خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ایل دا از شبکه یک سیما

سایت جدولیاب نوشت:

سریال ایل دا با موضوع دلاورمردی‌ های عشایر، به کارگردانی راما قویدل و به تهیه کنندگی سید علیرضا سبط احمدی و به نویسندگی نوشین پیرحیاتی ، در ۲۶ قسمت آماده شده است. پخش این مجموعه از روز جمعه (۴ مهرماه) از شبکه یک سیما آغاز می‌شود. شما میتوانید خلاصه داستان های این سریال را در مطلب از سایت جدولیاب مطالعه فرمایید. با ما همراه باشید.

سریال ایل دا

خلاصه داستان سریال ایل دا

در این مجموعه تلویزیونی، داستان دو ایل در استان لرستان به نمایش گذاشته می‌ شود که با مشکلات و مسائل متعددی مواجه هستند. در ابتدای سریال، بزرگان ده مشغول گفتگو برای رفع چالش‌ ها و مشکلات هستند؛ در این زمان عراق در مرز‌های ایران تحرکاتی دارد و آغاز جنگ است، بزرگان ایل مشکلات پیش آمده را کنار گذاشته و با هر وسیله‌ ای که در اختیار دارند در مقابل این تحرکات ایستادگی می نمایند و…

سریال ایل دا

قسمت ۱ و ۲ سریال ایل دا

پوریا پورسرخ در نقش ایرج یک قاچاقچی است که عاشق دختر عمویش ‌به اسم هاویر میباشد از طرفی پسر عموی ایرج، شیرزاد نیز عاشق هاویر است و هرکدامشان از یک طایفه میباشند. ایرج برای آخرین بار از مرز رد شد برای آوردن جنس و برای رد گم کنی ۲تا کیسه گچ از کسی میگیرد و پشت موتورش میگذارد و تصمیم میگیرد دیگه تو کار قاچاق جنس نباشد و بچسبد به زن و زندگی. ایرج به خانه اش میرسد که بلافاصله گروهبان شیرزاد به خانه اش میرود و موتورش را میگردد اما چیزی پیدا نمیکند که ایرج بهش تیکه می اندازد که اگه میخوای بیا دل و روده ام را بیار بیرون بگرد بالاخره غریبه و آشنا فرقی نداره واست که شیرزاد عقب میکشد.

شیرزاد به ایرج میگه قبل از رفتنم بیا یخورده حرف بزنیم دست از این کارات بردار ۲تا طایفه رو به جون هم ننداز به خدا اگه ۱٪ میدونستم هاویر دلش با توعه خودم مراسمتونو میگردوندم ایرج میخنده و میگه اینهمه حرف زدی که تهش برسی به اینکه من بکشم کنار به نفع تو؟ بزار خیالتو راحت کنم هاویر عروس این خونس و یک گلگله میاره بهش نشون میده و میگه رو این گلوله اسم خودم ایرج حک شده نمیخوام اسمی که روبروش نوشته میشه اسم تو باشه و شیرزاد میره. شیرزاد به پاسگاه میرود و مافوقش ۶روز مرخصی بهش میدهد و میگه برو چند روز بعد از عردسی هم خوش باش به ایرج هم محل نده هیچ کاری نمیتونه بکنه فقط به خاطر برادرش که باهاش کاری ندارم وگرنه به جرم تهدید به قتل اونم مامور قانون تو همین حیاط به فلک می کشیدمش تا درس عبرت بشود. ایرج به خانه برادرش میرود و درباره حلال خوری آنها و حرام خوری خودش با او بحث و دعوا میکند و ماجرای هاویر را میگه که باید عروسش بشود و بعد از دعوا میگوید دیگه پامو تو این خانه نمیزارم و میرود.

قسمت ۳ سریال ایل دا

ریش سفیدها و بزرگان فامیل به همراه برادر بزرگ ایرج به خانه پدر هاویر میروند تا او را برای ایرج خواستگاری کنند، وقتی بحث خواستگاری پیش می آید یکی از فامیل ها میگوید از کی تا حالا خواستگاری کسی میروند که شیرینی خورده یکی دیگه است؟ به محض شنیدن این حرف برادر ایرج از جای خود بلند می شود تا برود که بهش میگن بشین تا حرف بزنیم. بعد یکی از بزرگان میگوید پس چرا انقد بی سر و صدا؟ که پدر هاویر میگه ففط بین خانواده ها علنی کردیم بیشتر به خاطر ایرج و برای خوشبختی هاویر و شیرزاد بلند صلوات میفرستند. ایرج و وردستش که بیرون خانه ایستاده بودند با شنیدن صلوات فکر میکنند همه چی خوبه و بله رو گرفته که خوشحال می شود و شروع میکند به رقص محلی، از طرفی هاویر با شنیدن صلوات عصبی می شود و چنگالی برمیدارد و به آن خانه میرود که جلوی در ایرج را میبیند و روی صورتش خراشی می اندازد و به داخل میرود و داد میزند که صلوات میفرستین که بشم عروس اون حروم خور قاچاقچی؟ که بهش میگن اشتباه میکنه واسه خوشبختی تو با شیرزاد فرستادیم.

برادر ایرج بیرون میاید و با دیدن ایرج به سمتش میرود که ایرج عقب می رود و به سمت بیابان و جاده میدود. به مکانی میرود که سرمایه اش را آنجا چال کرده بود که با کندن زمین یک نفر با ضربه چوب بیهوشش میکند و دارایی اش را میبرد. یکی از اهالی روستا به نام سالار که برای پیدا کردن گوساله اش آنجا اومده بود ایرج را پیدا میکند و ازش مواظبت میکند بعد از به هوش آمدنش با اسلحه به سمت جاده میرود و جلوی موتور شیرزاد را میگیرد و بهش میگه آن گلوله یادته؟ حالا موقعش رسیده یا بکش یا میکشمت که در آخر جرات ندارد و شیرزاد میرود. فامیل های ایرج در بیابان به دنبال ایرج میگردند که او را بیهوش پیدا میکنند.

قسمت ۴ سریال ایل دا
قسمت ۴ سریال ایل دا

قسمت ۴ سریال ایل دا

برادر بزرگتر ایرج او را با خودش به جایی میبرد تا حالش را عوض کند اما یکدفعه وقتی میفهمد که شیرزاد و هاویر دارن میرن جایی، تفنگ را برمیدارد تا جاده را برای آنها ببند اما ۲تا از بزرگان هاویر، چوب تو آستین ایراج میکنند و با همون چوب کشیده جلوی برادرش میاورند و میگن چوب تو آستینش کردم و آوردم جلوت که بگم اجازه نمیدم کسی راه را برای برادرزاده ام اونم شیرزاد ببندد گلوله نکردم تو بدنش فقط به خاطر بزرگواری توعه. تو مسیر ماشین هاویر و بستگانش پنچر میشود و فرصتی پیش میاید تا شیرزاد و هاویر صحبت کنند، شیرزاد به هاویر میگه فردای روز ازدواج کردیم این نباشه که بری این و اونو بزنی داغون کنی به هوای اینکه شوهرت پسرعموت درجه داره کاراتو راست و ریز میکنه ها اگه به من باشه تو پاسگاه یه بازداشتگاه زنونه میزنم که همیشه جلو چشمام باشی که هاویر بهش میگه من که کاری نمیکنم ولی هر کسی که بخواد شیرزاد پسرعموم ،همسرم را اذیت کنه یا بهش حرف نامربوط بزنه بازداشتگاه که هیچ خودم قبرستون میزنم.

بعد هاویر به شیرزاد میگه آقا شیرزاد من جونمم واست میدم و میره که شیرزاد خنده خوشحالی میکنه. به قبرستون میروند و هاویر از پدر و عمویش اجازه میگیرد که با شیرزاد ازدواج کند. ایرج به محل دزدی میرود که شب گذشته داروندارش را برده بود، به قاری در دل کوه میرود تا چیزهایی که ازش دزدیدن را پس بگیرد با چوب حمله و همه را بیهوش میکند وقتی میخواد وارد قار شود با چاقویی روی گردنش مواجه میشود….

قسمت ۵ سریال ایل دا
قسمت ۵ سریال ایل دا

قسمت ۵ سریال ایل دا

کسی که از پشت خنجر روی گردن ایرج گذاسته بود با آروم شدن ایرج خنجر را برمیدارد، ایرج بهش میگه تفنگ و پول های منو بیار بده میخوام برم که آنها اول انکار میکنند که دست آنهاست اما بعدش به بهانه اینکه تفنگ و میخوای بگیری چیکتر به دردت که نمیخوره اگه میخورد الان عروسی شیرزاد و هاویر نبود که کم کم الان صدای سازش همه جارو پر میکنه. ایرج را بازی میدهند و بهش رودست میزنن که به یک بهانه ای شیرزاد را بیاورد تا با هم صحبت کنند . مراسم حنابندان شیرزاد و هاویر شروع می شود و هرکسی به نحوی خوشحال و سرحال است که به شیرزاد خبر میرسانند که ایرج منتظرش هست و میخواد باهم صحبت کنند. ایرج و شیرزاد که کنار رِودخانه باهم قرار میگذارند درحال صحبت کردن باهم بودند ‌که یکدفعه میبیند به سمت شیرزاد شلیک شد.

وقتی ایرج به خودش میاد میبینه که شیرزاد داره جون میده که عصبی می شود و تفنگو برمیداره و به همه جا شلیک میکند و داد میزنه من از چیزی خبر نداشتم قرارمون این نبوووود، چندبار شلیک میکند که یه تیر به مچ پایش میزنند و با همان حال کنار شیرزاد دراز میکشد و ازش معذرت خواهی میکند و میگه قرارمون این نبود من از چیزی خبر نداشتم و از حال میرود. وسط مراسم عروسی و پایکوبی حنابندان یکدفعه صدای جیغ و فریاد میاید که همه به حیاط میروند تا ببینند چی شده که با جسد شیرزاد روبرو می شوند. و مراسم عروسیش به مراسم ختمش تبدیل شد و هاویر با حالی پریشان تو سر خودش میزند و کنار جسم بی جون شیرزاد مینشیند.

قسمت ۶ سریال ایل دا
قسمت ۶ سریال ایل دا

قسمت ۶ سریال ایل دا

۱سال از مرگ شیرزاد میگذرد و هاویر سر قبر شیرزاد میرود بعد از آنجا به محل قتل شیرزاد میرود کنار رودخانه که یکدفعه چیزی نظرس را جلب میکند. به داخل رودخانه میرود که تفنگ ایرج را آنجا پیدا میکند و به سرعت به سمت پاسگاه میرود. تفنگ را روی میز میگذارد و میگه سند و مدرک میخواستین بیا اینم سند و مدرک که ایرج قاتل شیرزاد منه با همین تفنگ سینه شیرزادو شکافت اگه من هاویرم به خدا قسم نمیزارم خونش پایمال بشه، همان لحظه استوار دستور میدهد به دنبال برادر و برادرزاده های ایرج بروند. وقتی میرسند استوار از آنها بازجویی میکند و متوجه میشود که تفنگش را ایرج ۱هفته قبل از مراسم مرگ شیرزاد گم کرده بود. در بازجویی از برادرزاده هایش استوار متوجه میشود که یک شب پول و تفنگ ابرج را میدزدند و ایرج به برادرزاده اش گفته که میره پول و تفنگشو پس بگیره. استوار با نیروهایش به دنبال سرنخ میروند که میفهمند ۲برادر هستند که شاه دزدند و در غار زندگی میکنند.

استوار با نیروهایش به آنجا میروند که با آدم های آنجا درگیر میشوند، در این درگیری همه آنها میمیرند به جزء یک نفر که دستگیرش میکنند و ازش سراغ سردسته شان را میگیرد که میگه خیلی وقته که نیستن میان یسر میزنن و میرن. ماجرای احضار کردن برادر و برادرزاده های ایرج توسط استوار را هاویر به پدربزرگش میگوید و میگه خون ایرج در مقارل خون شیرزاد که شیرعلی میگه من هنوز نمردم که جای من تصمیم میگیری و هاویر محل را ترک میکند. چند ماه بعد در تابستان، ایرج از مرز ایران و عراق وارد ایران می شود.

قسمت ۷ سریال ایل دا
قسمت ۷ سریال ایل دا

قسمت ۷ سریال ایل دا

سالار از اومدن ایرج به روستا مطلع میشود و سعی میکند که سیاوش را پیدا کند تا بهش بگوید اما سیاوش با پدرش صبح به اندیمشک برای کاری رفته اند. شب وقتی سیاوش را میبیند بهش میگه کجایی کارت دارم که سیاوش میگه داری میری کارنامه تو از آقا معلم بگیری؟ که سالار میگه آره تو نمیای؟ که سیاوش میگه نه کارنامه منم ازش بگیر نمیخوام بیام اونجا. سالار کارنامه هارو میگیره و به معلم میگه یه چیزه مهم باید بگم اینجا نمیشه و اومدن ایرج به روستارو بهش میگه که باعث میشه به سرعت بلند بشه و جاهایی که میداند را برود تا به دنبال ایرچ بگردد. گودرز که یک چیزهایی فهمیده بود و خانه عمو ایرج میرود و منتظرس میماند. بعد از چند دقیقه میبیند که یک نفر وارد خانه شد که بعد از اینکه شال را از روی صورتش برداشت دید که عمو ایرجش هست. گودرز بهش میگه که چرا اومدی برگرد همونجایی که بودی پیدات کنن میکشنت داداشمم میدونه اون سالار بی عقل بهش گفته که ایرج میگه نیومدم که بمونم وقتی هیچکی باور نمیکنه من قاتل نیستم و یکسری وسایل جمع میکند و میرود.

همه در حال آماده کردن مجلس عروسی خواهر سیاوش هستند. گروهبان واحدی با تعدادی از سربازانش برای سرکشی به مزرعه میروند. در مزرعه یکی از سربازان رادیو و کوله پشتی پیدا میکند، وقتی کوله را باز میکند میبیند که کوله پر از نارنجکه وقتی پشت سرش را نگاه میکند با ضربه ای به سرش بیهوش میشود و وقتی به هوش میاید میبیند که دهان و دست و پایش را بسته و لباس های نظامی اش را هم درآورده و پوشیده. قبل از رفتنش با فندک همان جا را آتیش میزند و محل را ترک میکند.

قسمت ۸ سریال ایل دا

از دود و آتیشی که بلند شد گروهبان با مامورانش به آنجا میروند که همکارشان را دست و پا بسته میبینند و از طرفی آن عراقی که لباس ماموران را به تن کرده بود توسط یکی دیگر از ماموران گروهبان دستگیر میشود. مراسم ختنه سوران برادرزاده گودرز است که سیاوش به دنبال عمویش میرود تا به مراسم ببرد بعد از چند دقیقه دخترش که نامزد یاور است از شهر میرسد که میبیند پدرش نیست و به دنبال پدرش میرود. سیاوش وقتی عمو را به مراسم میبرد جلوی در با اسب سرش را گرم میکند و منتظر میشود تا عمویش را برگرداند که یک دختر میاید و باهم کل کل میکنند که وقتی روسری را کنار میزند سیاوش میبیند که هیلناز دختر مورد علاقه اش است و میفهمد که زیاده روی کرده.

ایرج با ۲تا بعثی دست به یکی شده بود که در ازای رد کردنش از مرز، به آنها راه پاسگاه را نشان دهد وقتی آنهد را به مقصد موردنظرشان میبرد بهشون میگه کاری که خواستینو انجام دادم دیگه باهم کاری نداریم که یکی از آنها میگه یعنی چی که کاری نداریم عقلانی فکر کن تا چند وقت دیگه اینها همه دست صدام میافته میتونی یه زندگی آروم داشته باشی که ایرج میگه تا الان بهم میگفتن قاتل میخواین از این به بعد انگ وطن فروشی هم بزنن بهم که بعثیا میگن کدوم وطن فروشی تو الان چند وقتهجیره خوار بعثی هایی. با این حرف اعصالش خورد میشود و با تکه سنگی به سر یکی از آنها میزند و فرار میکند …

قسمت ۹ سریال ایل دا
قسمت ۹ سریال ایل دا

قسمت ۹ سریال ایل دا

ایرج که از دست بعثیا فرار کرده بود دوباره گیر میافتد ولی لب پرتگاهی میرسند که ایرج برای اینکه از دست آنها در برود خودش را پرت میکند به پایین که یکی از پاهاش آسیب میبیند. گروهبان از آن کسی که دستگیرس کرده بودن بازجویی میکند و بهش میگه که من چیزی نمیدونم فقط بهم گفته بودن این نارنجک هارو برسونم به دست یکی اینور مرز فقط تنها چیزی که میدونم اینه که راه بلدشون کسی بود به اسم ایرج، گروهبان با شنیدن اسم ایرج تعجب میکند و به خانه نصیرخان برادر بزرگتر ایرج میرود و ماجرارو بهش میگه. اسب ایرج دم در خانه بسته بود و ایرج با وضعیت نامساعدش خودش را به پایین خانه برادرش میرساند و بعد از رفتن گروهبان بر اسبش سوار میشود و میرود. نصیرخان به همسرش میگه اگه این حرف استوار حقیقت داشته باشد خودم میکشمش و سراغ یاور را میگیرد که هیلناز میگه رفته خونه مش سلیمان و بعدش میگه گندم برگشته که نصیرخان عصبی میشه .

یاور از گندم میخواد که برگرد ولی گندم به یاور میگه که میخوام شهر بمونم دارم عادت میکنم تازه و قصد داره پدرش را هم پیش خودش ببرد که یاور عصبی میشه و خداحافظی میکند. یکی از اسب های شیرعلی رم میکند و به سمت دشت میرود سیاوش میرود تا اسب را برگرداند چون با باباشیرعلی قرار گذاشتن اگه بتونه برگردونه به سیاوش اجازه تیراندازی میدهد. گودرز چون با سیاوش سر لج دارد با موتور میرود و اسب را فراری میدهد اونجا سیاوش و گودرز باهم دعوا میکنند که که گروهبان با یکی از مامورانش میرسند و آنهارا از هم جدا میکنند. ولی در آخر سیاوش اسب را پیش باباشیرعلی میبرد و ازش میخواد تا سر قول و قرارشان بماند اما باباشیرعلی میگه امروز عروسی خواهرته بزار واسه بعد که سیاوش زیربار نمیرود و باباشیرعلی بهش یک تیر میدهد وقتی میخواست شلیک کند باباشیرعلی اسب ایرج را میبیند و سرتفنگ را به سمت هوا میگیرد. و با دیدن اسب از نزدیک متوجه میشود که اسب سواره دارد اونم زخمی ….

قسمت ۱۰ سریال ایل دا
قسمت ۱۰ سریال ایل دا

قسمت ۱۰ سریال ایل دا

عمو هاویر برای هاویر لباس میاورد و میگه این لباسو بپوش لباس سیاهتو دربیار بیا عروسی اولش هاویر زیربار نمیرود اما بعد راضی میشود بعد از چند دقیقه که مراسم میگذرد باباشیرعلی و سیاوش به مراسم میرسند و اسب ایرج را نیز باخود میاورند هاویر با دیدن آن اسب عصبی میشود و بعد از مراسم به پاسگاه میرود و میگوید که ایرج را پیدا کردین یا نه که بهش میگن هنوز نه و هاویر بهشون میگه شاکی اصلی این پرونده منم و اصلا به فکر رضایت دادن نیستم. باباشیرعلی و سیاوش به سمت دشت میروند ایرج از دور آنهارا میپایید و در یک فرصت بقچه نون و ماست آنهارا برمیدارد. باباشیرعلی حین وضو گرفتن یکدفعه قلبش درد میگیرد که هرچی سیاوس بقچه را میگردد تا قرص های باباشیرعلی را بدهد پیدا نمیکند و به سمت ده راه میافتد که در مسیر گروهبان را میبیند و آنها با ماشین به درمانگاه میروند. دکتر هندی آنجا به سیاوش میگه با این وضع قلب گوشت قرمز و چربی برایش سمه و نباید بخورد.

گروهبان با مامورش بعد از رساندن باباشیرعلی به خانه اش به محل گم شدن بقچه خوراکی آنها میرود و بقچه و نون و ماست خورده شده و قرص هارو پیدا میکند وقتی آنها سرگرم بودند آن ۲نفر بعثی سعی میکنند زیر ماشین آنها بمب کار بگذارند اما نمیتوانند. باباشیرعلی وقتی به خانه میرسند برایش سوپ درست میکنند که باباشیرعلی میگه من هوس دنده کباب کردم و با سیاوش دست به یکی میکند و سیاوش گوشت هارد میبرد خانه کریم آنجا درست میکند و یواشکی به بایاشیرعلی میدهد.همان شب مادر هاویر حاضر میشود تا به عیادت باباشیرعلی برود که با کنایه هاویر را نیز با خود میبرد. آنجا هاویر میگه با ایرج چیکار میکنین که عمویش میگه هنوز در حد حرفه و کسی ندیدتش عقلش را از دست نداده که آفتابی بشه، هاویر میگه ایشالله که از دست داده و خودشو نشون میده تا نصیرخان را داغ دار کنم که باباشیرعلی چپ چپ نگاهش میکند و مادرش از طرف هاویر عذارخواهی میکند. سیاوش با آنها تا خانه شان میرود تا تنها نباشند که هاویر وقتی میخواد بره تو احساس میکند کسی در تاریکی پنهان شده ولی به توهم میگیرد و به داخل میرود با رفتن آن ایرج از تاریکی بیرون میاید…

قسمت ۱۱ سریال ایل دا
قسمت ۱۱ سریال ایل دا

قسمت ۱۱ سریال ایل دا

استوار و سربازش میبینند هاویر در ایوان خانه کشیک میدهد که بهش میگن ایرج پیدا بشه حق نداری کاری کنی و باید به پاسگاه معرفی بشه بیاد دست ما که هاویر  میگه من خون اونو میریزم که استوار میگه انقدر ادای آدم بزرگارو در نیار اینجا منطقه منه که هاویر میگه یه قاتل داره تو منطقه شما راست راست میگرده که استوار بهش میگه به تو ربطی نداره تو کار ما دخالت نکن بعد از خانه هاویر به خانه خود ایرج میروند تا یکسر بزنند که شاید اونجا سرنخی پیدا شود یا شاید اونجا مخفی شده باشد موقع بیرون اومدن سرباز به استوار میگه که تو یک کتاب پلیسی خوندم که مجرم به محل قتل برمیگرده به احتمال زیاد ایرج به خانه صالح خان و شیرعلی خان میرود چون میدونه این ۲نفر مهمان نواز هستند و درو روی کسی که بهشان پناه ببرد نمیبندند از طرفی مطمئنه که شما اونجارو نمیگردین استوار تشویقش میکند و به سمت خانه شیرعلی میروند. ایرج به خانه صالح خان و شیرعلی خان میرود و ازشان پناه میخواهد صالح خان میگه از خونه من گمشو بیرون ولی شیرعلی میگه به اسبش نون و آب دادی خودش اندازه اسبش ارزش نداره که بهش میگی گم شو از خونم بیرون؟ و وارد خونشان میکنند.

شیرعلی خان پایش را که در رفته بود جا میاندازد و بهش میرسند و ایرج هم برایشان همه چیزو تعریف میکنند و میگوید ترجیح دادم بیام اینجا تا اینکه مهر وطن فروشی بخوره روم. استوار به آنجا میرود و شیرعلی خان میگه میدونستم میای ولی الان حالش بده و کسی که بهم پناه آورده را به کسی تحویل نمیدم, استوار میگه هاویر بفهمه میخوای چیکار کنی میگه هرکی بخواد نزدیک بشه باید با تیرهای من روبرد بشه اگه تونست رد بشه باید از جنازه من بگذره تا دستش به ایرج برسه استوار ازش تضمین میخواد که شیرعلی خان یک تا موی ریش سفیدش را میدهد. فردای آن روز سیاوش پیش استوار میرود و میگه ماشین درست شد؟ دیدم صبح یکی زیر ماشینه که متوجه میشه زیر جیپ بمب کار شده همرو بیرون میکند و بمب را خنثی میکند وقتی از ماشین دور میشود و با سیاوش حرف میزند یه ماشین دیگه میترکد. سیاوش به دم در خانه نصیرخان میرود ولی هیلناز بهش میگه بابام نیست رفته سر مرز، سیاوش با گودرز پیش نصیرخان میروند و نصیرخان و یاور از سیاوش تعریف میکنند که یلی شده واسه خودش ماشالله، سیاوش به نصیرخان میگه براتون پیغام دارم و دم گوشش پیامشو میگه و نصیرخان به سرعت با اسب میرود.

قسمت ۱۲ سریال ایل دا

قسمت ۱۲ سریال ایل دا

بزرگان هردو طایفه به همراه استوار و سربازانش خانه شیرعلی خان جمع میشوند تا درباره ایرج تصمیم بگیرند، شیخ محله از راه میرسد و قرآن جلوی ایرج میزارد و میگه دستتو بزار روی قرآن و قسم بخور که حقیقتو میگی و ایرج دستشو روی قرآن میگذارد و میگه به همین قرآن قسم من شیرزادو نکشتم و ماجرای فریب خوردنش توسط دزد پول و تفنگشو میگه، شیرعلی‌خان میگه میخوام بدونم قبل مرگش شیرزاد چی گفت و چی شنید که ایرج برایش تعریف میکند. نصیرخان دستشو با طناب میبنده و جلوی شیرعلی خان میگذارد شیخ میگه قصاص حق شماست من آیه قرآن را میخوانم شما بهترین تصمیمو بگیر یا با همین خنجر قصاصش کنی یا به همین قرآن ببخشیش، شیرعلی خان اعلام میکند که ایرج را بخشیده و طناب را از دور دستش باز میکند. هاویر که کمین کرده بود تفنگش را برمیدارد و منتظر میشود تا ایرج بیرون بیاید وقتی بیرون میاد به سمتش شلیک میکند ولی دستش تکان میخورد و به سمت سیاوش شلیک میکند هاویر مینشیند و گریه میکند و فکر میکنه سیاوش را زده و از خدا کمک میخواد بعد از چک کردن ماشه متوجه میشود که فشنگ هنوز سرجاشه و اشتباهی جا زده بوده و خداروشکر میکند.

از طرفی کریم به استوار کمک کرده بود و با ظاهر سازی و پوشیدن لباس های ایرج او را جای ایرج به پاسگاه بردند برای حفظ جون ایرج مقابل هاویر و بقیه کسانی که قصد جون ایرج را داشتند، کریم وقتی به خانه میرسد برای همسرش ماجرارو تعریف میکند هاویر که در پشت بام خانه بود میشنود، همان شب هاویر لباس هایش را جمع میکند و به مادرش میگه دیگه هیچ ایل و طایفه ای ندارم وقتی خوب خودشونو میفروشند به بد بقیه. فردای آن روز مادرش میبیند که هاویر نیست عصبی و نگران به خانه شیرعلی میرود و میگوید اگه یه تار مو ازش کم بشه اول ایرج میکشم بعد خودمو شیرعلی خان، کریم را با سیاوش میفرستد تا هاویر را پیدا کنند و برگردانند. تو مسیر گودرز را میبینند و کریم ازش سراغ هاویر را میگیرد که گودرز جایی که دیدتش را بهش میگوید …

قسمت ۱۳ سریال ایل دا

قسمت ۱۳ سریال ایل دا

کریم و سیاوش به پیدا کردن هاویر ادامه میدهند که در آخر میبینند اسبش جلوی امامزاده بسته است و وقتی میروند داخل هاویر بهشون میگه برین به شیرعلی خان از من خبر بدین شیرینیتونو بگیرین منم خودم برمیگردم. گودرز که به دشت رفته بود با آن ۲ بعثی روبرو میشود، آنها خودشان را دوست ایرج معرفی میکنند و از زیر زبون گودرز حرف میکشند ببرون و میفهمند که دارن میبرنش شهر برای بازجویی، آنها هم گودرز را از درخت آویزون میکنند و دهانش را میبندن. سیاوش که به دشت رفته بود گودرز را میبیند و بعد از کل کل باهاش او را باز میکند و گودرز ماجرای آن ۲ نفر را میگوید و میگه که موتور هم دزدیدن بردن و سیاوش متوجه میشود که آنها همان ۲نفری هستند که بارها قصد جون ایرج را کرده بودند. گودرز پشت سیاوش مینشیند و باهم به سرعت به سمت ایرج میروند تا ماجرارو به استوار کاکاوند بگوید. زیور مادر هاویر صندوق لباس ها را مرتب میکرد که متوجه میشود تفنگی که تو صندوق بود، نیست که استرس میگیرد و داد میزند که بدبخت شدم و ماجرارو به داگل و شیرعلی خان میگوید. شیرعلی خان هم به دنبال هاویر میرود تا پیدایش کند.

هاویر در جاده با تفنگ منتظر ماشین استوار کاکاوند است، از طرفی ایرج در ماشین استوار کاکاوند به همراه نصیرخان و صالح خان به شهر در حال حرکت اند، آن ۲ بعثی با موتور گودرز به دنبال ماشین استوار هستند که در یک موقعیت ایرج را بکشند، سیاوش و گودرز نیز پشت سر همه آنها هستند و درتلاشند تا به موقع برسند و نیت بعثی ها را بگویند. استوار به هاویر میرسد و روبرویش ماشین را نگه میدارند هاویر به سمت ایرج نشانه گیری میکند و استوار میگه ایرج دست من امانته اگه بزنی میزنمت و به نصیرخان و صالح خان میگه شاهد باشین. ایرج پیاده میشه و جلوی هاویر می ایستد و میگه بزن راحتم کن که دردی که تو میکشی کمتر از من نیست، هاویر جرات شلیک ندارد اما یکدفعه میبینند که از یک طرف دیگه یه سمت آنها داره شلیک میشه، ایرج جلوی هاویر میره و به رگبار بسته میشود و سربازها به سمت بعثی ها میروند و آن ۲نفر را میکشند. نصیرخان که پایش آسیب دیده بود روی زمین میافتد و ایرج و نصیرخان خودشان را به سمت هم میکشانند، هاویر گریه میکند و میگوید من از اول نمیخواستم بکشمش میخواستم ببخشم خودم ببخشم شماها حتی حق بخشش هم از من گرفته بودید و به سمت ایرج میرود و گریه میکند و میگوید باز دوباره یه داغ دیگه…

قسمت ۱۴ سریال ایل دا

قسمت ۱۴ سریال ایل دا

صالح خان به سمت روستا برمیگشت که تو مسیر سیاوش و گودرز را میبیند گودرز ازش میپرسد که چی شده و صالح خان بهش ماجرارو میگه گودرز میشیند و گریه میکند سیاوش بقلش میکند و دلداری میدهد. همان شب روی همه وسایل خانه پارچه مشکی میکشند و لباس مسکی به تن میکنن. هاویر با چشمانی گریان تو ایوان خانه مینشیند که شیرعلی خان پیشش میرود و بهش میگه انگاری امشب آسمان هم به حال ایرج داره زار میزند که هاویر میگه من نمیخواستم بهش شلیک کنم من بخشیده بودمش فقط میخواستم خودم سبک بشم که شیرعلی خان میگه میدونم عزیزم. فردای آن روز مراسم تشییع و خاکسپاری ایرج است, بعد از به خاک سپردنش شیخ میگه امروز ایرج را دفن کردیم بیاید همگی با هم نفرت و کینه را هم خاک کنیم و نشانه تفنگمان را به سمت عراقی ها بگیریم و همگی صلوات میفرستند. بعد از مراسم نصیرخان فردی مشکوک را میبیند. نصیرخان به محل تیراندازی میرود و اونجارو با دقت نگاه میکند.

داخاتون با دخترش و زیور به خانه نصیرخان میروند تا آنها را از سیاه پوشی و عزا دربیاورند. هاویر به درمانگاه میرود و دوباره کنار دکتر هندی مشغول به کار میشود و سرش را گرم میکند. مردان دو طایفه در قهوه خانه جمع میشوند و صالح خان و شیرعلی خان آنجا داستانی از شاهنامه را نقالی میکنند. سیاوش و گودرز پیش دکتر هندی میروند تا از آنجا بتواند به دختر عمه اش زنگ بزند، سیاوش به گودرز میگه که قبلا مادرش دختر عمه اش را عروسم خطاب کرده بود و قرار است باهم ازدواج کنند که گودرز برایش بوق عروسی میزند. سیاوش و گودرز به گفته سالار به تنگه میروند آنجا متوجه میشوند، حرفی که سالار زده بود دروغ بوده و بدون اینکه آن را سوار کنند به روستا برمیگردند، موتور آنها بنزین تموم میکند که بعد از مدتی میبیند سالار سوار بر تراکتور یکی از اهالی روستا داره میرود ولی به آنها کمک نمیکند. سالار بعد از رسیدن به روستا در ازای سوار شدنش بار تراکتور را خالی میکند که همان لحظه گودرز و سیاوش میرسند و بعد از گرفتن بنزین بدون کمک کردن به سالار میروند و سالار تنهایی تمام بار را خالی میکند…

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *