هی چی هستی، مهم نیست.»

مادر سنا از او می خواهد با یاماچ صحبت کند و به او بگوید امراه برادرش است. سنا می گوید: «می ترسی یاماچ بکشتش؟ می خوای از پسرت محافظت کنی؟» گزیده می گوید: «دارم سعی می کنم از شوهرت در مقابل امراه محافظت کنم.» سنا می گوید: «شوهر من به محافظت کسی نیاز نداره.»گزیده به یاد گذشته می افتد. زمانی که به دیدن پسرش می رفت و بایکال مانع ملاقات آنها می شد. گزیده او را تهدید به شکایت و زندان کرده بود اما بایکال گفته بود باز هم پسرش را به او نخواهد داد. او گفته بود: «مادر امراه، بتول، سال پیش مُرده. تو شناسنامه ش اینو نوشتن. اگه من بیفتم زندان امراه تنها می مونه. به تو هم نمی دنش چون مادرش نیستی. میره یتیم خونه.» گزیده می گوید: «بره یتیم خونه بهتر از اینه که پیش شیطانی مثل تو بزرگ بشه.» بایکال او را تهدید به مرگ می کند و گزیده می گوید پرونده های دیگری از او را به دوستان مورد اعتمادش سپرده است.

ادریس به بیمارستان می رود و همه چیز را در مورد وارتلو به سلطان می گوید. چیزی که سلطان سی سال سعی در پنهان کردنش داشت حالا برگشته ، پسرش را از او گرفته و کمر به نابودی او خانواده اش بسته است. سلطان مثل همیشه در مقابل ادریس خم به ابرو نمی آورد و می گوید اتفاقی است که افتاده، اما قلبش هم مانند آنچه در اطرافش می گذرد آشوب و به هم ریخته است. پاشا خبر مرگ هاله را به ادریس می دهد و او که سخت متاثر شده با اشاره پاشا دوباره به یاد شباهت هاله به ملیحا می افتد. در سوی دیگر علیچو که به خانه هاله رفته، عکسی از ملیحا را لای کتاب او پیدا می کند و به خیال اینکه عکس هاله است آن را برمی دارد. مدد به خواست وارتلو به خانه ادریس می رود و سعادت را با خود به خانه وارتلو می آورد و سعادت که از زنده بودن وارتلو بی خبر است با او همراه می شود. سعادت با دیدن زالزالک روی میز به تلخی گریه می کند اما کمی بعد صالح را پشت در می بیند و گریه اش به گریه خوشحالی تبدیل می شود.

صالح دست های او را می گیرد و روی صورتش می گذارد. سعادت گردنبند صالح را به او پس می دهد و بدون اینکه چیزی بگوید می رود. جلاسون جلوی یاماچ را می گیرد و چاقو را روی گردن او می گذارد و می گوید: «تو به من چی گفتی؟ گفتی انتقام می گیریم. اول باید نجاتش بدیم بعد. پرسیدم چرا ولی جواب ندادی. می دونستی که برادرته. دو روز دیگه هم ازدواج می کنه شاهد عقدش میشی. من چی کار می کنم؟ بابامو کشته.» یاماچ می گوید: «فروکن پسر. بیشتر فرو کن. من کارم تمومه. من آبنبات درست می کردم. ترانه می خوندم، گیتار می زدم. حالا از جلوم هر روز جنازه می برن. خون از دستام پاک نمیشه. فرو کن و کار رو تموم کن.» جلاسون با گریه او را رها می کند و می رود. عمو در قهوه خانه از ادریس می پرسد: «این قضیه صالح…» ادریس می گوید: «اون وارتلوئه.»

عمو می گوید: «هیشکی نمی دونه چطور باید رفتار کنه. همه گیج شدن. چی کار باید کنیم؟» ادریس می گوید همه را جمع کنند تا با آنها صحبت کند. علیچو برای پیدا کردن قاتل هاله به محل کشته شدن او برگشته و همه چیز را مو به مو بررسی می کند. او به محل تیراندازی می رود و در آنجا یک گلوله پیدا می کند.

 

سریال گودال قسمت ۶۶

خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی گودال

ادریس در پایان گفتگوی طولانی اش با وارتلو می گوید: «یاماچ رو ببین. فقط چند ماهه که اومده. بچه پیر شد. رو دوشش یه تن باره. سخته. اونم تنهایی. اونم بدون توافق با شیطان. شیطانی که قصد جون تو رو کرد.» وارتلو بلند می شود و می گوید: «اگه اون شیطان رو نابود کنم؟» ادریس می گوید: «بکنم، می کنم، من اینا رو نمی فهمم. بیا و به من بگو کردم.» ادریس در را باز می کند و می گوید: «این رو هم بدون. من قاضی نیستم. قاضی گوداله. حالا برو بیرون. از گودال هم برو. روزای عید بیا، دستمو ببوس شاید منم نوازشت کردم. یه پیاله هم با هم می نوشیم، شاید. اما اگه میگی می مونم، پادشاه میشم، جای من پیش یاماچه. بهت نمیگم پسرم. نمی تونی پسر من باشی.» محی الدین یاماچ را صدا می زند و می گوید: «چی کار داری می کنی؟ بذار هرکس خودش بارشو ببره. هرکس تاوان گناه خودش رو بده.»

یاماچ می گوید: «خیلی سخته. اونجوری که فکر می کنی نیست. تو یه دستم آتیشه، تو یه دستم باروت. دارم از بین مین ها می گذرم. اگه اون تعادل رو پیدا نکنم همه مون می ترکیم.» محی الدین می گوید: «بهت چی گفتم؟ گفتم از ته بزن. بذار منفجر بشه، دوباره جمع و جور میشه. آخر دنیا که نیست.» یاماچ می گوید: «نیست واقعا؟» هاله پیش علیچو می رود و می گوید نمی تواند یاماچ را پیدا کند. در همین هنگام بایکال با او تماس می گیرد و می گوید می خواهد او را ببیند و می گوید: «دیر نمی کنی. بهت نزدیکه.» هاله از علیچو می خواهد به او کمک کند. علیچو یک هفت تیر پر می کند و همراه هاله می رود. بایکال پس از آن به یاماچ زنگ می زند و به او آدرس محل قرارش با هاله را می دهد و می گوید: «یه دختر روزنامه نگاری هست. اسمش چی بود؟ هاله….» یاماچ به سرعت به طرف آدرس می رود. علیچو بی قرار است و مدام می گوید: «اینجا خوب نیست. بریم.» هاله می خواهد منتظر بماند.

ناگهان به یاد می آورد که بایکال به او گفته محل قرار از او دور نیست و از اینکه جای او را می دانسته وحشت می کند. او اطرف را نگاه می کند و مردی را می بیند که در بالای ساختمانی او را نشانه گرفته است. او علیچو را صدا می زند و پیش از آنکه او بتواند کاری کند هاله تیر می خورد. علیچو فریاد می زند و به طرف هاله می دود. یاماچ وقتی می رسد که علیچو بدن بی جان هاله را در آغوش گرفته و با صدای بلند گریه می کند. یاماچ کنار او می نشیند و اشک می ریزد. در بیمارستان، یکی از پرستاران برای سلیم لپتاپی آورد و می گوید: «آقای محترم سلام می رسونن.» تصویر بایکال روی صفحه ظاهر می شود. او برای سلیم دست تکان می دهد و می گوید: «خدا بد نده سلیم جون!» او فیلم کشته شدن جمال به دست سلیم را پخش می کند. سلیم به سختی خودش را کنترل می کند و می گوید: «خب؟» بایکال می گوید: «سعی نکن زمان بخری.  اگه برادرت اینو ببینه چی میشه؟ شر اون برادرتو از سر من کم کن.» سلیم در حالی که دندان هایش را روی هم فشار می دهد می گوید: «جلوی یاماچ رو می گیرم آقای محترم.»

اما او به شبی که ناظم به دیدنش آمد فکر می کند و تصمیم دیگری گرفته است. یاماچ پریشان و به هم ریخته با اسلحه ای به خانه بایکال می رود. متین و کمال و افرادش که هنوز آنجا هستند،  به سختی جلوی او را می گیرند. وارتلو از آن دخمه بیرون می آید. دسته گلی می خرد و به مزار مادرش می رود. برای قبر مادرش سنگی گذاشته اند. وارتلو با دیدنش متاثر می شود و می گوید: «آخ یاماچ! آخ داداش! آخ پسر بابام!» وارتلو قبر خودش را هم می بیند و به سمت آن می رود و شاخه زالزالک روی آن را برمی دارد و می فهمد که سعادت آنجا بوده است. او چند زالزالک از روی شاخه برمی دارد و در جیبش می گذارد بعد به خانه اش می رود. جلاسون که از زنده بودن او خبر داشت سعی می کند خود را متعجب نشان دهد. وارتلو با خوشحالی پیش مدد می رود و می گوید: «ببین. داداشت اومده.» مدد با بی تفاوتی نگاهش می کند و می گوید: «پاشو گم شو برو از اینجا.» مدد که باور نمی کند برادرش برگشته باشد از اینکه یک نفر خود را وارتلو جا زده عصبانیست و اسلحه اش را بیرون می آورد و چند تیر هوایی شلیک می کند. سعادتین به طبقه بالا می رود.

کت و شلوار و پیراهن سرخش را می پوشد. مثل همیشه موهاش را با آب لیمو به عقب شانه می کند. زنجیر طلایش را به دست می گیرد و ساعت طلایی اش را می بندد و از خانه بیرون می رود و مدد را صدا می زند. مدد این بار باور می کند که وارتلو سعادتین واقعا زنده است و او را در آغوش می گیرد. چشمان جلاسون هم با دیدن آنها پر از اشک می شود و از احساسات خودش کلافه می شود. اما وارتلو فرصتی به احساساتشان نمی دهد و فورا به مدد می گوید با او به محله برود. وارتلو و مدد با یک بلندگو روی پشت بام سلمانی ایستاده اند. وارتلو سرفه ای می کند و می گوید: «سلام بر جماعت مسلمان محله!» مردم جمع می شوند و با تعجب به او نگاه می کنند. وارتلو می گوید: «من وارتلو سعادتین، اما در اصل صالح به گودال برگشتم. من توی گودال بزرگ شدم. من پسر ادریس کوچوالی ام. نمردم. زنده ام. اینجام. قصد هم ندارم برم.» ادریس با خشم به او نگاه می کند.

خلاصه داستان قسمت ۶۵ سریال ترکی گودال

وارتلو به سیزده سالگی اش رسیده است. با یک گروه قاچاقچی همراه شده است. ته مانده غذاهایشان را می خورد و در کنار قاطرهایشان می خوابد. هنگام قاچاق از مسیرهای مین گذاری شده، او و قاطرها را جلوتر می فرستند تا اگر مین سر راهشان بود زیر پای آنها منفجر شود. یک شب پای قاطر روی مین می رود و او را نیمه جان به خانه می برند تا اگر پیدایش کردند به پلیس چیزی نگوید. فردا او را برای دفن کردن بیرون می برند. اما می بینند نفس می کشد. دامپزشکی که برای رسیدگی به قاطرها آمده را بالای سرش می برند. وارتلو می گوید: «گفت اگه بمیره تعجب نمی کنم. اما نمردم. می دونی چرا؟ خیال مادرم به کمکم اومد. نوازشم کرد و گفت پسرم، این روزها می گذره، تحمل کن. تا اون روز صالح بودم. حتی با اینکه پدربزرگم اسمم رو سعادتین گذاشته بود. به خودم گفتم خسته نشدی از صالح بودن؟ چند بار مُردی؟ فکر می کنی وقتی بابات اسمت رو بگه همه نشونت میدن و میگن صالح اونجاست؟ گفتم به خودت بیا.

بابات دنبال تو نیست. به حرف پدربزرگت گوش کن. سعادتین باش. از اونایی که عذابت دادن و اذیتت کردن انتقام بگیر. صالح مُرد. انتقام صالح رو بگیر.» وارتلو تا هفده سالگی صبر می کند. با پول هایی که از راه خرده فروشیِ موادی که از قاچاقچی ها دزدیده، پولی درمی آورد و با آن اسلحه می خرد و در یک روز همه را به رگبار می بندد. وارتلو می گوید: «از اون روز به بعد انتقامم رو از هر کی که اذیتم کرده بود گرفتم.» ادریس می گوید: «فقط من موندم.» وارتلو می گوید: «تو لقمه گنده ای بودی. پادشاه گودال، ادریس کوچوالی. تو منو پیدا نکردی ولی من گشتم و پیدات کردم. می خواستم بگم ببین! زنده ام. تو رو از تختت پایین کشیدم. الان روی زمینی و من روی تختت نشستم. چون تو منو از گودال بیرون کردی. مگه من چی کارت کرده بودم بابا؟» ادریس به آرامی می گوید: «من از وجودت خبر نداشتم.» وارتلو می خندد و می گوید: «بی خیال این بازی ها بشید آقا ادریس. همه چیزو به اسم من بکنین و کنار بکشین.

من گول این بازی ها رو نمی خورم. اسم من…» وارتلو نمی تواند نامش را به زبان بیاورد. بهت زده به چهره آرام پدرش نگاه می کند و نفسش می گیرد. روی زمین می نشیند و می گوید: «تو از وجود من خبر نداشتی؟» ادریس سرش را تکان می دهد و می گوید نه. مادر سنا به دیدن پسرش امراه رفته. او از امراه می پرسد: «به دیدن پدرت رفتی؟ اون هم تو استانبوله.» امراه می گوید: «نه. تو گفتی نبینش منم ندیدم.» گزیده با امراه مثل یک کودک رفتار می کند و مدام در حال ناز و نوازش و قربان صدقه رفتن اوست. او بعد از خداحافظی با امراه پیش سنا می آید و می گوید: «دست نگه میداره. قول داد. اون اگه به من قول بده بهش عمل می کنه.» سنا کنار مادرش می نشیند و با گریه می گوید: «من دخترتم مامان. چرا من رو دوست نداشتی و اون رو انقدر دوست داری؟» گزیده با بی حوصلگی می گوید: «چیزایی هست که نمی دونی سنا.» سنا می گوید: «خب بهم بگو.»

گزیده با طعنه می گوید: «چیز که می خواستی شد. عقب کشید. یه پیروزی تو یه روز برات کافی نیست؟» متین خانه ای را که بایکال در آن پنهان شده را پیدا کرده و یاماچ را به آنجا می برد. او از جایی دورتر با دوربین خانه را نگاه می کند. به بایکال خبر می دهند که خانه را زیر نظر دارند. او به بالکن می رود و با دوربینش یاماچ را می بیند و به او زنگ می زند و می گوید: «آفرین که من رو پیدا کردی. حالا دیگه رو بازی می کنیم. من بساطمو دورت چیدم. متوجه نیستی ولی به وقتش می فهمی.» یاماچ می گوید: «یه چیز رو فراموش کردی. تو توی اون خونه موندی و اسباب بازی هات بیرون موندن. تو اون تویی ولی من بیرونم. وقتی تو نیستی با اسباب بازی هات من بازی می کنم. تلفنتو روشن نگه دار. امروز خیلی زنگ می خوره حرومزاده.» بایکال دستور می دهد که همه جای خانه محافظ بگذارند. در همین گیرودار خبر می دهند که گزیده به دیدن بایکال آمده است.

گزیده می گوید: «پسرمو راحت بذار.» بایکال می گوید: «به چه جراتی با من اینجوری حرف می زنی؟ زنگ بزنم شوهرت بیاد؟ همه چی رو بهش بگم؟ بگم زنت پسر خودش رو به عنوان پسرخونده وارد خانواده ت کرده؟می خوای بقیه زندگیت رو تنهایی بگذرونی؟ کاری کنم که تنهات بذارن؟ یا بدتر از این. به پسرت بگم اون مادری که تو بچگی ترکت کرده، همون مامان گزیده ته؟ » گزیده می گوید: «گودال پسرم رو نابود می کنه. به خاطر تو پسرم رو از دست میدم. دست بردار.» گزیده هنگام رفتن می گوید: «این غرور و خودخواهی تو رو به کشتن میده. خواهی دید.» افراد یاماچ به رستوران ها، برج ها و نمایشگاه های بایکال حمله می کنند و آنها را به هم می ریزند. خبرها به بایکال می رسد و او را شوکه می کنند. در حالی که یاماچ و افرادش در حوالی خانه او منتظرند که او کار غیرعاقلانه ای بکند تا کارش را تمام کنند بایکال با هاله تماس می گیرد و با او قراری می گذارد.

هاله که در این هنگام در دفتر کار ناظم است، از نبود او استفاده می کند و اتاقش را می گردد و لای کتابی به نام «پدران و پسرانشان» عکسی از ناظم و بایکال را پیدا می کند. در گودال، در سلول تاریک وارتلو، نوبت حرف زدن ادریس رسیده است. او ماجرای خودش و مهربان را تعریف می کند. او می گوید: «یه دوستی داشتم به اسم غنچه. همیشه به من می گفت چرا من رو دوست نداری ادریس؟ من تو رو خیلی دوست دارم. چی بهش می گفتم؟ نمی تونستم دروغ بگم. دروغ گفتن بلد نیستم. همون موقع ها یه اشتباهی کردم و رفتم زندان. بعد هم اونجا چاقو خوردم. درگیر خودم بودم. یاد غنچه نمی افتادم. بالاخره اومدم بیرون. شنیدم غنچه مُرده. فقط اینو شنیدم. همه چیزی که می دونستم این بود. سی سال ازش گذشته. بعد سی سال بهم گفتن اسمش غنچه نبوده ،مهربان بوده. مهربان از تو باردار بوده. ما پسر تو رو ازت پنهون کردیم. اسم پسرت صالح بوده. اینجا زندگی می کرده…» وارتلو سرش را بین دستهایش می گیرد و می لرزد. ادریس می گوید: «من اگه از وجود تو خبر داشتم ولت نمی کردم. هیچ کدوم از اینایی که گفتی رو تجربه نمی کردی. می آوردمت پیش خودم. برادرت رو هم نمی کشتی.» ادریس سرش را به میله ها می کوبد و وارتلو گریه می کند. ادریس ادامه می دهد: «من پادشاه گودال نیستم. تخت ندارم. یه صندلی خشک و خالی تو قهوه خونه دارم. من بابای گودالم. پادشاه شدن آسونه. چیزی که سخته بابا شدنه. اگه می خوای پادشاه بشی نمی ذارم. بمیرم هم نمی ذارم. یا تو می میری یا من. اما این بار واقعا می میری. نامردم اگه از چشمام یه قطره اشک بریزه. ولی اگه میگی بابای گودال می شم،بفرما. امتحان کن. این گوی و این میدان.»

خلاصه داستان قسمت ۶۴ سریال ترکی گودال

یاماچ که می داند تک تیراندازهای بایکال کمین کرده اند مدام راه می رود تا نتوانند او را نشانه بگیرند. اما علیچو هم در گوشه ای بایکال را نشانه گرفته است. یاماچ به بایکال می گوید: «اگه کسی می اومد و تو روم بهم فحش می داد من تحمل نمی کردم. تو چطوری تونستی؟» حالا بایکال می داند که یاماچ فهمیده او کیست. یاماچ هدفونش را توی گوشش می گذارد و حمله آغاز می شود. افراد یاماچ داخل می شوند و شروع به تیراندازی می کنند. اوضاع پس از مدتی برای افراد بایکال بد می شود و ناظم یک قایق می آورد تا بایکال را فراری بدهد. بایکال سوار می شود اما اجازه سوار شدن ناظم را نمی دهد و می گوید: «از ما محافظت کن.» ناظم می گوید: «بابا منو اینجا ول نکن.» اما بایکال اهمیتی نمی دهد.

افراد یاماچ ناظم را تعقیب می کنند و او در نهایت مجبور می شود از روی پل درون یک کامیون بپرد. در طرف دیگر ادریس وارد سلول وارتلو می شود و در را قفل می کند. رو به روی او می ایستد و او را به نام صالح صدا می زند. وارتلو به پدرش خیره می شود. ادریس می گوید: «ما رو به کجاها کشوندی صالح؟» و ادامه می دهد: «می اومدی. من بهت می گفتم پسرم. همه ش همین. تو چی کار کردی؟ ما رو به چه روزی انداختی؟» ادریس در حالی که چشمانش از اشک پر شده می گوید: «پسرمو چرا کشتی؟ مگه چی کار کرده بود؟» وارتلو با صدایی آهسته  می گوید: «من نمی دونستم قراره اینجوری رو به روی هم وایسیم. حرف بزنیم. نمی دونستم قراره بفهمی.» ادریس می گوید: «می خواستی من رو هم بکشی. این خشم از چیه؟ من چی کارت کردم؟» وارتلو با عصبانیت می گوید: «تو من رو سعادتین وارتلو کردی، تو.» ادریس می گوید: «تعریف کن. مگه منتظر همین روز نبودی؟ بگو.» وارتلو از روزی که او را نزد پدربزرگش برده اند شروع می کند.

از آزار و اذیت های او می گوید تا روزی که او می میرد و روزهای وحشتناک او شروع می شود. از روزهایی که گرسنگی کشیده و شب هایی که در سرما خوابیده. او می گوید: «منتظر بودم بابام بیاد و منو ببره. مامانم گفته بود بابات پیدات می کنه. بابام نیومد ولی کسای دیگه ای اومدن. فرار کردم.» او از آزار و اذیت های مردم شهر فرار می کند و آواره کوه و بیابان می شود. می گوید: «آدم ها بی رحمن اما حیوانات دلشون می سوزه. دلشون برام سوخت. من می دونم. دیدم. تو جنگل رفتم تو یه غار. یه سگ دلش به رحم اومد. برام یه کبک آورد. منم تا استخوناشو خوردم. تو نبودی.» ادریس گریه می کند. وارتلو می گوید: «بازم بگم؟» ادریس با سر تایید می کند. ناظم با سلیم تماس می گیرد تا او را ببیند. سلیم با او قرار می گذارد و از جمیل می خواهد او را به جایی امن در بیمارستان ببرد.

از طرفی هم یاماچ سراغ پاشا می رود و می گوید: «سردسته، اونی که بهش می گفتن آقای محترم، بایکال از آب دراومد. از دستم فرار کرد. تو این یارو رو از کجا می شناسی؟» پاشا می گوید: «یه زمان با هم کار کرده بودیم. قبل از اینکه بره تو کار ساختمون سازی.» پاشا با گفتن این می فهمد که بایکال برای چه دنبال گرفتن گودال است. یاماچ می گوید: «من با این یارو سر یه میز نشستم و بهش گفتم داداش. جونش رو نجات دادم. وقتی تو چشمام نگاه می کرد داشت از پشت خنجر می زد.» پاشا هم به یاد می آورد که بایکال با زنگ زدن به او به بهانه احوالپرسی، خودش را به آنها نزدیک کرده بود. یاماچ می پرسد: «این یارو کسی رو نداره؟ نوه، دختر، مادر، زن…» پاشا می گوید: «نه. تنهاست.» یاماچ می گوید: «باید ازش سردربیارم. طرف همه چیز رو درباره ما می دونه. ما هیچی. دارم دیوونه می شم.» ناظم به دیدن سلیم می آید و سلیم با دیدن سر و وضع او جا می خورد و می پرسد: «چی شده؟» ناظم می گوید: «بایکال می خواست یاماچ رو بکشه. این نتیجه شه. بهم کمک می کنی؟ نتونستم برم خونه. اینجا به فکرم رسید. گفتم اگه نزدیکشون باشم پیدام نمی کنن. حداقل تا یه مدت.» سلیم بایکال را می پرسد و ناظم می گوید: «عالیه.»

سلیم می گوید: «تو رو اونجا ول کرد و در رفت، نه؟» ناظم تایید می کند و می گوید: «مردنم براش اهمیتی نداشت.» سلیم می گوید: «به جمعمون خوش اومدی. هرکسی یه روزی طعم غذای بایکال رو می چشه.» بایکال در همین موقع به ناظم زنگ می زند و سلیم می گوید: «جوابش رو نده. بابات اصلا تو رو نمی بینه. متوجه هستی؟ حتی اگه جونت رو براش فدا کنی. کی می خوای ازش بگذری؟» ناظم از اینکه سلیم از رابطه واقعی او و بایکال خبر دارد تعجب می کند و سلیم می گوید: «از روز اولی که شما رو با هم دیدم فهمیدم. برای شنیدن یه حرف خوب از دهنش توی چشماش نگاه می کردی. سگ سگ رو از دمش می شناسه.» ناظم می نشیند و سلیم ادامه می دهد: «باباهامون ما رو دوست ندارن. ماها جوجه اردک زشتیم. کاریش نمیشه کرد.» ناظم با گریه می گوید: «یه بار، فقط یه بار…» او نمی تواند حرفش را ادامه دهد. سلیم دست او را می گیرد و ناظم به تلخی گریه می کند. سلیم می گوید: «منتظر نباش. این اتفاق نمی افته.» ناظم می پرسد پدر سلیم هم همینطور است یا نه. سلیم می گوید: «نه اون گاهی دوستم داره. از اینکه تیر نخوردم عصبانی میشه. اگه تیر بخورم آفرین میگه.»

خلاصه داستان قسمت ۶۳ سریال ترکی گودال

ادریس به ملاقات سلیم می رود و پیشانی او را می بوسد و می گوید: «بلا به دور باشه شیرمردم.. » و بعد هم می گوید: «برادر اگه لازم باشه برای اون یکی خودشو فدا میکنه… تو چیکار کردی؟ یه داداشتو نتونستی نجات بدی گفتی اقلا این یکیو نجات بدم. باید همینطوری باشه. آفرین بهت. قربونت بشم… » بعد هم خم می شود و دست سلیم را می بوسد. سلیم خیلی آرام اشک می ریزد. ادریس از اتاق خارج می شود و به یاماچ هم سفارش هایی می کند. یاماچ از او می پرسد: «بابا تو حالت خوب نبود چیشد؟ » ادریس لبخندی می زند و می گوید: «من به این راحتیا از پا درنمیام.. ولی این از قدرت من نیست. من از مادرت نیرو می گیرم. ستون خونه منم، ستون منم مادرته. بهش تکیه دادم و بلند شدم… » یاماچ به دیدن سلیم می رود و به او می گوید:« همش اشتباه من بود. من بهت اعتماد نکردم خواستم با روش های مسخره تورو آزمایش کنم. میتونی منو ببخشی؟ »

سلیم که به سختی می تواند حرف بزند می گوید: «تو کار درستو انجام دادی… » امراه بعد از موحی الدین سراغ متین و بعد هم کمال می رود و ریزترین جزئیات زندگیشان را برایشان می گوید و بعد هم تهدیدشان می کند. کمال و متین سراغ یاماچ می روند و قضیه را به او می گویند. یاماچ می گوید: «عمدا این کارو میکنه. گرفتمون ولی اثری نداشت حالا میخواد یکیمونو دیوونه کنه. ما باید آروم باشیم و خودمونو کنترل کنیم. » جلاسون از یاماچ می خواهد که به خانه وارتلو بیاید و بعد هم به او می گوید: «اونجوری که فکر میکنی نیست. اول به مدد گوش کن بعدش هرکاری خواستی بکن. » یاماچ سعی می کند آرام باشد و مدد شروع به تعریف کردن می کند: «ادمای تو منو گرفتن. منو تموم کردن.. سر و وضعمو میبینی؟ اگه اون ادم نبود الان مرده بودم. من میخواستم پاشا و عمو را نابود کنم. ولی اون یارو گفت مشکل تو یاماچه. حرف درستیم زد. »

و بعد هم زیر گریه می زند و می گوید:« بدون داداش من هیچیم. داداش رفت، من صفرم. » یاماچ به او می گوید: «کار منو ادمام نبوده.. هرکسی که نجاتت داده کار همونه کتک زدنا. اون خود شیطانه. » یاماج از او می پرسد: «چجور آدمی بود اون طرف؟ » مدد می گوید: «همسن بابات بود. » و وقتی یاماچ می پرسد که آیا ویژگی خاصی در ظاهرش داشته تا بگوید؟ مدد در مورد خط ریش بایکال و فاصله ی دندان جلویی اش می گوید. یاماچ می فهمد که طرف بایکال است. یاماچ به بایکال زنگ می زند و می گوید که هرطور شده امشب همدیگر را ببینند چون کار مهمی دارد. بایکال قبول می کند و به ناظم می گوید: «بگو تک تیراندازمون بیاد. یاماچ امشب زنده از اینجا بیرون نمیره! » به خواست سنا، مادرش سراغ امره می رود تا با او حرف بزند.

امره وقتی مادرش گزیده را می بیند خیلی خوشحال می شود و او را به خانه اش می برد. گزیده او را نوازش می کند و می گوید: «یادته بار اولی که اومدی خونه ما چی بهت گفتم؟ » امره جواب میدهد: «اینجا خونه جدیده… اگه بهت فرزند ناخونده گفتن، نذار بگن. » گزیده به او می گوید: «چرا اومدی استانبول امراه ؟ » امراه می گوید: «وظیفه ست مادر.. » گزیده به او می گوید: «اگه حقی بهت دارم از اونجا فاصله بگیر پسرم. تورو یه بار از دست دادم دیگه نمی تونم از دستت بدم… » امراه که خیلی مادرش را دوست دارد قبول می کند. یاماچ به دیدن بایکال می رود و از انجایی که مطمئن است حتما جایی تک تیراندازی را گذاشته یکجا واینمیسد و مدام در حرکت است و از طرفی هم  ازعلیچو خواسته تا به عنوان تک تیرانداز جایی بایستد و تک تیرانداز بایکال را به محض دیدن بکشد.

یاماچ با کنایه به بایکال می گوید:« اگه کسی جلو روم می نشست و بهم مرتیکه میگفت نمیتونستم تحمل کنم. تو چطور تحمل کردی داداش؟! »بایکال تازه می فهمد که یاماچ همه چیز را فهمیده است. از طرفی عمو که به دیدن سلیم به بیمارستان رفته و ادریس را هم می بیند. ادریس به او به خاطر اینکه کم پیدا شده مشکوک شده و بعد از این که عمو از بیمارستان خارج می شود دنبالش می رود و به انباری که وارتلو را در آن مخفی کرده اند می رسد و منتظر می ماند و وقتی مکه از انجا خارج شد از او می خواهد که او را به داخل ببرد. مکه به ناچار قبول می کند. ادریس به میله هایی که وارتلو پشت ان زندانی است نزدیک می شود و چشم در چشم وارتلو می دوزد. وارتلو فورا چشم از او می گیرد. ادریس کلید زندان را از عمو می گیرد و وارد زندان می شود و بعد هم در زندان را به روی خودش  و وارتلو قفل می کند و او را صالح صدا می کند. وارتلو با چشمان پر از اشک به او خیره می شود.

خلاصه داستان قسمت ۶۲ سریال ترکی گودال

یاماچ اسلحه را پایین می اورد اما می گوید: «خطر هنوز رد نشده… » و به وارتلو خیره می شود. یاماچ از مکه می خواهد هرجور شده مدد را پیدا کند تا قصد او از این کار را بفهمند. سنا به دیدن پدر و مادرش رفته و از پدرش می خواهد هرطور شده کاری کند تا امراه از استانبول برود. پدرش بعد از کمی پرس و جو به سنا می گوید: «یکی این وسط هست که درجه ش بالاس و از دست کسی کاری برنمیاد» کمی بعد سنا به کنار مادرش می رود و به او می گوید: «الان بین کسایی هستم که دوستم دارن. فقط چون پسرت میخواد نمی خوام اینو از دست بدم. قبلا که نتونستی جلوشو بگیری. الان مجبوری تا جلوشو بگیری وگرنه همراه خودم پسرتم میسوزونم! » امراه از دستیارش می خواهد تا هر اطلاعاتی که درمورد افراد محله گودال می تواند پیدا کند و برایش بیاورد. ناظم به بایکال خبر می دهد کسی که تیر خورده یاماچ نیست و سلیم است و حتی مدد را هم افراد محله گرفته اند . بایکال جا می خورد و می گوید: «این اصلا خوب نشد. » و حسابی از دست سلیم عصبانی می شود. بعد هم به یاماچ زنگ می زند تا اطلاعاتی از او به دست بیاورد اما یاماچ می گوید که بعدا در فرصت مناسب صحبت خواهند کرد. بایکال با وجود مخالفت ناظم به او می گوید که هرطور شده مدد را پیدا کند. یاماچ سراغ پاشا می رود و از او می پرسد که از کجا قضیه وارتلو را فهمیده است؟ پاشا جواب میدهد قاسم و بعد هم زیر گریه می زند و می گوید: «خدا لعنتم کنه. بخدا نمیدونستم اینجوری میشه.. »

مکه طبق دستور یاماچ مدد را از دست موحی الدین می گیرد تا به خانه وارتلو ببرد و منتظر یاماچ بمانند. در همین لحظه امراه به همراه چند ماشین پلیس به محله می آید و موحی الدین را به خاطر کاری که دفعه پیش با او کرد تهدید می کند که دیگر به دنبالش نیاید و دردسری برایش درست نکند. یاماچ به قبرستان می رود و ادریس را به خانه می آورد و دست پای خاکی او را تمیز می کند. ادریس  با گریه از یاماچ هم می خواهد که او را ببخشد. ادریس می گوید: «یاماچ من چیکار کردم… پسرم، پسرمو کشت. » یاماچ می گوید: «تو گناهی نداشتی بابا… » ادریس یاماچ را در آغوش می گیرد و بیشتر گریه می کند و از خدا عمر طولانی برای پسرانش می خواهد و می گوید: «اینو دیگه نمیتونم تحمل کنم.. شماها زنده بمونین وگرنه میفتم و دیگه نمیتونم بلند شم. » پنج روز قبل که عمو مراقبت وارتلو است و به او می گوید که میداند کیست. در همین حین و گفت و گوها وارتلو متوجه می شود کسی که مقصر همه این بلاها بوده پاشا است. عمو می گوید: «مگه پاشا چیکارت کرده که اینجور ناراحتت کرده؟ » وارتلو می گوید:: «بهت نمیگم. بذار ادریس بیاد به اون میگم. » عمو میگوید: «ادریس هیچ وقت اینجا نمیاد. تو مردی. »

حالا سلطان به خواست یاماچ به خانه برگشته است و یاماچ از او می خواهد آرام باشد و بعد هم قضیه گلوله خوردن سلیم را به او می گوید. سلطان شوکه می شود و از او می خواهد آرام باشد چون خطر رد شده و است و کسی هم در خانه چیزی نمی داند. بعد هم از او می خواهد به ادریس برسد چون حالش بد است و وقتی سلطان دلیلش را می خواهد یاماچ می گوید: «قول میدم بهت بگم. اما بعدا… » سلطان قبول می کند و بعد هم به اتاق ادریس می رود و او را ناراحت و گریان می بیند و در آغوش می گیرد و می گوید: «به من نگاه کن… تو کی هستی؟ من این ادمو نمیشناسم. بابا ادریس، گودال کجاست؟ تا به امروز هرجوری که اومده بعد اینم همونه… من اومدم رو شونه تو گریه کنم، تو رو شونه من گریه میکنی؟ استوار بمون.. ما بهت تکیه می کنیم… » ادریس از حرف حرف های سلطان می فهمد که چیزی شده است و وقتی سلطان اسم سلیم را می آورد، ادریس باز هم چشمانش پر می شود. یاماچ به دیدن سلیم که بیهوش است رفته و دستان او را در دست دارد و گریه می کند. کمی بعد سلیم چشمانش را باز می کند و دستان یاماچ را میفشارد. یاماچ از خوشحالی باز هم گریه می کند. ادریس و به همراه سلطان به بیمارستان می آید و با خوشحالی می گوید: «سلیم نمیمیره مثل من ۹تا جون داره! »

خلاصه داستان قسمت ۶۱ سریال ترکی گودال

سلیم بعد از گلوله ای که از طرف مدد به او اصابت کرد حال خوبی ندارد و تحت عمل جراحی قرار می گیرد. یاماچ از این موضوع بسیار ناراحت است و با سرعت خود  را به مکانی که تمام مدت توسط مکه و عمو محافظت میشد می رساند و اسلحه اش را رو به کسی می گیرد و می گوید: «یکی از داداشامو تو گرفتی و اون یکی هم داره میمیره. اگه سلیم بمیره نمیذارم زنده بمونی. » مشخص می شود که تمام این مدت یاماچ به کمک مکه، وارتلو را از همه پنهان کرده بود. وارتلو جواب می دهد: «پس بکش منو! مگه تا الانم جون به لبم نکردی؟ » پنج روز پیش از این قضایا و قبل از روز حادثه یاماچ همه چیز را برنامه ریزی کرده است. او به دیدن جلاسون می رود و از  او هم کمک می خواهد. جلاسون ابتدا جا می خورد و می گوید: «داداش این آدم بابای منو کشت. برادر تورم کشت.

بعد اومدی به من میگی که باید فراریش بدیم؟! » یاماچ فقط نگاهش می کند. بعد هم مکه را صدا می زند و مکه رو به جلاسون می گوید: «تو هنوزم داداش منی؟ » آن دو به هم لبخند می زنند و محکم هم را در آغوش می گیرند. یاماچ رو به ان دو می گوید: «مکه تو تو محله منتظر ماشین وارتلو میمونی. جلاسون تو مکان مورد نظرو دیدی. تا ما حمله کردیم وارتلو رو از باغچه پشتی فراری بده. » جلاسون قبول می کند و یاماچ ادامه می دهد: «قبل از این که ماشینو روشن کنه فورا تو سرش بزن و سوار ماشین خودت بکنش و برو. منم از قبل یه آدم بی کس و کار و پیدا کردم تا به جای وارتلو پشت فرمون بشینه و از اونجا تا محله برونه و بعدشم وقتی مکه رو دید سریع بدون این که کسی ببینش بره صندوق عقب. » … اما چیزی که یاماچ پیش بینی نکرده بود حمله کردن آدم های بایکال به ماشین وارتلو و کشته شدن آن شخص بود. بعد هم طبق نقشه وارتلوی بیهوش را به جایی که فقط جلاسون و مکه و بعد هم عمو خبردارند می برند و زندانی می کنند.

کمی بعد وارتلو به هوش می آید و بعد از کمی غز زدن از مکه جویای حال مدد و جلاسون می شود. کمی بعد یاماچ به سراغ وارتلو می آید و با عصبانیت به او می گوید: «به خاطر نجات دادن تو باعث مرگ یه بچه معصوم شدم. میدونی که بهش شلیک کرد؟ همون آقای محترمت که خیلی بهش اعتماد داری! » وارتلو از این حرف شوکه می شود. کمی بعد می گوید: «پس الان من مردم؟ » یاماچ می گوید: «آره. جنازه تم دفن کردن. خدا رحمتت کنه! » وارتلو با کمی مکث می گوید: «بابات از من خبر داره؟ » یاماچ جواب میدهد: «نه. کسی که پسرشو کشته، مرده. » وارتلو می گوید: «حالا نمیدونی باید با من چیکار کنی نه؟ » یاماچ سکوت می کند و وارتلو با صدای بلند می گوید: «من تو قبرستون بهت گفتم من برای مردن آماده م. » یاماچ می گوید: «من به خاطر تو نکردم به خاطر بابام کردم. » وارتلو با پوزخندی می گوید: «بابات از کجا میخواد بفهمه یه بچه ای به اسم صالح هست؟! » چشمان یاماچ پر از اشک می شود و سکوت می کند.

وارتلو می فهمد که قاسم از قبل همه چیز را به ادریس گفته است. وارتلو از کوره در می رود و می گوید: «تو چرا نمیفهمی پسر؟ من برای انتقامم اینجا اومدم! قرار بود من پاشا و عمو رو بکشم تو هم منو میکشتی تموم میشد. » یاماچ هم با صدای بلندتری رو به او می گوید: «من به خاطر بابام این کارو کردم. یه پسرش رو از دست داد. برای این که این یکی نمیره این کارو کردم… » وارتلو دچار احساسات ضد و نقیضی می شود و می گوید: «پسر بابام… تو چجور آدمی هستی… » ادریس بعد از شنیدن همه چیز از زبان پاشا حالش بد می شود و برای آرام گرفتن سراغ علیچو می رود و به او می گوید: « کمکم کن…» بعد هم در آغوش او با صدای بلندی می گوید: «چرا؟ چر…؟ » بعد هم کمی گریه می کند و از علیچو می خواهد او را سر قبر قهرمان ببرد. او گریه می کند و بالای مزار قهرمان می گوید: «باید من جای تو میمردم پسرم.. ببخش منو پسرم… ببخش. »

حالا وارتلو یاماچ را تحریک می کند تا ماشه را بکشد. عمو از راه می رسد و رو به یاماچ می گوید: «اینکارو نکن پسرم. سلیم عملش خوب بوده. همه زحمتامون به باد میره… تو خواستی زنده بمونه… نکن. » یاماچ بعد از مطمئن شدن از وضعیت سلیم اسلحه را پایین می آورد.

خلاصه داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی گودال

در اداره پلیس، رئیس که از اوضاع به هم ریخته محله و اداره درمانده شده، امراه را صدا می زند و به او در مورد کارها و رفتارهایش تذکر می دهد و هشدار می دهد که در صورت ادامه چنین رفتارهایی زیاد در اداره او دوام نمی آورد. بعد رئیس کلانتری به بازداشتگاه می رود. ادریس می گوید: «اگه خطایی از ما سر زده گردنمون از مو باریک تره ولی، وضعیت رو که می بینی.» رئیس می گوید یک سوتفاهم رخ داده و می گوید آنها آزادند و می توانند بروند. امراه به دیدن کسی می رود. مردی در ساحل منتظر اوست. امراه او را بابا صدا می زند و مرد برمی گردد. او بایکال است. بایکال می گوید: «پسرم خوش اومدی.» و امراه را در آغوش می گیرد. امراه از وضعیتش در اداره پلیس شاکی است و می گوید دست و پاش را بسته اند و نمی تواند کاری از پیش ببرد. او می گوید: «من به خاطر تو اومدم استانبول. اومدم  کاری رو که می خوای انجام بدم. ولی اگه اینجوری پیش بره با یاماچ می شینم تو قهوه خونه بازی می کنیم.» بایکال می گوید همه چیز را حل خواهد کرد و می گوید: «فعلا یه کم فاصله بگیر و منتظر فرصت باش.» بعد امراه را بغل می کند و می گوید: «از هفت سالگی پیش من نیستی ولی انگار یه روز هم ازم جدا نشدی. شاید من بزرگت نکرده باشم اما پسر منی. بهت افتحار می کنم. من گودال رو می خوام بگیرم برای اینکه به تو هدیه ش کنم. پس برو و هدیه ت رو بگیر.» سنا به یاماچ می گوید حال پدرش خوب نیست و به ازمیر می رود. او می خواهد در مورد آمدن امراه و تهدید او برای گودال، با خانواده اش صحبت کند. یاماچ احساس می کند سنا چیزی را از او مخفی می کند اما سنا به او اطمینان می دهد که اتفاقی نیفتاده است.

جلاسون به یاماچ خبر می دهد که مدد گم شده است. مدد همچنان زیر شکنجه افرادی است که می گویند از طرف یاماچ هستند. او آنقدر وحشیانه کتک خورده که هوش و حواسی برایش نمانده است. شکنجه گرها با یکی از افراد بایکال تماس می گیرند و به او خبر می دهند که آماده اند. سلیم که فهمیده بایکال  نقشه جدید و خطرناکی برای خانواده اش دارد به دفتر او می رود و می گوید: «من هرچی که باید می گفتم گفتم، ولی تو نفهمیدی.» بایکال بلند می شود و به او یکی سیلی می زند و می گوید: «به زودی به خاطر این سیلی ای که زدم ازم تشکر می کنی. الان محافظت رو بردار و برو خارج از شهر.» سلیم جواب منفی به او می دهد و بایکال می گوید: «من بهت حق انتخاب ندادم. کاری رو که می خوام انجام میدی. هر وقت خیال کردی داری دست و پاتو تکون میدی یادت بیفته نخ ها تو دست منه. من دارم بازیت میدم.» سلیم با عصبانیت از دفتر او خارج می شود و با عجله خود را به محله می رساند. ادریس با فهمیدن خبر سکته پاشا فورا خود را به بیمارستان می رساند. پاشا می گوید: «من اون زمان فکر کردم کار درست رو انجام دادم و از خانواده م حفاظت کردم. اما اینجوری نبوده. تو یه سنگ کوچیک می اندازی توی آب، خیال می کنی چیزی نیست. اما حرومزاده موجش میاد به خودت می رسه. اگه می دونستم اینطوری میشه ، نمی کردم ادریس. یه تیر خالی می کردم تو سرم ولی نمی کردم.» ادریس می گوید: «من بچه نیستم پاشا. حرف رو نپیچون. هرچی می خوای بگی رو رک و راست بگو.»

پاشا می گوید: «من نتونستم پسرت رو پیدا کنم. دیشب قاسم اومد انبار. فهمیده پسرت کیه. وقتی گفت قلبم ترکید. می ترسم طوریت بشه ادریس.» ادریس می گوید: «زنمی یا مادرم؟ به تو چه؟ بگو ببینم.» پاشا می گوید: «سعادتین.» ادریس می گوید: «اون چی شده؟ اون مرده. عقلتو از دست دادی؟» پاشا می گوید: «قاسم مهربانو کشت. من پسره رو فرستادم پیش خانواده ش، بدون اینکه بدونم کجان. اون پسر صالح بوده. بعد هر چی شده و هر اتفاقی براش افتاده، شده سعادتین وارتلو. سعادتین وارتلو پسر تو بوده.» ادریس با ناباوری به پاشا نگاه می کند. تسبیحش پاره می شود و دانه های آن روی زمین می ریزند. ادریس بلند می شود و در حالی که سوت ممتدی در گوشش صدا می کند بیرون می رود. او به یاد شبی می افتد که وارتلو گفته بود برایش داستانی تعریف کند، و به یاد شبی که قهرمان کشته شد. حالا یک پسر دیگرش کشته شده، این بار به دست خودش. او بی آنکه بداند کجاست، در کوچه پس کوچه های گودال قدم می زند و خودش را جلوی کلبه علیچو می یابد. علیچو را صدا می زند و می گوید :«کمکم کن.» و از پا می افتد و روی زانو می نشیند و فریاد می زند: «چرا؟» علیچو او را در آغوش می گیرد. بایکال سراغ مدد می رود و وانمود می کند که برای نجات دادن او آمده است.

او به مدد نیمه هشیار می گوید: «وارتلو دوست من بود. تو داداش اون به حساب میای، داداش منم هستی. اون یاماچ وارتلو رو کشت اما بسش نبود. تو رو هم گرفته. ما انتقامشو می گیریم.» بایکال اسلحه ای به دست مدد می دهد و او را به گودال می برد. مدد پابرهنه، با لباس های پاره و در حالی که به سختی راه می رود به طرف قهوه خانه می رود. سلیم خودش را به برادرش می رسند و از دور مدد را می بیند که یاماچ را نشانه گرفته است. سلیم یاماچ را هل می دهد و خودش را جلوی او می اندازد و تیر می خورد. یاماچ سلیم را بغل می کند و فریاد می زند با مددکاری نداشته باشند. سلیم را به بیمارستان می رسانند و به اتاق عمل می برند. دکتر می گوید وضعیت او وخیم است. یاماچ با عصبانیت بیمارستان را ترک می کند و به جایی می رود که عمو و مکه چند روز است در آن نگهبانی می دهند. او اسلحه اش را به سمت کسی می گیرد و می گوید: «مدد سلیم رو زد. سلیم داره می میره. یه برادرمو گرفتی اون یکی هم داره میره. اگه سلیم بمیره زنده ت نمی ذارم.» وارتلو از پس تاریکی بیرون می آید و به یاماچ چشم می دوزد. قلب سلیم می ایستد و به او شوک می دهند. وارتلو پیشانی اش را به هفت تیر یاماچ می چسباند و می گوید: «بکش. من که مُردم.»

خلاصه داستان قسمت ۵۹ سریال ترکی گودال

سلیم در رستورانی هنگام خوردن صبحانه، جمیل را تماشا می کند. جمیل که متوجه نگاه او شده از طرز غذا خوردنش خجالت می کشد و می گوید: «از دوره سربازی تو سرم مونده. درستش می کنم.» سلیم کمی هول می شود و می گوید متوجه نگاه کردنش نشده و توی فکر بوده. جمیل می پرسد به چه فکر می کرده و سلیم می گوید: «چرا یکی رو دوست داریم؟» جمیل می گوید تا به حال عاشق نشده و نمی داند چیست اما حدس می زند شبیه حس مالکیت باشد. سلیم می پرسد: «اگه نتونی کنارت داشته باشیش چی؟» جمیل می گوید: «اون وقت میشه لیلا و مجنون. یا مثلا عشق ممنوعه.» سلیم با شنیدن این حرف لبخندی می زند و به جمیل می گوید امروز با او کاری ندارد و ماشین را در اختیار او می گذارد. بعد از رفتن جمیل، بایکال وارد رستوران می شود و سلیم مضطرب می شود. بایکال می گوید خبر دستگیری پدرش را شنیده و خیلی خوشحال است. سلیم می پرسد آمدن امراه کار بایکال است یا نه؟ بایکال جواب منفی می دهد. اما در ادامه می گوید: «ولی کارا رو دقیقا به نقطه ای که می خواستم رسوند. همه چی در بهترین حالت خودشه. اگه بخوای می تونم بابات رو توی زندان نگه دارم. یاماچ میره. تو رئیس میشی.» سلیم که با تردید به او نگاه می کند می پرسد برای چه گودال اینقدر برایش مهم است.

بایکال می گوید: «از پتانسیل هایی که هدر میرن متنفرم. تو گودال چند میلیارد دلار الکی خوابیده.» سلیم که قانع نشده دوباره سوالش را تکرار می کند و می گوید: «درد شما پول نیست.» بایکال می گوید: «ببین لازم نیست هر چیزی یه داستانی پشتت داشته باشه که تو ازش سردربیاری. تو فکر کردی گودال رو فقط من می خوام؟ چشم همه اطرافیانم دنبال گوداله. همه اونجا رو می خوان. اما فقط یه نفر صاحب اونجا میشه اونم منم. یا با تو، یا بدون تو. تصمیمتو بگیر.» جمیل به خانه برمی گردد و عایشه را در حال تمیز کردن خانه اش می بیند. عایشه برای جمیل صبحانه حاضر می کند. او از جمیل می پرسد: «سلیم چیزی از من نمیگه؟» جمیل می گوید: «ذهنش مشغوله. باباشو گرفتن.» او که حس می کند عایشه معذب است می گوید: «ببین اینجا خونه خودته. کسی بهت کاری نداره. اگه حوصله ت سر میره برو بیرون، بگرد.» عایشه دست سلیم را می گیرد و می گوید: «فرصت کردی با سلیم حرف بزن. من اینجوری نمی تونم. هر چی بگه قبوله.» جمیل که از لمس دستان عایشه جا خورده، حرف های او را نمی شنود و تنها نگاهش می کند. یاماچ و سلیم به اداره پلیس می روند و مردی جلوی آنها را می گیرد و می گوید: «ادریس بابای من هم هست.»

یاماچ و سلیم با تعجب به او نگاه می کنند و مرد می گوید: «من وکیلم. بابا ادریس خرج زندگی و درس خوندن من رو داده. خیلی کمکمون کرده. حالا من اومدم جبران کنم.» هر دو برادر بغض کرده اند و رویشان را برمی گردانند تا کسی گریه کردنشان را نبیند. وکیل اجازه ملاقات برای یاماچ و سلیم می گیرد. آنها وارد بازداشتگاه می شوند و بازداشتی های گودال را در حال رقصیدن و ادریس را در حال دست زدن و خندیدن می بینند. سلیم می گوید: «داریم سعی می کنیم طرف رو راضی کنیم که آزادتون کنه.» امراه در اداره جلوی یاماچ و سلیم را می گیرد. یاماچ می گوید: «پیامت رو دریافت کردیم. دیگه آزادشون کن.» امراه می گوید: «دریافت نکردی. من اومدم گودال رو پاکسازی کنم. کلراید می پاشم از بالا تا پایینش رو.» در همین گیرودار یک ون می رسد و بار وسایل دزدی اش را جلوی چشمان امراه خالی می کند و می رود. یاماچ به او می گوید: «فکر کردی کوچوالی ها رو می گیری و گودال رو از بین می بری. تو نفهمیدی ما کی هستیم. تو فکر می کنی گودال فقط یه محله ست، این ناراحتم می کنه فرمانده! گودال فقط یه محله نیست. خونه ست. خانواده توش زندگی می کنه. با هر عضو بی مصرف و دزد و مست و آدم فروش و فراریش. آره، خانواده دیوونه ای هستیم. ولی خانواده ایم.» در راه بازگشت، سلیم از یاماچ جدا می شود و به بایکال زنگ می زند و می گوید: «آقای محترم! خوب به حرفام گوش کنین. به یاماچ نزدیک نمی شین، فهمیدیدن؟ بهش آسیبی نمی رسونین.» بایکال بعد از قطع کردن تلفن می گوید: «تو نمی خوای وارد بازی بشی ولی من می دونم چطوری تو رو به زور وارد کنم.» امراه برای اصلاح به یک سلمانی می رود. آرایشگر هنگام تراشیدن ریشش صورتش را زخمی می کند. امراه چشمانش را باز می کند و پشت سرش محی الدین را می بیند که در خیابان ایستاده و او را تماشا می کند.

امراه دست آرایشگر را می گیرد و علامت گودال را روی مچ دستش می بیند و از آنجا می رود. سنا سراغ ییلدیز می رود و در مورد برادرش از او کمک می خواهد. او می گوید: «برادرم جنون کنترل داره. تا ۱۷ سالگی اینجوری بود. فقط چون اون می خواست از پنجره پریدم پایین و پام شکست. تو خونه کسی نبود. بعد بهم گفت تا وقتی اجازه ندادم گریه نمی کنی. منم از شدت درد از هوش رفتم.» سنا با امراه قرار می گذارد و ییلدیز پیش از او در محل قرار حاضر می شود و از دور او را می پاید. امراه متوجه نگاه او می شود و با چند دقیقه نگاه کردن به او همه چیز را در مورد زندگی اش می گوید و او را تحقیر می کند.ییلدیز با گریه آنجا را ترک می کند و به سنا می گوید: «سنا نرو. این خیلی آدم بدیه.» سنا می گوید: «بچگی من با این گذشته. نگران نباش.» سنا به دیدن برادرش می رود و امراه می گوید: «اگه نتونم باهات آشتی کنم با بابا و مامان هم نمی تونم آشتی کنم. به خاطر تو اونا رو نمی تونم ببینم.» سنا می گوید: «به گودال نزدیک نشو. تو خانواده مو ازم گرفتی ولی من حالا سه تا خانواده دارم. هیچ کدوم هم ناتنی نیستن. خانواده پرجمعیتی دارم. باهاشون درگیر نشو. برو از اینجا. هر دومونو نجات بده.» ناظم در شرکت به مناسبت تولد بایکال،  برای پدرش یک هدیه گران قیمت خریده و نام و فامیل آن را روی جعبه اش حک کرده است.

کمی بعد منشی وارد می شود و یک کیک برای بایکال می آورد و تولدش را تبریک می گوید. بایکال منشی را بیرون می کند و به ناظم می گوید: «تو احمقی؟ هیشکی چیزی در مورد زندگی من نمی دونه. برای چی منو بابا صدا می زنی؟ ببین از زور زدن برای باز کردن این در بگذر. از اونجا نمی تونی وارد شی. من بچه ای ندارم. من بایکالم نه چیز دیگه.» و بعد کیک را جلوی چشمان ناظم در سطل زباله می اندازد. هاله برای باخبر شدن از وضعیت ادریس پیش یاماچ می رود و یاماچ ماجرای ناظم و سواستفاده اش از هاله را می گوید. هاله که از شنیدن این عصبانی شده می گوید این کار ناظم را بی حواب نمی گذارد. یاماچ به او هشدار می دهد که دخالت نکند و هاله را به دیدن علیچو می برد و به او می گوید: «هاله بد نیست علیچو. نمی دونست داره چی کار می کنه.» علیچو از خوشحالی شروع به رقصیدن می کند.

[تعداد: ۴   میانگین: ۲.۵/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *